Posts

Showing posts from August, 2007

بالا افتادن

در خيابان سعد آبادم. خيابان سعد آباد را خيلي دوست دارم. انگار كه چيزي از جنس خنده هاي ما در جان خيابان باقي مانده است. هنوز وقتي خيابان را با قدمهاي تند راه مي روم به آرامي 15 سال كوچكتر مي شوم. من زماني اين خيابان را هر روز در 16 سالگيم با همين قدمهاي تند راه رفته ام. با آزاده و الهام ها و غزال بلندتر از هر زمان ديگري در عمرم خنديده ام. اين درختها يادشان هست حتما. آزاده ديروز دختر كوچولويش را به دنيا آورد. آزاده زرنگ من ، مادر شده است. آزاده كه تمام معادله هاي مثلثات را درست حل مي كرد. آزاده كه سه سال كنارش نشستم. سه سال. هر روز. آزاده كه هيچ عوض نشده ،حالا مادر شده است. چشمت روشن مامان خانوم تازه! *** پيراهن طلايي را كه تنم مي كنم در آينه ها سيندرلا مي شوم. مي روم و براي لاي موهايم گل سر مي خرم. يك كفش طلايي لازم دارم. يك كفش طلايي تا سيندرلا شوم. به شاهزاده ام زنگ مي زنم تا قرار ناهار بگذاريم. شاهزاده ام گرفتار است. اين روزها گرفتار است. اين روزها گرفتاريم. ما دقيقا تا 10 روز ديگر گرفتاريم! يك ، دو ، سه... ده! *** سينا رفته روي تخت و خودش را پرت مي كند رو به بالا. پاهايش را جمع مي ك...

يك كلمه از هم از مادر عروس در ماجراي برابري سيب و هندوانه

در اين دنياي مجازي چيزي را كشف كرده ام. مهم اين نيست كه چه بنويسي هميشه كسي پيدا مي شود كه منظوري غير از آنچه كه داشته اي برداشت كند و به خودش اجازه بدهد كه به خاطر نوع انديشه اش با توي نويسنده پرخاش كند. گاهي معترضين حتي به خود زحمت نمي دهند كه منظور نويسنده را درك كنند. هر چيزي كه بنويسي طرف برداشت خاص خودش را دارد. منظورم نفي دموكراسي و تفاوت نظرات نيست. منظورم ناشنوايي مطلق براي توضيحات نويسنده است. طرف يك كلمه يا يك جمله را مي گيرد و به بقيه بحث كاري ندارد. به خودش اجازه مي دهد كه با همان طرف را تحليل كامل روانشناختي بكند! به خودش اجازه مي دهد كه به نويسنده توهين كند و هر چيزي دلش مي خواهد بگويد. واي به اينكه نويسنده وبلاگ به موضوعاتي كه ذاتا جنجال انگيز هستند بپردازد: " عشق، رابطه جنسي، رابطه زن و مرد، برابري زن و مرد و ..." در اين قبيل موضوعات همه متخصص بي قيد و شرط هستند و طبعا دو متخصص وجود هم را نمي توانند تحمل كنند! كاري هم ندارند به اين كه دعوا سر چه بوده و چرا ادامه پيدا كرده است! يا اينكه توضيح را بخوانند و بعد برداشت خودشان را بنويسند.... احتمالا كساني كه دو پس...

هی ... جیرجیرک! ساکت...

پنجره را باز می کنم تا بوی حشره کش بیرون برود. صدای جیرجیرک دیوانه و تنهایی اتاق را پر می کند. "سینا گوش کن" جیرجیرک بی وقفه می خواند. چشمهایمان را که ببندیم تهران محو می شود . در دل طبیعتیم شاید. در کلبه ای دور افتاده. پسرم گوش می کند به این صدای تازه و عجیب. نسیم خنک شب را با جیرجیرک فرو می دهم. حالا من بخشی از شبم. شب زنده ، خنک و آرام شهریور ماه. *** قصه می گویم برای پسرکم. قصه "سینا کوچولو" .سرش را گذاشته است روی بازویم و گوش می کند. بعد از تمام روزی که با جزئیات برایش تعریف می کنم یک چیز را مدام تکرار می کند. "هونه، هردوش... نه اومد." می پرسم: "چرا؟" جواب می دهد:" هابیده بود." تا یادم بیاید که ماجرای خانه ای را تعریف می کند که در چشمی دوربین کلینیک دیده است. دوباره می گوید : " هردوش نیومد" مردی که می خواست چشمهایش را معاینه کند گفت که از آن خانه خرگوشی بیرون خواهد آمد. پرسیدم : خرگوش هست؟ گفت نه . خانه هست. از خانه خرگوشی بیرون نیامد. حالا پسرم نیمه خواب مدام تکرار می کند. "هردوش نیومد" می گویم که شاید خرگوش رف...

