Posts

Showing posts from March, 2007

من اعتراف می کنم ، من غمگینم

فقط یک لحظه بود. دست هر دوی ما رو همزمان ول کرد.پاش سر خورد و روی سطح شیبدار خورد زمین. بارون می اومد آخه. لج کرده بودم که باید بریم پارک. بلندش کردم که بگم مامان چیزی نیست که دیدم تمام صورتش پر خونه. خون. زمین پارک. دستامون. لباسهامون. همین. از دماغ و لب و دهنش خون می اومد.دندون طفلکم شکست. یه خورده هم کج شده باقی مونده اش. لثه اش پاره شد.دهنش ساعتها خونریزی کرد تا اینکه خونش خود به خود بند اومد. خیلی خیلی خیلی درد کشید. برای اولین بار توی زندگی کوچیکش من نتونستم آرومش کنم.از بس لبش ورم کرده بود نمی تونست شیر بخوره. *** احساس بی کفایتی مطلق دارم. احساس اینکه نتونستم از پسر کوچکم مراقبت کنم. احساس اینکه باید اون لحظه رو به عقب برگردونم و دستشو ول نکنم. گریه می کنم و به چهره معصومش نگاه می کنم. به لبش که هنوز ورم داره و به دندون آسیب دیده اش. *** بهش می گم مامانی رو می بخشی؟ بهم می خنده. بچه ها حافظه شیرینی دارن. اون منو می بخشه. خودم چطوری خودمو ببخشم؟ شین پ.ن. می خواستم یه عالمه چیزهای شیرین از تعطیلات بنویسم. بنویسم که یاد گرفته می گه جیدر ( جیگر) و هر چی رو نتونه بگه به جاش می گه : ...

خانم شین از مناظر تهران می گوید*

چیه ؟ نمی شه ؟ *** مکان : خیابان آزادی از میدان آزادی به سمت میدان انقلاب زمان : یکی از روزهای همین هفته روی دیوار غربی اولین خانه خیابان آزادی در سمت راست منظره بسیار جالبی را نقاشی کرده اند. در یک زاویه خاص که پل هوایی دیده می شود امتداد پل هوایی را کشیده اند که در هوا معلق می شود و ساختمانی را نقاشی کرده اند که می چرخد ، آسمان آبی و حتی مردی از پنجره بیرون را نگاه می کند. ایده این نقاشی دیواری خیلی جالب بود. کسی نشسته بود و در همان زاویه ای که من نگاه می کردم به پل و خیابان نگاه کرده بود و ادامه ذهنی اش را کشیده بود. خوشم آمد! *** شبهای عید و شلوغیش را که کنار بگذاریم منظره ای که می ماند ، سبزه هاست و ماهیهای قرمز جلوی همه گلفروشیها و سوپرها و دست فروشهای تهران. منظره فریبنده شاخه های سنبل کوهی و بید مشک . این روزها حتی میوه فروشیهای تهران از تمیزی برق می زنند. تازه دو سه روز است که آمدن عید را احساس می کنم. نو شدن و بهار را. تهران دودی که با منظره سبزه و سیر و سمنوهای عمه لیلا و خاله زینب! قشنگ شده است به استقبال بهار می رود. من حتی دیروز روی درختها شکوفه هم دیدم. اما الان در چشم ا...

اين پنجره باز بود يا ...

طراح خانه احتمالا ديوانه بوده است. يا از اين كساني كه بواسير دارند و نصف عمرشان در توالتند. درست روبروي توالت فرنگي يك پنجره مربعي باز مي شود رو به قشنگترين منظره خانه! مي توان ساعتها نشست آنجا و در شكلهاي عجيبي كه كوه نشان مي دهد غرق شد. خاكستري. سفيد. آبي. گاهي. بچه لج كرده و غذا نمي خورد. قهر مي كنم با خودم و بچه را مي سپارم به مادرم و مي آيم به استراحتگاه طراح بواسيري! رو به كوه. چشمهايم از شدت كسالت باز نمي شوند. فنجان نسكافه دوم را سر كشيده ام كه بيدار بمانم و بتوانم رانندگي كنم تا خانه .نشسته بودم پاي كامپيوتر و انگار مي دانستم كه اگر ده ليوان نسكافه هم بخورم چيزي از كسالت اين غروب خاكستري كم نخواهد شد. . اما... دلم چيزي را مي خواهد كه در اين لحظه نيست. سر بچه گرم است به مادرم. بابا نيست. برفهاي كوه دارند آب مي شوند. بوي بهار نمي آيد. دلم هفت سين مي خواهد. از آن هفت سينهايي كه هميشه يك سينش كم است. مي شماري."سيب.سركه.سنجد.سكه.سير.سبزه" سين هفتم را يك بار "سيگار" گذاشتيم. سال بعدش "ساعت". ياد سماق نبودم. امسال هم فراموش خواهم كرد. شايد "سنبل...

