yes,dump it!!
دارم شیر را می جوشانم. کفهای سفید که از دو طرف ظرف بالا می آیند نگاه می کنم. بعد با دست چپم دسته شیرجوش را می گیرم. گیج و گنگ به شیر و شیرجوش نگاه می کنم. با دست راستم بدنه شیرجوش را می گیرم! گیجم این روزها. بدجور. تا یک ساعت با یک کیسه یخ می نشینم کنار کامپیوتر که تاول نزند دستم. یک ساعت بعد مچ دست راستم را می سوزانم. از اول عروسی ام همین بودم. همیشه دستم را می سوزاندم و کمتر غذا را!
***
هنوز در شرکت نظم مرا مثال می زنند. کلاسورهای طبقه بندی شده. یادداشتهای منظم و اینکه هیچ وقت هیچ کاری یادم نمی رفت. میز کار فلان و بهمان. تنها شکایتشان از من سمفونیهای موتزارتی بود که درماههای آخر حاملگیم به خوردشان داده بودم. حالا نگاه می کنم به خودم که هی فراموش می کنم و هی گیجم.شاید اگر دوباره پشت میز خودم نشسته باشم منظم بشوم؟ شاید تصویر قبلیم را از یاد ببرند؟ شاید هنوز منظم هستم؟ باورم نمی شود که به روال قبلی برخواهم گشت. اینرسی ساکن وجودم که ذاتش از تنبلی تشکیل شده است به شدت مقاومت می کند این روزها.
***
گریه کردنم یادم هست هنوز. چه غم انگیز که از بین این همه خاطره ای که از کودکی نسبتا شادم باید داشته باشم این گریه ها در یادم مانده است. بی وقفه گریه می کردم و حتما پا هم می کوبیدم روی زمین. کلافه کرده بودم بابا را. مخصوصا که صاحب مغازه آشنا بود. یک جور فامیل دور. دست آخر سرویس چینی خیال انگیز را با آن عکس دختر و پسر رویش آورد و گفت: هدیه باشد. بابا البته عصبانی شد و دست آخر پولش را داد. برای من مهم نبود. سرویس رویاهایم را به دست آورده بودم. حالا آن سرویس را پیدا کرده ام و شسته ام . مثلا برای بازی با سینا. نمی توانم تحمل کنم وقتی پرت می کند فنجانها را. جمع می کنم. می چینم جایی جلوی چشمم. دختر خواهر آقای الف که می آید برق می زند چشمهایش از دیدن سرویس عروسکیم. بعضی چیزها را فقط دخترها قدرش را می دانند. موقع رفتن می گوید:" زن دایی سینا همه چی داشت. حالا سرویس چینی چای خوری هم داره." جواب می دم." این دیگه مال سینا نیست. مال خودمه!" اسباب بازیهایم دارند زیاد می شوند انگار!
***
یک عروسک دیگر هم دارم که نمی دانم کجای خانه گذاشته ام. می دانم که آورده امش ولی کجا؟ نمی دانم. سوغاتی 12 سالگیم بود. برای عروسک بازی بزرگ شده بودم. برای همین کاملا نو است. کاش مادرم کمی احساسات نوستالژیک داشت و یکی دو تا از اسباب بازیهای ما را نگه می داشت.
***
بعضی ها وقتی لینکشان می کنم خوشحال می شوند. برای من بعضی لینک کردنها یعنی یک قدم تا حذف! یعنی وبلاگی توجهم را جلب می کند. چند باری از فیوریتها سراغش می روم و بعد به این نتیجه می رسم که ارزش خواندن دارد و لینکش می کنم. بعد دوبار می خونم و می بینم که دیر به دیر آپدیت می کند بعد دنگ! از جمله ای هم که موقع حذف وبلاگ در بلاگ رولینگ می نویسد عشق می کنم.
are you sure you want to delete this link?
- yes, dump it!!
***
پراکنده های صبحگاهی یک خانم شین بی خواب را خواندید. هنوز بعد از یک ماه ترک عادت کماکان موجب مرض است.
خانم شین
***
هنوز در شرکت نظم مرا مثال می زنند. کلاسورهای طبقه بندی شده. یادداشتهای منظم و اینکه هیچ وقت هیچ کاری یادم نمی رفت. میز کار فلان و بهمان. تنها شکایتشان از من سمفونیهای موتزارتی بود که درماههای آخر حاملگیم به خوردشان داده بودم. حالا نگاه می کنم به خودم که هی فراموش می کنم و هی گیجم.شاید اگر دوباره پشت میز خودم نشسته باشم منظم بشوم؟ شاید تصویر قبلیم را از یاد ببرند؟ شاید هنوز منظم هستم؟ باورم نمی شود که به روال قبلی برخواهم گشت. اینرسی ساکن وجودم که ذاتش از تنبلی تشکیل شده است به شدت مقاومت می کند این روزها.
***
گریه کردنم یادم هست هنوز. چه غم انگیز که از بین این همه خاطره ای که از کودکی نسبتا شادم باید داشته باشم این گریه ها در یادم مانده است. بی وقفه گریه می کردم و حتما پا هم می کوبیدم روی زمین. کلافه کرده بودم بابا را. مخصوصا که صاحب مغازه آشنا بود. یک جور فامیل دور. دست آخر سرویس چینی خیال انگیز را با آن عکس دختر و پسر رویش آورد و گفت: هدیه باشد. بابا البته عصبانی شد و دست آخر پولش را داد. برای من مهم نبود. سرویس رویاهایم را به دست آورده بودم. حالا آن سرویس را پیدا کرده ام و شسته ام . مثلا برای بازی با سینا. نمی توانم تحمل کنم وقتی پرت می کند فنجانها را. جمع می کنم. می چینم جایی جلوی چشمم. دختر خواهر آقای الف که می آید برق می زند چشمهایش از دیدن سرویس عروسکیم. بعضی چیزها را فقط دخترها قدرش را می دانند. موقع رفتن می گوید:" زن دایی سینا همه چی داشت. حالا سرویس چینی چای خوری هم داره." جواب می دم." این دیگه مال سینا نیست. مال خودمه!" اسباب بازیهایم دارند زیاد می شوند انگار!
***
یک عروسک دیگر هم دارم که نمی دانم کجای خانه گذاشته ام. می دانم که آورده امش ولی کجا؟ نمی دانم. سوغاتی 12 سالگیم بود. برای عروسک بازی بزرگ شده بودم. برای همین کاملا نو است. کاش مادرم کمی احساسات نوستالژیک داشت و یکی دو تا از اسباب بازیهای ما را نگه می داشت.
***
بعضی ها وقتی لینکشان می کنم خوشحال می شوند. برای من بعضی لینک کردنها یعنی یک قدم تا حذف! یعنی وبلاگی توجهم را جلب می کند. چند باری از فیوریتها سراغش می روم و بعد به این نتیجه می رسم که ارزش خواندن دارد و لینکش می کنم. بعد دوبار می خونم و می بینم که دیر به دیر آپدیت می کند بعد دنگ! از جمله ای هم که موقع حذف وبلاگ در بلاگ رولینگ می نویسد عشق می کنم.
are you sure you want to delete this link?
- yes, dump it!!
***
پراکنده های صبحگاهی یک خانم شین بی خواب را خواندید. هنوز بعد از یک ماه ترک عادت کماکان موجب مرض است.
خانم شین