Posts

Showing posts from January, 2007

ظهر عاشورا

صداي دسته مي آيد. بچه ام را بغل مي كنم . جمعيت زيادند. مي ترسد خودش راه برود. راه مي افتيم به طرف علمها. مي خواهم علمها را نشانش بدهم. سالهاست كه نزديك هيچ دسته اي نرفته ام. حالا سينه زنها كنارم هستند. دو مرد طبل و سنج مي زنند و با ريتم آن مرداني سينه مي زنند. جمعيت كنجكاو دنبالشان راه افتاده اند. بعضي از زنها گريه مي كنند. پسر جواني با موهاي ژل ماليده و بلوز بوسيني مشكي اش به پيشانيش بند " يا حسين" مي زند. بچه دو ساله اي كنار برادر بزرگش با زنجير كوچكي سينه مي زند. جلوتر مي رويم. پسرهاي جوان به نوبت علم را بلند مي كند. سينا به پرهاي سفيد بالاي علم نگاه مي كند. به مرداني كه سينه مي زنند. به دود اسفند. نگاه مي كنم . دختري با موهاي طلايي كه يك وجب از روسريش بيرون است و آرايش كامل كنار خانه اي ايستاده است و به حركت دسته نگاه مي كند . چادر سياهي را دور خودش پيچيده است و با بادبزن منقل اسفند را باد مي زند. زني چادري با اخم به او نگاه مي كند. پرايد سفيدي مي پيچد جلوي جمعيت. كنار مي زند. دو سه دختر و پسر جوان بيرون مي آيند و شروع مي كنند به دادن شير كاكائو. نگاهشان مي كنم. سالهاست ك...

سینا و قایم موشک

سینا از ارشیا جیغ زدن رو یاد گرفت و حالا از این اسلحه گوشخراش برای به زانو در آوردن من و الف استفاده می کنه! اون روز هم طفلکی مازیار رو با جیغش ترسوند، تازه تا می دید که اون می ترسه و گریه می کنه دوباره جیغ می زد! آخرین تلاش خطرناکش هم بالا رفتن از مبل ، پریدن روی دسته مبل و رفتن روی بوفه بوده ! البته خودم کنارش ایستاده بودم و می خواستم ببینم که چیکار داره می کنه! حالا مجبورم دوباره جای مبلها رو عوض کنم!! کلمه های بامزه جدیدی که می گه " ببر " و " هیر یا ایر " به جای شیره. بازی مورد علاقه سینا قایم موشکه منتها توی این قایم موشک بازی یه خورده سطح آیکیوی مامان و بابا رو میاره پایین. برای اینکه سینا می ره قایم می شه. یا می ره زیر میز کنار صندلی غذاش یا اینکه همونجوری که رو کاناپه لم داده یه متکا رو می گیره جلوی صورتش! بعد مامان یا بابا باید دنبال آقا بگردن. بماند که غش می کنه از ذوق وقتی کلی می گردیم و پیداش نمی کنیم! بعدش که پیداش می کنیم . دوباره می گه " اینا " یعنی که دنبال سینا بگردین! جالبیش اینه که جاشو عوض نمی کنه! همونجا وایمیسته و به ذوق کردن ادامه م...

شاخ غول كار كردن خانم شين

به نظرتون يه روز در ميون خراب شدن خونه مامان و بابام ناپرهيزيه ؟ ممكنه كليدهاي خونه شونو عوض كنن كه ديگه نتونيم ناغافل بيايم؟! بهرحال امروز روز سومه تو اين هفته كه من اينجام! دو روزشو چون داشتم پاي كامپيوتر كار مي كردم حساب نكردم! امروز دوباره اومدم كه مبادا يه وقت كم زحمت داده باشم! گفتم كار،بگم كه نگفته از دنيا نرم! تازگيا چشم نخورم دارم تو خونه كار مي گيرم. فعلا تا امروز سه تا كار رو انجام دادم - يك گزارش+ طراحي ساختمان مسكوني نياوران + محوطه سازي منزل مسكوني پاسداران - و چهارمي مونده كه خيلي هيجان انگيزه. طراحي يه ويلا تو دماونده كه تقريبا هيچ محدوديتي نداره! خيلي جالبه نه ؟ فكر مي كنم برنده مسابقه معمار سال ديگه از الان مشخص شده! نگين نگفتما!! اينارو نوشتم كه بگم " با رعايت حق تقدم براي دوستان" هر گونه طراحي اعم از داخلي و خارجي،محوطه سازي، سه بعدي سازي رو مي پذيرم. فعلا كه مهندس هرمس رفته سربازي ، سر مهندس منوچهر خيلي شلوغه با كارهاي شركتشون ، مهندس مانا مشغول آموزش راه رفتن به شايا ست ، مهندس طاهره و مهندس بهاره كه رفتن به ديار فرنگستان! از همه آرشيتكتهاي وبلاگس...

