Posts

Showing posts from February, 2007

مرگ بر فرهیختگی ! درود بر کلم بروکلی

فرهیختگی هم حدی داره ! بسه دیگه! *** دوست عزیزی روش طبخ کلم بروکلی رو پرسیدن. من و مامانم اخیرا به یه روش اختراعی رسیدیم تا بتونیم این موجود سبز رو قابل خوردن کنیم. اون روش هم اینه : بروکلی رو با کمی آب + نمک + سرکه سیب می گذاریم بپزد. خیلی باید مواظبش باشین چون به چشم به هم زدنی آبشو از دست می ده و می سوزه. خیلی هم زود می پزه کمتر از نیم ساعت. خلاصه وقتی پخت - معمولا بعد از 7-8 بار سوزوندن دستتون میاد که آب چقدر باشه و بروکلی چقدر و شعله چقدر! - با چاقو ریز خوردش می کنم. با شوید خشک و نمک و روغن زیتون و ماست چرب - حداقل 7 درصد - قاطی می کنم ! چیز محشری میشه. با ماست معمولی هم بد نمیشه اما خوراکش ماست چربه! در ضمن نسبت بروکلی باید از ماست بیشتر باشه. یعنی بروکلیها نباید تو ماست شنا کنن! فقط باید به ماست آغشته بشن. *** دوستان، عزیزان ، قربون کامنتهاتون برم. برای پستهای قدیمی من کامنت نذارین! من فقط کامنتهای پست آخرمو می خونم! دیگه اگه خیلی درافشانی کرده باشم پست یکی مونده به آخر. *** یه غذای تنبلانه هم یاد بدم برای عروس خانومهایی که بهم سر می زنن : نام غذا : جوجه کباب مواد لازم :مقدا...

تو را من چشم در راهم ،شباهنگام - داستانگونه*

كنار هم ايستاده اند. تقريبا همقدند. دختر مانتوي آبي كمرنگ پوشيده با شال سبز. پسر تي شرت سرمه اي و جين آبي رنگ و رو رفته. هر دو سيگار مي كشند. تكيه داده اند به يك پرايد اطلسي هاچ بك.روبرويشان چراغهاي شهر مي درخشند. صداي پر و خوشايند لايونل ريچي از پخش صوت ماشين با هواي شبانه مي آميزد. " اون اتوبان صدره " پسر مي گويد و با دستش خط منحني را با چراغهاي زردش نشان مي دهد. دختر " اوهوم " نامشخصي مي گويد و به سيگارش پك مي زند. حال حرف زدن ندارد انگار. " يه سيگار ديگه بده به من !" پسرسيگار كنت لايت را مي گيراند و مي دهد به دستش كه حالا آسمان را نگاه مي كند. آسمان بي شرمانه سياه است. بدون يك ستاره حتي. بعد بي ردي از كسالت در صدايش ، دختر شروع مي كند به حرف زدن." بچه تر كه بودم دلم مي خواست براي چند دقيقه مي تونستم جاي آدمهاي ديگه باشم. فقط چند دقيقه و ببينم كه چه احساسي دارن. گاهي حتي احساس مي كردم كه روحم پرواز مي كنه. "،" قبلا گفته بودي "،" اوهوم " دختر حالا دلش مي خواهد كه حرف بزند." يه بار به من گفتي كه تو هم همين احساس رو داشتي...

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد*- داستانگونه

لباس سفید و سبزم را پوشیده ام. درست روی شکم بزرگم ژیله سبز جلوی لباس باز می شود و طرح یک گل نمایان. موهایم را سشوار کشیده ام. ابروهایم را همین امروز صبح برداشته ام. در آینه نگاه می کنم به این زنی که می بینم. این زن فردا مادر خواهد شد. امشب اما هنوز می تواند همان دختر قصه ها باشد و سرک بکشد به گوشه و کنار این قصری که برای مهمانی دعوت شده است. گپ بزند بی دلهره و کمی هم برقصد شاید. شب زود تمام می شود. به خانه که می رسیم انارهای ترش روی میز انتظارم را می کشند. ترش ترش ترش. یک ، دو ، سه انار می خورم. دستم . لبم و گونه ام قرمز شده است. مرا که می بوسی جای بوسه تو سفید می ماند . بوسه ترش . بعد باید بخوابم. موجود درونم می افتد به سکسکه. به شبهای این چند ماهی که می دانستم دارمش فکر می کنم. به اولین سکسکه ای که احساس کردم. به این که چه شبهایی بلند شده ام از خواب سر ساعت 4 بعد از نیمه شب و راه برده ام او را و جایی را که نمی دانم کجایش بود نوازش کرده ام تا آرام شود. "لالایی کن ، بخواب ، خوابت قشنگه " . گرمم است. لحاف را پس می زنم. سردم می شود. بلند می شوم از روی تخت. تشنه ام. به ساعت نگاه...