با کمال پوزش از خوانندگان فرهیخته اینجا - یک پست خیلی جواد دندونی

مامانی قربونت برم الهی. تو کی این دو تا دندون رو درآوردی که مامانی نفهمید؟ دورت بگردم عزیزم! تب کردی اونم 38 درجه و نیم. چش و چار دکتر فقط سمت راست دهنتو دید. بس که جیغ زدی تو مطبش. یادش رفت اونور رو نگاه کنه. خدایا نی نی من دو تا دندون آسیا در آورده! خارج از نوبت. منو ببخش برای اینکه این چند روزه خیلی بدقلقی کردی و من درکت نکردم. منو ببخش که دو بار سرت داد زدم و سه دفه محکم زدم رو باسنت! منو ببخش عزیزم. مامانی از این به بعد بیشتر حواسشو جمع می کنه. دندونای نوت هم مبارک! مادر شین خیلی خیلی جواد پ.ن. دقیقا 16 ماه و نیمه که دارم سعی می کنم ، زور می زنم ، پدر خودمو درمیارم که اینجوری ننویسم. اونوقت این پسره یه کاره دو تا دندون با هم در آورد تمام فرهیختگی منو بر باد داد!! پ.ن. به این زودیا تکرار نمیشه نگران نباشین! مگه اینکه یاد بگیره بگه " قسطنطنیه "! قول می دم!!

!توصیه های ایمنی را جدی بگیرید

خونه تون خیلی قشنگه. حتما هست. مبلهای رنگی دارید. تابلوهای زیبا. مجسمه های تزیینی. آینه و آویز. اتاق بچه تون چطور؟ اون هم قشنگه. رنگ در و کمدش با هم جوره. تمام قسمتهای شیشه ای کمدش پر از اسباب بازیه. به در و دیوارش کلی عکس رنگی زد ید. اما ...بچه شما در حدود یک سالگی فقط 75 الی 80 سانتیمتر ارتفاع داره! آیا تمام این چیزهای قشنگی را که برایش آماده کردید رو می بینه؟ بذارین اینطور بگم. خونه تون قشنگ نیست. اتاق بچه غیر جذابه و همه چیز کسل کننده ست اگه فقط 80 سانتی متر باشید. امتحانش مجانیه. 4 دست و پا یک دور، دور خونه بزنید و ببینید چه چیزهایی رو واقعا می بینین. *** بچه شما به احتمال زیاد هیچکدوم از تصاویر رنگی رو که در ارتفاع معمول به در و دیوار زد ید رو نمی بینه. مگه اینکه بغلش کنید که اون هم کوتاه مدت است. فرصت تامل کردن و نگاه کردن به اونها رو نداره. این مطلبیه که من باید به عنوان یک آرشیتکت می دونستم. اون هم آرشیتکتی که موضوع تز فوق لیسانسش " طراحی بیمارستان فوق تخصصی کودکان " بوده.پاک یادم رفته بود! *** به عنوان یک مادر اون چیزی را که باید می دونستم کشف کردم. ماجرا از چند تا ...

بهاره - داستانگونه

بهاره آن روز كه براي اولين بار همديگر را ديديم چشمهاي تو سبز بود. چه شد كه بعد قهوه اي شد؟ *** مي خواهم از تو بنويسم. روزي را به ياد مي آورم كه در خانه تان را باز كردي و افتادي روي فرش جلوي در به گريه. چرا آن روز را به ياد مي آورم ؟ مي خواهم كه از تو شروع كنم. از كمي گريه و برسم به عشق شايد. قدم به قدم. سر زده آمده بوديم. تو ناي حرف زدن نداشتي. حرف نزدي. حرف نزديم. رفتيم. مردي كه آن روز اشك تو را در آورد چند شب پيش ديدم. بزرگ شده است بهاره. كمي شكسته شده ،پيشانيش بلند و موهايش تنك. هنوز مثل قديمها حرف كه مي زند دستهايش را تكان مي دهد.برايش بيف استرگانف درست كردم . براي مردي كه روزي اشك تو را درآورد. *** بهاره قصه تو، قصه غصه ها نيست. قرار هم نيست كه باشد. قصه دختريست كه عشقي را كه در دنياي خاكي دور و برش جستجو مي كرد دورترها پيدا كرد. خيلي دورتر. در دشت لاله ها. سرنوشت تو به كوه دماوند و شكارچيهاي گراز پيوند نخورده بود. تو زاده شده بودي تا ديوانه ترين عشقها را در آرامش سبز-آبي ترين چشمها پيدا كني. *** نمي دانم چرا اينقدر او را دوست داريم. او را كه تو را كوچاند شايد. اما دوستش داريم. شا...