داللی موشه

Image

از سری مکالمات من و سینا

ترجمه فوری! یک اسباب بازی به شکل پروانه را نشانش می دهم: - این چیه مامانی؟ - کلبک* - آفرین ! حالا بگو ببینم فارسیش چی میشه؟ - ( با کمی مکث) سوسمار!! *kelebek پروانه به ترکی *** رد کن بیاد! شب. دارم برایش قصه می گویم. وسط حرفم می پرد: - مامان ، آدویه* بده! - بیا مامان! - مامان قصه بده! * آدویه = آقا غوله = شرک = عروسک شرک! *** تلفن تصویری سینا با پدربزرگش تلفنی حرف می زند. - مامانت کو بابا جون؟ پسرم با هیجان به من اشاره می کند : - ایناشش! *** منفی کردن افعال به روش سینا - سینا اتوبوسی که اون روز سوارش شدیم چه رنگی بود؟ - قرمز! - قرمز بود؟ - قرمز بود نه! زرد بود! ، - دمپایی اینجا باشه نه! اونجا! *** انواع "خ" یک نوع "خ" داریم که "خ" نوشته می شه ولی "ش" خونده می شه ، مثل : بشاپ! یک نوع "خ" داریم که "خ" نوشته می شه ولی "ک" خونده می شه ، مثل : بازم میکام! سوراک! آک! یک نوع "خ" داریم که "خ" نوشته می شه ولی "ه" خونده می شه ،مثل : هردوش! یک نوع "خ" داریم که نه نوشته می شه و نه خونده می...

خانم شین اینجا نشسته گریه می کنه ، از برای من

گاهی فکر می کردم چرا به دو سالگی بچه ها می گن "دوسالگی وحشتناک" و فکر می کردم بیخود گفته هر کی گفته. فکر می کردم بره کوچیک معصوم و شیرین من محاله که در مرز دو سالگی تبدیل به یک گرگ بد گنده بشه! محاله ... نه. مردم بلد نیستن چطوری بچه تربیت کنن و از این حرفا! حالا منم و یه بچه ای که هنوز دو ماه مونده تا دو سالش تموم بشه و هنوز البته که همون بره معصوم و خواستنیه ... توی خواب! برای کسانی مثل من که از کوچکی با بچه نسبتا خوبی طرف بودن شاید تصور تبدیل این بچه به یه موجود لجباز و خودسر کمی عجیب باشه! کتابهای روانشناسی کودکم را ورق می زنم. می خوانم که دو سالگی سنیست که بچه استقلال شخصیتی پیدا می کند. سر کلاسم می شنوم که "نه" گفتن بچه قابلیت مثبتی است. ولی در عمل گاهی احساس ناتوانی می کنم. حالا مشکلم در تعویض پوشکش و لگد زدنهای گاه به گاهش مثل هیچ جلوه می کند. فرشته کوچک من بسیار خودسر و لجباز شده است. مثلا از خواب بیدار می شود. اجازه نمی دهد که پوشکش را باز کنم. اگر باز کردم اجازه نمی دهد که تمیزش را ببندم. جیشش را نمی گوید . - با اینکه می تواند جیشش را نگه دارد و وقتی خودش ...