یه بوم و سه هوا

شرح کسالت باری از میدان تره بار خانگی در یخچال خانه ما سینا بیدارم می کند. شیرش را که خورد پشتش را می کند به من و دوباره می خوابد. یاد نقشه های زمین نیاورانم و شماره قلمها که هنوز تعریف نکرده ام. صدای خش خش حرکت الف را از اتاق پهلویی می شنوم و بیدار می شوم. الف صبحانه اش را خورده است. نقشه ها را آماده می کنم. یک لیوان شیر برای خودم می ریزم و با نگاه کردن به مونیتور سر می کشم. الف می رود. می روم سراغ یخچال. ساعت 8 صبح است. به طور مبهمی یادم هست که جعفری داریم. از چند روز پیش و من نشسته امش. یخچالم پر از کیسه است. جعفری را که بیرون می آورم زیرش بسته نصفه مانده کاهو را می بینم. کاهو را هم در می آورم. زیرش یک کیسه بزرگ کلم بروکلی کشف می شود! یک طبقه یخچال تقریبا خالی می شود. می روم سراغ طبقه بالایی. کیسه نارنگی را می گذارم پایین. انارها را کنارش و تازه یادم می آید که سینا ناهار ندارد. از فریزر گوشت در می آورم. زودپز را می گذارم روی گاز و گوشت را می اندازم توش. دنبال پیاز قفسه را باز می کنم. تمام پیازهایم جوانه زده اند. پیازها را می ریزم دور. آب می ریزم روی گوشت تا بپزد و می روم سراغ یخچال....

یک عاشقانه کوچک

دست کوچکش سر می خورد روی سینه ام. چشمهایش را بسته و باز در آغوش من نوزاد شده است. پاهایش را فشار می دهد به شکمم. شیر می خورد و با دستهای کوچکش نوازشم می کند. من اولین عشق این موجود کوچکم. اولین زنی هستم که او نوازشش می کند . من از آن چیزی که فکر می کنم بزرگترم. من مادر هستم. شین

يك سفر طولاني

از خانه راه افتاده ايم با سينا. نشسته ام پشت ماشين. سينا خودش را جا كرده توي كرير بچگيهايش، كنارم. "دنيا ديگه مث تو نداره" با هم مي خوانيم. تصميم مي گيرم از تجريش بروم. نرسيده به مژده از تصميمم پشيمانم. مي خواهم برگردم. نه راه پس دارم نه راه پيش. " الان درست يك ساله و ده ماهه و دو روزه كه نديدمت"،سينا تكيه مي دهد و اتوبوسي را نشانم مي دهد و مي گويد "او" ،"اتوبوس ماما" تلفن اسباب بازيش را مي دهم دستش. ما خسته شده ايم. بنيامين هم."حالم بده حالم بده عشقم رفته نيومده" ايستاده ايم پشت چراغ قرمز. ماشين تكان مي خورد. نگاه مي كنم. پيكان پشت سري همينطور بيخود و بي جهت كوبيده به پشت ماشين. از آينه برايم دست تكان مي دهد." من بودم! من". پيكان ديگري سعي مي كند كوچه باريك و شلوغ و يك طرفه اي را ميانبر بزند. گير مي كند. همه بوق مي زنند. كج و كوله گير مي كند بين خيابان نياوران و همان كوچه باريك. عقب عقب مي آيد سپر عقبش مي خورد به در عقب پرايد جلويي من. راننده پرايد دستش را روي بوق گذاشته و ممتد بوق مي زند. راننده پيكان فرمان را مي چرخاند و سپ...