در آينه به "تانكس" نگاه مي كنم

هر وقت موهاي صورتيم را در آينه مي بينم ياد " نيمفمادورا تانكس " هري پاتر مي افتم! تا حالا زني با موهاي صورتي را نديده بودم. احساس دو گانه اي نسبت به اين موها دارم! از يك طرف دلم مي خواهد كه تمام زمينه را رنگ قهوه اي بزنم و از شر هر چي هايلايت و رنگه خلاص بشم. از طرف ديگه فكر مي كنم مگه چه وقت ديگه اي مي تونم توي زندگيم داشتن يه موي صورتي رو تجربه كنم! يه جورايي بامزه اس آخه! اينه كه با احساس "تانكس" گونه ام كنار اومدم و فكر مي كنم كه مهيجه. *** بهرحال گفتم تانكس و يادم افتاد كه من و آقاي الف مشغول مرور مجموعه هري پاتر براي پيدا كردن جان پيچهاي محتمل هستيم. آقاي الف از اول شروع كرده و الان اول جلد چهارمه " هري پاتر و جام آتش" . من از آخر شروع كردم و الان جلد اول " هري پاتر و محفل ققنوس" رو مي خونم. تا اينجا فقط من كشف كردم كه ممكنه يكي از جان پيچها دست بلاتريكس لسترنج باشه. براي اينكه در مكالمه با اسنيپ در ابتداي جلد 6 مي گه كه "لرد سياه در گذشته با ارزشترين..." و سپس جمله شو قطع مي كنه. در واقع با توجه به اينكه يكي از جانپيچها دست لوسي...

براي كودكي كه هرگز بزرگ نخواهد شد

مثل بچه گربه دستش را مي كشد روي شكمم. هنوز وقتي شير مي خورد چيزي از دلم پر مي كشد. از حالا دلم مي گيرد براي از شير گرفتنش. قدمهايش حالا تند و بي احتياطند. مي دود. راه نمي رود. مي ايستم و نگاهش مي كنم. چشمم مي سوزد. مي دانم جايي در اين شهر بزرگ مادري 10 روز است كودكش را در آغوش نگرفته است. مي دانم جايي او هر شب گريه مي كند و با بهت به عكسهاي كودكش نگاه مي كند. خودم را مي گذارم جاي او. آغوشم يخ مي زند. گريه ام مي گيرد. هق هق كه مي كنم بچه مي آيد طرفم. دستش را مي كشد به اشكهايم. ميان اشك مي خندم. خودش را توي دل من جا مي كند و كتاب قصه اش را مي دهد دستم. مي خوانم " پيشي كوچولو و آقا غوله" تعريف مي كنم كه "پيشي كوچولو ، هاپو ‌و جوجو به جنگ آقا غوله مي روند." فكر مي كنم كه مادرش با كتابهاي قصه اش چه مي كند؟ با لباسهايش ؟ اسباب بازيهايش؟ آنها را نگه مي دارد ؟ دور مي ريزد؟ 10 روز چقدر بر او سخت گذشته است. 10 روز در سرما و بهت شايد. فكر مي كنم كه آفتاب غروب كرده است و او در خانه تنهاست شايد. " جوجو كوچولو مي پرسه چطوري مي خواين با آقا غوله بجنگين؟" كودك او ديگر چيز...