دو سالگی وحشتناک یا ...؟

- تقدیم به آزاده و شکم گنده اش در اتاق عمل خواهی بود. یکی دو هفته دیگر. تو هم آن دیوارهای سبز را خواهی دید و آن چراغ گنده را. سرم و ماسک و ... شاید دکتر بیهوشیت سیبیلو باشد یا نباشد. بعد چند ساعت بعد "بهار"ت را به آغوشت خواهند داد. چه تجربه شیرینی... هنوز فکر می کنم به آن موجود کوچک در پتوی سبز میکی ماوس ... با انگشتهای کشیده و کوچک و لاغرش، با موهای درهم سیاهش ، با کابوسهای شبش، با گوش کردن حریصانه اش به صدای قلبم ، با نفس نفس زدنهایش در میانه شیر خوردنش... هنوز و برای تو خوشحال می شوم که به زودی تمام این لحظه ها را تجربه خواهی کرد. بعد یک روز دیگر که زیاد دور نیست از آن روز اول موجود کوچکی که در درونت پرورانده ای موهایت را خواهد کشید و چنگت خواهد زد و برای یک خواسته احمقانه دقیقا 45 دقیقه گریه خواهد کرد!! نه بهتر است نترسانمت!! من بد جایی ایستاده ام حالا! "بهار"تو 2 سال وقت دارد تا بشود "سینا"ی من!! مادر شین وحشتزده

چگونه ياد گرفتم ترك تركيه باشم و آذربايجان را هم دوست داشته باشم

شبستر شهر كوچكي است در نزديكي تبريز. پدربزرگ و مادربزرگ مادري من اهل اين شهر كوچك هستند. پدربزرگم تاجري بود كه به استانبول جنس مي برد و بعد كم كم خانه و زندگيش را به استانبول منتقل كرد و همانجا ساكن شد. مادر من در استانبول متولد شد و بزرگ شد و تا 23 سالگي زندگي كرد. پدر بزرگ و مادر بزرگ پدريم اهل اصفهان بودند. پدربزرگم بسيار آدم مذهبيي بود. به همين دليل به كاظمين رفت و در آنجا ساكن شد. پدر من در كاظمين به دنيا آمد و همانجا زندگي كرد تا 18 سالگيش. پدر و مادر من در تركيه با هم آشنا شدند و ازدواج كردند و در نهايت بعد از چند سال رفت و آمد بين دو كشور ايران و تركيه در ايران ساكن شدند! ايطوري است كه من هم ايرانيم هم نيستم! هم تركم هم نيستم و هم عربم و هم نيستم!! *** سر جدتون اين همه سر مهاجرت به من درس ندهيد!! همانطور كه مي بينيد من مهاجر زاده اندر مهاجر زاده اندر مهاجر زاده ام!! *** خوشبختانه آنقدر بزرگ شده ام كه به آن چيزي كه هستم مغرور باشم. خانم شين سه رگه پ.ن. اين پست و توضيحاتش در باب دعواي كامنتدوني پست قبل نوشته شده! پ.ن. شما جاي من بوديد با داشتن سه شناسنامه سه كشور جهان سوم در كيفت...

اینجوری

کلمه جدید سینا که خیلی استفاده می کنه " اینجوری "ه! استفاده از کلمه " اینجوری " همراه با حرکت دست برای تکمیل جمله هاشه. دیشب خیلی بی اعصاب بود. ظهر نخوابیده بود و بهانه می گرفت. تقریبا به مدت دو ساعت یک بند حرف زد و بهانه گرفت. آقای الف وقتی اومد بخوابه خنده اش گرفت که بچه همینطور نق می زد و حرف می زد. کافی بود مثلا بالش رو جابجا کنم. شروع می کرد. "نه، اینجا، اینجوری" بعد که درستش می کردم ... دوباره "نه!" خلاصه عالمی داشتیم دیشب! داشتم ورقهای پرینت شده هری پاترم رو دوباره خونی می کردم دیدم ورورجکم می گه : " مامان نه! پاره می کنم، اینجوری !!" با دستش هم ادای پاره کردن در آورد. بچه های این دوره زمونه رو دارین که!؟ *** دیروز داشتم صندل پاش می کردم. انگشتش گیر کرده بود من نفهمیده بودم. دیدم داره می گه : " پارماکم!" ( پارماک = انگشت) *** ترکیش به کلی از فارسیش بهتر شده. کلی شعر می خونه به ترکی و جمله هاشو تا جایی که بتونه به ترکی می گه. به ترکی مفهوم عقب ، جلو ، بالا و پایین رو خیلی بهتر می دونه! باعث خجالت منه البته! چون این نشو...