رساله اي در باب ولنتين آدم هاي متاهل،ادامه بحث هاپولك مامان و اكتشاف دت و داچ

هر سال روز ولنتاين كه مي شه من اول ياد آزاده مي افتم! خوب براي اينكه يه عمر بي آبرويي رو در روزهاي دبيرستان تحمل كرديم كه چرا براي دوست دخترمون كادو مي گيريم. حالا بيا به پير و پيغمبر قسم بخور كه بابا اين بنده خدا امروز تولدشه! نه خير. هر سال دوباره متلك و روز از نو روزي از نو! در مورد ولنتاينهاي دو نفره مون. من و الف از اولش يه خورده غير رمانتيك بوديم و هيچوقت براي همديگه از اين خرسهاي قرمز و هاپوي سرخابي و از اين مزخرفات نخريديم. روز ولنتاين منو ياد انگشتري مي اندازه كه براي اولين بار ما رو به نسبت داد. بدون خواستگاري. بدون قول و قرار مهريه و بقيه چيزهايي كه به موقعش بيشتر از هر چيزي اعصاب خردكن بودن نه مفرح. انگشتري كه قول و قرار دو نفر بود. فارغ از همه چيز. براي همين داشتنش شيرين بود. پيرارسال توي شركت يه بحث مفصل داشتيم در مورد اينكه ولنتاين مال آدمهاي متاهل نيست و مال مجردهاست كه اصولا يه خورده رمانتيكشون درد مي كنه! ولي من و بقيه خانمها عقيده داشتيم كه اين جور روزها براي يادآوري اينكه همديگه رو دوست داريم ساخته شدن و مجرد و متاهل هم نداره و شايد حتي متاهلها بيشتر احتياج داشته ...

رساله اي در باب جواديسم مزمن و نكوهش رفتارهاي غلط تربيتي

سه تا خط موازي قرمز مايل به بنفش انداخته روي گونه راست مامانم! چنك كذايي كه ظاهرا از سر محبت بوده باعث شده كه مامان بفهمه كه من دو هفته است كه ناخونهاي سينا رو نگرفتم. شرمندگي هم اضافه مي شه به احساس گناه ! *** شنبه شب را به پاس زنده موندن و بزرگداشت 22 بهمن مهموني گرفتيم. جاي خاندان مارانا خالي بود كه يه نفر و نصفيشون دوبي بودن و يه نفر شون كرمان! خوش گذشت. سينا هم حسابي مشغول شيطنت بود. موقع دادن غذا - ساعت 6 بعد از ظهر - چنان ماست بازيي راه انداخت كه من از وقت درست كردن سالاد و جمع و جور كردن صرفنظر كردم و آشپزخونه رو شستم به علاوه خودم و سينا. در نتيجه وقتي مامان ماناي به ياد ماندني و شايا و منوچهر اومدن حوله رو دوشم بود و سينا چند تايي از ماشيناشو چيده بود كنار تلويزيون به عنوان دكور و داشت وسط پذيرايي روي باقيمونده بيسكوييت ديروزش پاتينا‍ژ مي كرد! خدا خير بده به اين جماعت بچه دار كه خودشون درگير همين چيزهان و مي فهمن كه ممكنه موبايلت وسط سطل لگوهاي بچه باشه و آبكش برنجت روي كله اش و جورابش بين كوسنهاي مبل! جماعت شيك و غير بچه دارمون - آقاي ب و خانم شين شون - هم كه در اثر معاشرت ب...

