عملیات ژانگولر خانم شین در یک مهمانی خانوادگی

در یک مهمانی خانوادگی هستیم. تعداد زیادی بچه و نوزاد در مهمانی هستند. بچه های بزرگتر چشمک بازی می کنند. از پنج نفری که بازی می کنند فقط دو نفرشان سواد خواندن و نوشتن دارند. بقیه دست به دامن بزرگترها هستند برای خواندن. کوچکترها بی هدف ولو هستند. در دست و بال بزرگترها. بین ظرفهای شیرینی و لیوانهای چای. بین حرفهای زنانه و بوی شام. شام را که می آورند ، غذا را می کشم و بچه ام را می برم توی اتاق.سفره کوچکی پهن می کنم زیر دستش. بشقاب غذا را می گذارم جلویش و کنارش می نشینم. وقتی که حوصله اش سر رفت از کیفم یک کتاب قصه در می آورم. بقیه خانمهای داخل اتاق طوری نگاهم می کنند انگار که شعبده بازی کرده ام. انگار از کلاهم خرگوش در آورده ام. همانطوری به کیف قلمبه من نگاه می کنند که دیگر چه قرار است ازش بیرون بیاید!! یک کتاب قصه دیگر. یکی دیگر. یک دفتر نقاشی. دوازده تا مداد شمعی و یک اسباب بازی چوبی و مهره هایش! برای نوزاد دو ماهه یکیشان عروسکی را تکان می دهم. وقتی با چشمهایش حرکت عروسک را تعقیب می کند تشویقش می کنم. لبهای بی تجربه اش به خنده ای گنگ باز می شود. مادرش با تعجب نگاهم می کند. سینا هم. شاید فکر می کنند که بعد از این همه بلد باشم روی دستم هم راه بروم؟ نمی دانم. اما می دانم که در عرض دو ساعت بچه من فقط یک بار "نه" و "نکن" شنید و بچه دیگری که همسنش بود و در همان اتاق دست کم بیست و پنج بار.
***
بچه هایتان را بدون خوراک جایی نبرید. منظورم خوراک جسمی نیست. خوراک روحی. مخصوصا در محیطی که توقع دارید که بچه آرام بماند و یا به صورت بچه کلاسیک به طرف ظرفهای میوه و شیرینی و چای داغ نرود. حتی نوزادها به محیط اطرافشان توجه دارند. از اینکه چیزی در دسترسشان نباشد کسل می شوند. برایشان اسباب بازیهای کوچک رنگی همراه داشته باشید. جغجغه های کوچک. با بچه ها مرتب حرف بزنید. مرتب شعر بخوانید و خیلی خیلی بغلشان کنید.

خانم شین شعبده باز

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…