زبان مادری یا زبان احساس؟

زبان مادری ، زبانیست که انسان اولین واژه ها را به آن زبان می آموزد. زبانی که اولین و مهمترین کلمات یعنی کلام مادرش را به آن زبان می شنود. زبان مادری جایی در اعماق وجود هر انسان جاریست و احتمالا زبان احساس فرد خواهد بود. در مورد من موضوع کمی متفاوت است. من از بدو تولد تا 4 سالگی با زبان ترکی - و فقط با ترکی - زندگی کرده ام. بنابراین بدون شک زبان مادری من زبان ترکی است. زبانی که والدینم به آن زبان صحبت می کنند و تا 4 سالگی هم در کشوری ترک زبان زندگی کرده ام. اما بعد از تولد پسرم متوجه شدم که زبان احساس من زبان مادریم نیست. تنها چیزی که به زبان ترکی برایش می خوانم لالایی است. - همان چیزی که شاید در عمق وجودم است و دسترسی به آن ندارم. - من زبان ترکی و ترکیه را خیلی دوست دارم. تقریبا تا حدود 20 سالگی هنوز وطنم را انتخاب نکرده بودم. پا در هوا مانده بودم بین دو کشوری که دوستشان داشتم. بین انسانهای متفاوتی که دوستشان داشتم. بعد یک روز در یک سفر کویر حس کردم که ایران وطن من است و تمام. زبان ترکی من هیچ نقصی ندارد. در کشور ترکیه هیچ کس متوجه ایرانی بودن من نمی شود اما زبان احساس من زبان ترکی ن...

به ما که رسید "آره"؟

حتما شنیده اید که بچه ها در حدود دو سالگی به همه چیز "نه" می گویند. این "نه" گفتن نشانه رشد کودک و تمایل او به استقلال است. سینای ما هم از این قاعده مستثنی نیست و تقریبا به همه سوالات ما جواب منفی می دهد. این "نه" های فراوان باعث شده که من معدود "آره" هایش را بسیار جدی بگیرم. حالا مکالمه دیشبی من و سینا را داشته باشید: - مامان، آب! - بیا عزیزم. - مامان ، ده ده! - نکنه گشنه ته عزیزم؟ می خوای برات یه لیوان شیر بیارم؟ - آره ! - یه لیوان شیر می خوای؟ - آره ، 2 دقیقه بعد : - بیا عزیزم ، اینم شیر تو لیوان. - نه! - نمی خوای؟ - نه! - منو مسخره کردی؟ - آره!!!!

مربای آلبالو - داستانگونه

Image
به ساروی کیجا در خانه راه می روم . توپهای زرد و قرمز و سبز را برمی گردانم به داخل حوض بادی کوچک. آقا پلیسه را از کنار آینه حمام بر می دارم و سوار موتورش می کنم. دستمال آبی را که دیروز سینا با آن پذیرایی را گردگیری می کرد می اندازم در سبد رخت چرکها. جورابهای سیاه را هم. شربت فروگلوبین و مولتی ویتامین را می گذارم کنار بسته بزرگ پوشک مبارک. ظرفهای دردار لعابی مادرم را هم. سینا دیشب ساعت یک و نیم خوابید. خسته ام. لباسها را جمع می کنم. کوله سرمه ای را پر می کنم. یاد گلدانهایم می افتم. بعد از سفر چهار روزه مان پاک از حال رفته اند. حالا هر روز بیشتر بهشان محبت می کنم بلکه جان بگیرند. آبپاش را تازه پر کرده ام که چشمم می افتد به پنجره های پذیرایی همسایه پایین.نه نه این انصاف نیست ! که من اینجا نشسته باشم و تنها باشم و مادرم نباشد که برایم مربا بپزد. آنوقت از پنجره های باز بوی مربای آلبالو بیاید. *** کوچکم. خیلی کوچک. دستهایم را فرو می برم در سبد بزرگ آلبالوها و به قرمز شدنش می خندم. دستم را می کشم روی پایم. خطی قرمز به جا می ماند. تک تک انگشتانم را می مکم. مادرم در کنارم است. آلبالوها را از هست...