فرهنگ لغات سینا

چند روزه که دارم لغت نامه سینا رو برای خودم چک نویس می کنم که تا حالا رسیدم به 40 تا شبه لغت و خیلی خوشم اومد. فکر نمی کردم که این همه بچه ام لغت داشته باشه . اصولا البته این وروجک برای ارتباط برقرار کردن و به کرسی نشوندن حرفش هیچ احتیاجی به کلمات نداره و کلمات یه جورایی دکوره! یعنی فکر نکنین که همین کلمه ها رو می تونه بگه ولی اونوقت چه طوری به من می فهمونه که" از کشوی آخر کابینت قابلمه در قرمزه رو می خواد!!" یا اینکه "می خواد بره رو دوشم و از تو آینه باهاش دالی کنم!" بجز تمام این کلمه ها مقدار زیادی "ایه" و "اوه" و "هوم" با زبان اشاره هم هستن که سینا برای رسوندن منظورش از اونها استفاده میکنه! ببخشید این مبحث برای بی بچه ها بی مزه اس! جوادیسم مزمن مادر شین عود کرده کاریشم نمیشه کرد!! داشته باشین : موجودات زنده : آنیی ( با تشدید روی ی اول)-------------> آننه دیده --------------------------------------> دده مامان ماماما -----------------------------------> یعنی یه چیزی رو خیلی از مامانم میخوام! تاکیدی مامان! بابا دادا ------...

اعجاب انگیز خارق العاده پرنده ای به نام واتو واتو

امروز خیلی کار کردم! قرمه سبزی و پلو درست کردم. کاهو شستم. تموم خونه رو جارو و گردگیری کردم. دنبال سر سینا سه مرتبه کل خونه رو جمع کردم! ( سرعت بهم ریختن سینا از سرعت جمع و جور کردن من بیشتره!) حموم رفتم و سینا رو حموم کردم و مهمون هم داشتم و ریخت و پاشهای طبیعی مهمونی رو جمع و جور کردم. این آخری داشتم از آشپزخونه می اومدم بیرون چشم افتاد به نقشه آسیا که روی اجاق گاز من نقش بسته بود و با رنگهای قهوه ای و قرمزش بهم چشمک می زد این بود که به عنوان حسن ختام گازو تمیز کردم. یکی نیست بیاد منو از برق بکشه برم بخوابم؟ ! *** من که آنفولانزای عربی گرفتم هچ! کوکا لایت و جوجوش هم سرما خوردن . شنیدیم که آقای ب از بس از دست رئیس جمهور و حرفاش حرص خورده تب کرده و تبش هم پایین نمیاد. فقط مونده هرمس که برامون از کرمانشاه دو سه مدل آنفولانزای جدید سوغات بیاره! اینه که تا اطلاع ثانوی همه تو خونه هاشون قرنطینه باشن تا درد و مرضا منتشر نشن! اینا که نوشتم یعنی که ما می دونیم که نوبت ماست که مهمونی بگیریم و اگه نمی گیریم دلیل داریم. ما که مشهدی نیستیم که! *** گرسنگی کشیدن سینا در دوبی هر چند به قیمت از دست ...

وبلاگ مي نويسي ؟ ".." مي خوري! شلغم بخور!!

اينكه آدم مثل يه سوسك چپه افتاده باشه روي تخت، خودش به اندازه كافي بد هست. از اون بدتر اينه كه مجبور باشي شلغم بخوري كه به نظر من عذاب اليمه! بازم بدتر اينه كه مزه غذاها رو نفهمي و آبگوشت و خاك اره توي دهنت يه مزه داشته باشن ولي نمي دونم اين شلغم چه چيزيه كه از پشت اين همه گرفتگي بيني هم بوش و مزه اش مياد! فسقلي من ديشب ساعت 1 خوابيده و نيم ساعت يك روند باباشو هوار زده. كجايي الف كه دلمون برات لك زده! *** ديروز صبح رفتيم بيمارستان رامتين ولنجك كه دكتر براي من آنتي بيوتيك تجويز كنه. چون از حال خرابم حدس مي زدم كه گلوم چرك كرده. بيمارستان فوق العاده خلوتي بود و ما تنها بيمارش. دكترها و پرستارها انگار با ديدن ما ذوق كرده باشن رضايت نمي دادن كه با يه ويزيت خشك و خالي دست از سر من بردارن !دكتر معاينه ام كه كرد اخماش رفت تو هم كه عجب چركي! شانس آوردي زنده اي و از اين حرفا! بعد فشارمو گرفت كه 9 بود و گفت خانوم شما داري پس مي افتي. گفتم نه آقاي دكتر من هميشه فشارم روي 9 ه! گفت نه تو نمي فهمي!! اول يه نسخه داد دستمون كه از همون داروخونه شون بپيچيم كه صد البته دفترچه بيمه قبول نمي كردن! نگو آق...