همخوانی کوتاه داستان زندگیهای ما در ایران یا غربت

زندگی هر کس داستانیست نو. داستانی که هر کس نویسنده ، راوی و شخصیت اول آن است. هر چند ممکن است خودش نداند . با این حال وقتی زبان داستانهای ما کنار هم قرار می گیرد می توانیم بگوییم که نوشته ای دل مرا لرزاند، مرا تحت تاثیر قرار داد، منزجرم کرد و یا غمگین. این همه بر می گردد به همخوانی داستانها و نظرات. *** بیشتر برای آنهایی نوشتم که مانده اند و بخشی از زندگی ما هستند و نمی خواهم که بروند. چرا که هر دوستی که می رود بخشی از قلب ما را با خود می برد. بیشتر برای آنهایی نوشتم که هستند و دودلند و شاید دلشان چیزی را می خواهد که کمی دلگرمترشان کند به ماندن. بیشتر برای آنهایی نوشتم که دلشان لرزید. برای خودم ، برای تو و برای همه کسانی که نظر دادند هر چند مخالف. *** از همه کسانی که نظر دادند ممنون. از همه کسانی که دلشان لرزید. بیشتر از آنهایی که دور از ایران بودند و دلشان تنگ شد برای وطنشان. آنقدر که چیزکی نوشتند برای من. ممنون.از مامان وندلا مینو ممنون به خاطر توضیح مفهوم جهان وطنی که هر چند در تعارض با نوشته من نبود. از خانم شین دیگر ممنون به خاطر جوابی که برای مامان وندلا مینو به جای من نوشت هز...

مفهوم انتزاعی وطن در ذهن فرزند دو مهاجر

دلم نمي خواد بشنوم كه ايران جاي زندگي نيست. دلم نمي خواد بشنوم كه وضع اقتصادي خرابه و امنيت اقتصادي نداريم. دلم نمي خواد بشنوم كه ممكنه جنگ بشه. دلم نمي خواد بشنوم كه تو هم مي خواي از ايران بري. دلم نمي خواد بشنوم كه داريم به قهقرا مي ريم دلم نمي خواد بشنوم كه ايران خراب شده است. دلم نمي خواد بشنوم كه تو دودلي كه توي ايران موندي. دلم نمي خواد بشنوم ... *** دلم مي خواد بشنوم كه ايران هر روز داره بهتر ميشه. دلم مي خواد بشنوم كه اونهايي كه به خاطر شرايط بهتر رفتن بر مي گردن. دلم مي خواد بشنوم كه بهاره برمي گرده. دلم مي خواد بشنوم كه الهام برمي گرده. دلم مي خواد بشنوم كه كاتي برمي گرده. دلم مي خواد بشنوم كه طاهره برمي گرده. دلم مي خواد بشنوم كه اينجا وضع كار و حرفه خوبه و داره بهتر ميشه. دلم مي خواد بشنوم كه وضع ترافيك درست ميشه. دلم مي خواد بشنوم كه رفاه اجتماعي بالاتر رفته.آمار بيكاري كمتر شده. دلم مي خواد بشنوم كه همه چيز بهتر شده. دلم مي خواد بشنوم ... *** وطن مفهوم غريبي داره. براي من دركش كمي سخت بود. براي اينكه زبان مادريم فارسي نيست. در خانواده عجيبي هم بزرگ شدم كه وطن يكي ...

