ظهر عاشورا
صداي دسته مي آيد. بچه ام را بغل مي كنم . جمعيت زيادند. مي ترسد خودش راه برود. راه مي افتيم به طرف علمها. مي خواهم علمها را نشانش بدهم. سالهاست كه نزديك هيچ دسته اي نرفته ام. حالا سينه زنها كنارم هستند. دو مرد طبل و سنج مي زنند و با ريتم آن مرداني سينه مي زنند. جمعيت كنجكاو دنبالشان راه افتاده اند. بعضي از زنها گريه مي كنند. پسر جواني با موهاي ژل ماليده و بلوز بوسيني مشكي اش به پيشانيش بند " يا حسين" مي زند. بچه دو ساله اي كنار برادر بزرگش با زنجير كوچكي سينه مي زند. جلوتر مي رويم. پسرهاي جوان به نوبت علم را بلند مي كند. سينا به پرهاي سفيد بالاي علم نگاه مي كند. به مرداني كه سينه مي زنند. به دود اسفند. نگاه مي كنم . دختري با موهاي طلايي كه يك وجب از روسريش بيرون است و آرايش كامل كنار خانه اي ايستاده است و به حركت دسته نگاه مي كند . چادر سياهي را دور خودش پيچيده است و با بادبزن منقل اسفند را باد مي زند. زني چادري با اخم به او نگاه مي كند. پرايد سفيدي مي پيچد جلوي جمعيت. كنار مي زند. دو سه دختر و پسر جوان بيرون مي آيند و شروع مي كنند به دادن شير كاكائو. نگاهشان مي كنم. سالهاست ك...