برداشتهاي يك خانم شين سرماخورده از دوبي

از دوبي يه سرماخوردگي عربي جابلقايي عجيب غريب سوغات آوردم و به شدت گرفتارشم. يه قانون نانوشته وجود داره كه مادرها حق مريض شدن ندارن. ديشب سعي كردم به سينا بيشتر از شبهاي قبل توجه كنم. براي اينكه به محض اينكه كمي بي توجهي مي بينه يا بهش مي گم كه مامان من مريضم. بدتر پيله مي كنه و بغل باباش نمي ره و همه اش مي خواد آويزون من باشه. امروز اومدم خونه مامانم تا يه خورده مريض واقعي باشم و مثلا استراحت كنم! *** از روزي كه خبر فوت آرين كوچولو رو شنيدم مدام به فكر پدر و مادرشم. به فكر اينكه خونه يه دفه از حجم كوچولوي بي نهايت دوست داشتني خالي بشه. به فكر بسته شدن ابدي چشمهاي كوچولويي كه عكساشو مي ديدم. بي نهايت متاسفم و تسليت مي گم. *** برداشتم رو از دوبي دو سه روز پيش نوشته بودم ولي دل و دماغ آپديت كردن نداشتم. قرار بود عنوان پست باشد "اين دوبي جينگيل مستون" كه حالا قاطي اخبار سرماخوردگيم شده! بخونين: رفتيم و دوبي را ديديم. دوبي براي من ،زيادي نو بود. زيادي پر زرق و برق. همه چيز نو بود. بناها، ماشينها، خيابانها. عمر شهرشان 30 سالي بيش نيست. مناظر شسته رفته و اتو كشيده اش چشم دود زده م...

عقده هاي يك شين دوبي نديده

داريم مي ريم دوبي. بالاخره. بعد از سه سال و نيم آزگار كه كاتي رفته و هر سال مي گه بيا. داريم مي ريم. *** فرشته كوچولوي من خر و پفي راه انداخته كه بيا و ببين. به عادت قديمش هم ،الان روي دوش من خوابيده. اونقدر راحت كه انگار رو پر قو خوابيده. تا الان كه 2 روز به سفرمون مونده 3 تا ليست مجزا نوشتم كه بايد جداگانه بررسيشون كنم - من بيماري ليست نويسي دارم كه مزمنه و هيچ جوري هم خوب نميشه - يه خورده طبق معمول سخت مي گيرم كه عادتمه و كاريش نمي تونم بكنم. خير سرم هيچي هم نمي خوام ببرم كه از اونور خريد كنم ولي هر چي مي نويسم فكر كنم كل 70 كيلو رو از اين جا بار بزنم و ببرم! *** هواپيمايمان را نزنند بالاي خليج فارس برويم قاطي باقاليها بخاطر هيچ و پوچ؟ *** بلاگيدنم هم نميادا! نمي دونم كي چشمم زده . به الف مشكوكم. ناقلا هي به من مي گفت چرا اينقدر وبلاگ مي نويسي. بجاش پلو چلو درست كن من بخورم از اين لاغري دربيام! *** برگردم شماره بزنم؟ نه ولش كن. شما با شماره بخونين. برمي گردم. براتون مي نويسم. راستي عنوان كتاب هفتم خواهر رولينگ منتشر شده : Harry Potter and Deathly Hallows دوستاي با سواد كسي چيزي از ا...