خوابیدم ، خوابیدی ، نخوابید که نخوابید

ای مردم به دادم برسین! سینا وقتی 2 ماهش بود سر ساعت 8 و نیم شب می خوابید. تو 4 ماهگی می تونست تا 9 بیدار بمونه. بعدها کم کم ساعت خوابش شد 10 یا 10 و نیم همزمان با مسابقه رد پای کانال 5 و بعدترها همزمان با پخش تیتراژ سریال نرگس بچه ام یاد خوابیدن می افتاد. کم کم تونست تا ساعت 12 بیدار باشه. الان یه هفته ایه که سر ساعت 1 و نیم می خوابه! می ترسم یه چند ماه دیگه کلا خواب شب رو بیخیال بشه و نخوابه ! چه خاکی به سرم بریزم؟ عصر امروز فقط یک ساعت خوابیده بود که من بیدارش کردم و نیم ساعت هم بداخلاقیشو تحمل کردم به امید اینکه شب زود بخوابه اما دریغ! اگه عصر سه ساعت هم خوابیده باشه همین ساعت 1 و نیم می خوابه امروزم که بیدارش کردم بازم همین بساط بود! فقط وقتایی که با ماشین از مهمونی برمی گردیم اگه عصر کم خوابیده باشه زود می خوابه. ولی من که هر شب نمی تونم این بچه رو بزنم زیر بغلم راه بیفتم تو خیابونها که حالا می خوابه یا نمی خوابه. تازه باز دست و دلم بلرزه که حالا اگه بخوابه نکنه بیدار بشه و تا 4 صبح با هم مشغول بگو بخند باشیم؟ واقعا نمی دونم چیکار کنم! کسی پیشنهادی چیزی نداره ؟ مادر شین خواب زده

با من اندکی بیشتر بمان !ای لحظه گریزان آرامشم * - داستان گونه

کوله ام به پشتم. بچه ام به بغلم.در یک دستم کفشهای کوچک سینا را گرفته ام. دنبال سوئیچ ماشین می گردم. دو گربه از لای زباله ها فرار می کنند. خوابش می آید که اینطور به گربه ها بی اعتناست. سوار می شویم. می گذارمش روی کریری که حالا برایش کوچک شده است. تکیه می دهد. دنبال سی دی " چرا " می گردم. نیست. ترمز که کرده ام سریده است زیر صندلی و من در این تاریکی حوصله ندارم دنبالش بگردم. از زیر سایبان اولین چیزی را که به دستم می رسد در پخش ماشین می گذارم. صدای " کریس دی برگ " می آید. "مامانی ، بیا امروز با هم موسیقی حسابی گوش کنیم." از لای چشمهایش نگاهم می کند. ماشین را روشن می کنم. دستم بی اراده سوئیچ را می چرخاند.کمربند ایمنی را می بندد. چراغهای ماشین را روشن می کند. دنده یک. حرکت. روز اولی که آموزش رانندگی داشتم آقای ابطحی که داشت از زور چاقی می ترکید کنارم نشسته بود. نشستم پشت فرمان. از این پیکانهای زپرتی عهد دقیانوس . نشستم، گیج و گنگ. گفتم: چیکار کنم؟ گفت: حرکت کن! پرسیدم چطور؟ دنده را جا زد با کلاژ خودش گفت : گازبده! حرکت کردم بدون اینکه بدانم رانندگی یعنی چه یا...

شرح وظایف سنگین سینا

بالاخره تموم شد. امروز صبح نقشه ها رو تحویل دادم. آخیش.... حالا می تونم دوباره برگردم سر خط. بشینم جلوی مونیتور و نسکافه مو بخورم و چند تا وبلاگ بخونم. *** تو هفته گذشته حدود 50 ساعت کار انجام دادم. البته 50 ساعت توی 8 روز برای یه کارمند کوچولوی سابق چیزی نیست اما اینو وقتی بذارین کنار وجود سینا کوچولو یه خورده با هم جور در نمیاد. 3 روز خونه مامانم اینا بودم و اون سه روز متوسط 12 ساعت کار کردم. اما روزهایی که خونه بودم : سینای زبل به هیچ وجه اجازه نمی داد وقتی که متعلق به خودشه پای کامپیوتر تلف بشه اینه که من مجبور شدم از اوقات خوابش استفاده کنم. این یعنی شب بین ساعت یک و نیم تا 4 نصفه شب. 8 تا 10 صبح و 2 تا 4 عصر. من خوشخواب با این خوابهای روزی 5 ساعت این هفته ام واقعا قیافه ام دیدنی شده! *** کار در خونه یه مشکل کوچولو داره و اونم اینه که مرز بین کار و زندگی آدم قاطی می شه. از اونجایی که محدودیت زمانی نداری می تونی هر وقت خواستی کار رو انجام بدی، اما دغدغه کار همه اش هست. وقتی من سر کار می رفتم وقتی از شرکت بیرون می اومدم تمام پروژه مترو رو توی شرکت جا می ذاشتم. با اینکه مسئولیت سنگین...