منهای ده درجه سانتیگراد

چقدر راحت میشود مرد. برای زنده بودن این همه باید تلاش کرد. خورد و خوراک و خواب و دکتر و هزار تا چیز دیگر. برای مردن فقط کافیست که کمی بی دقت باشی. کمی بی پروا. همین. توی همین خیابان نیاوران می شود به هزار روش مطمئن و کم هزینه مرد. مثلا می شود رفت زیر وانت سبزی فروش. می شود توی سوراخی که شرکت آب و فاضلاب کنده افتاد و چپر چلاق شد و از گرسنگی تلف شد. می شود کابل لخت برق گوشه دیوار را عاشقانه بغل کرد یا اینکه برای دیوانه باغ بغلی یک شیشکی زد! به همین راحتی می شود از دنیا رفت. روش راحتتر و کم دردتری هم هست. ولی باید کمی دورتر شد. *** از مرگ بنویسم ؟ ما امروز از مرگ برگشتیم. از مرگ می نویسم. مرگ سفیدی که داشت انگشتهای دستم را با خودش می برد. باور نکنید. من خودم هنوز باورم نمی شود. امشب بغل کردن فرشته کوچکم و شیر دادنش برایم معجزه بود. همنشین بودن با بوی خوب او به جای یخ و سرما. به جای مرگ. مرگ خالص و سفید. *** پلیس راه هراز رسما و علنا مغز خر خورده است. از صبح ساعت 6 که بیدار شده ایم دو سه بار زنگ زده ایم و گفته اند که راه باز است فقط تجهیزات ایمنی به همراه داشته باشید. تجهیزات ایمنی را به ه...

نوستالژيم درد مي كنه

عجب هوا باروني ملسيه! صبح كم مونده بود باد من و سينا رو يه جا ببره. بله درست حدس زدين.چترمون پهنه خونه مامانم اينا. هر وبلاگي رو خوندم يه جوري دلم گرفت. چرا همه اينقدر غمگينن؟ جوجوي كوچولو ناراحت رفتن باباشه. سولماز دلتنگ هرمسشه. مانا به خاطر گلدونش كه خشك شده ناراحته. امام جمعه تگزاس - علي ونگز سابق- دچار نوستالژي وطن دوستي شده. نادر بنده خدا ياد نگاه آخرش به عليه. فرنايس نشسته منتظر تا الف بهش اجازه لينك بده. فرانكلين دزد زده رفته تو غار تا كي بيرون بياد با خداست. فرنوش هم نامردي نكرد و آخرش زد فريبا رو ناكار كرد! اونوقت من مي خوام بشينم از هواي باراني ملس بنويسم و اينكه دلم مي خواد آواز بخونم و زير بارون راه برم. جور در مياد؟ نه والا!! *** دلم مي خواد روزهايي مثل امروز كه كاري ندارم بجز وبلاگ نوشتن از يه چيز قشنگ بنويسم. اما قشنگترين چيز زندگي من سيناست. با حرفهاش حركاتش و اداهاش. ياد گرفته بگه "بيبي"،"جيش"،"ميمون" خلاصه هر چي رو كه بتونه مي گه. اون روز بهش مي گم مامان بگو بيا . مي گي : بي ... مي گم خوب بگو برو مي گه بو مي گم بگو بده مي گه ...

سوسکی خانوم پررو شده

اینکه من در رابطه با سینا سوسکی بیش نیستم رو خودم قبلا کشف کرده بودم. منتها نمی دونستم که سینا هم این رو می دونه! به توصیه خواهر کوکا اومدم از شیر شبونه بگیرمش مثلا! دو ساعت از خوابیدنش نگذشته بیدار شد برای شیر. گرفتمش رو دوشم. راهش بردم. بوسش کردم. آب بهش دادم و دقیقا سه مرتبه خوابوندمش. هر دفه تا کله اش می رسه به بالش سرشو میاره توی شکم من! یه کمی منتظر می مونه بلکه شیرش بدم بعد که می بینه خبری نیست شروع می کنه گریه کردن! آخرش که دید نه خیر مثل اینکه سوسکی خانوم - مامان سابق - پررو شده و قرار نیست شیرش بده فکر کرد که الان حالشو می گیرم. اینه که دیگه نمی ذاشت که بذارمش روی دوشم. روی دستم خوابیده بود و با دست دیگه اش اشاره می کرد به تخت و یه ریز می گفت "ده ده " انگار که من کر باشم! دلم داشت آب می شد. هی خودمو دلداری می دادم. مثل مربی بکسورها توی رینگ بوکس " ببین شین جان اون چیزی نداره که از دست بده! این تو هستی که باید از خودت ، فردیتت و خواب شبونه ات محافظت کنی . یه ربع ساعت مقاومت کردی. ادامه بده! اگه الان شکست بخوری اون می فهمه که تو سوسکی..." نه خیر. سینا شروع ک...