مامان ویدیویو هاموش نکردم

باورتون میشه ؟ این جمله دراز و طویل رو امروز پسر 21 ماهه من گفت. بهش گفتم برو ویدیو رو خاموش کن تا بریم تراس و به گلها آب بدیم. اینو گفت. فقط جهت ثبت در تاریخ نوشتما! بعد میام یه پست درست و حسابی می نویسم شاید! مادر شین مغرور

گنجشکک اشی مشی لب بوم ما نشین

گنجشک کوچولوی بیچاره! چرا اونقدر پایین پرواز می کردی؟ کسی به بالت سنگ زده بود؟ یا اینکه یادت رفته بود که اینجا شهر سلطنت ماشینهاست. مگه ندیدی همه جا شلوغه؟ می خواستی روی زمین اتوبان چمران خستگی در کنی؟ چرا نرفتی روی درختهای وسط روفوژ؟ چرا بین این همه ماشین اومدی طرف من؟ از اون بالا ندیدی که دو طرفم ماشینه و نمی تونم ماشینمو منحرف کنم ؟ گنجشک کوچولوی بیچاره ! خیلی ناراحتم که کشتمت... منو ببخش شین

اگر به خانه من آمدی ای مهربان ، برای من "ماگ"بیار

1- جمعه رفتیم نمایشگاه صنعت ساختمان. بدتر از همیشه. گذاشتن غرفه چیلر و تهویه مطبوع کنار سینک دستشویی واقعا هنر می خواهد. بگذریم. یک ماگ سفید بزرگ گرفتم. از شرکت کناف و آی خوش خوشانم شده! * 2- کسانی که هنوز به معجزه اعتقاد ندارند باید پنجشنبه شب بودند و می دیدند که ما به خانه ماراناها رفتیم و حتی شام هم خوردیم! * 3- از سری مکالمات من و سینا : - مامان بشاپ؟ - چی مامان؟ - بشاپ! بشاپ! - کجا بخوابم مامان؟ - ایندا! * - بیا ماشعیر بخور پسرم! - ماشیه. - آره ... به به ... دوست داشتی؟ - بازم می کام! *** 4- بعید می دونم شماره ها به 5 برسه چه برسه به 13! اصلا شماره گذاری به من نیومده!! خانم شین پراکنده شماره گذار

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم

مادرها! با تجربه ها... کمک! بالاخره اون وقت کذایی که باید وروجکم رو از شیر بگیرم رسید! فقط منو راهنمایی کنین : یه بچه ای رو که شیشه و پستونک نمی کیره و شیر هیچ مدلی از لیوان نمی خوره و جز با شیر خوردن خوابش نمی بره چطوری میشه از شیر گرفت؟ اساتید گفتن به تدریج باید این کار رو کرد... کسی می تونه کمک کنه؟ آیا باید شیشه بهش بدم؟ چطوری شیر خورش کنم؟ نه شیر گرم می خوره نه سرد. نه با عسل نه با هیچی. به زحمت روزی نصف لیوان می خوره... کمک!! همین فعلا ممنون مادر شین درمانده

از سینا چه خبر ؟

سولفژ به سبک سینا نشسته است روبروی ارگ کوچکش. می کوبد روی کلیدها و می خواند : - دو، دو... ر،ر... می ،می ... فافا*... لیلا!!** * سینا به دختر عمه اش فاطمه می گوید فافا. حتی می گوید فافان جون!! ** لیلا خواهر فاطمه است. *** ترکی یا فارسی ؟ مساله این است ! - مامان آب بده! - بیا عزیزم. - نه مامان! آب بویوک* بده! * بزرگ *** من فوت دارم . شما چطور؟ یک بادکنک بدون باد گرفته دستش و می آید طرف من : مامان فوت دارم! *** پیاده شو یا ...؟ - سینا نی نیه تو پارک بهت چی گفت وقتی سوار ماشینش شدی؟ - پیاشه دو!! *** سینا وارطان می شود صورتم را گاز می گیرد. شروع می کنم به گریه کردن. بغلم می کند. می بوسد و می گوید : مامان باباشخید! *** مغز قلم! بیا بغلم - تاب تاب عباسی... خدا سینا نندازی... اگه سینا می اندازی... باگال بابا بندازی... باگال مامان بندازی!! *** جمع مکسر پشه در شمالیم. سینا مگس کش را گرفته دستش و راه افتاده در خانه و هر لکه سیاهی را که می بیند با مگس کش می زند. - مامانی چیا رو می زنی؟ - پشایا! *** بالاخره کجا؟ - مامان سوسک! - کو؟ - ایندا. اوردا* شوردا** * آنجا ** اینجا