Posts

Showing posts from September, 2007

سلام! من خانم شین هستم

دلم می خواهد چیزی بنویسم که به نوشتنش بیارزد. پسر کوچکم هنوز خوابیده است. بیدارش نمی کنم. تماشایش نمی کنم. می نشینم و هی خیره می شوم به این صفحه سفید بزرگ که پیامبر چیزی هست که نیست. دروغی کوچک ،شیرین و خواندنی. دروغی به نام روزنگار خانم شین. همیشه وقتی قرار است که دیداری باشد مضطرب می شوم. نمی دانم چرا. چرا قراری که این همه مشتاقش بودم باید مضطربم کند. بعد خودم به خودم جواب می دهم : "چون می ترسم که آدمهایی که دوستشان دارم از نوشته هایشان؛ غریبه باشند." بعد کمی آرامتر در ذهنم اضافه می کنم :" چون می ترسم که به اندازه کافی خوشایند نباشم." اینها را که می نویسم فکر می کنم به کلاس دیروزم. فکر می کنم به حرف مانا و فکر می کنم که به اندازه کافی خودم را دوست ندارم. نه! قطعا همین است. به اندازه کافی خودم را دوست ندارم. دلم می خواهد خودم را دوست داشته باشم. دلم می خواهد خانم شین را دوست داشته باشم. دلم می خواهد که همه دوستش داشته باشند. در قرارهای شبکه عادت کرده بودم که ایکاروس خانم باشم. خیلی قرار می گذاشتیم و کم کم بچه های شبکه، افسانه ایکاروس واقعی را فراموش کرده بودند و م...

نمی تونم ، کوچولوام

نمی دانستم. فکر می کردم چون کوچک است و به شدت خود محور، نمی داند. شاید باید یک مادر باشی تا بفهمی چه می گویم. اینکه بچه کوچکت در چشمهایت نگاه کند و دستهایش را به سمتت دراز کند و بگوید : " نمی تونم. کوچولوام" جمله کوتاه و کوچک پسرم دلم را به درد آورد. اینکه او می داند که کوچک و ناتوان است. اینکه او از این کوچکی و ناتوانی کمی غمگین است. اینکه من هر چقدر تلاش کنم باز هم محیط خانه و اطراف برای آدمهایی بسیار بزرگتر از او طراحی شده است. او هر جا که برود ، کوچک است. کوتاه است. ناتوان است. باید سرش را بالا کند تا موجوداتی مثل مرا ببیند. که می توانم دستم را دراز کنم تا آسمان و شاید ماه را هم برایش بیاورم. من بزرگم. خیلی بزرگ. بزرگ مثل یک غول بدجنس. همان غول کتاب لوبیای سحرآمیز شاید. می دانم که اگر روی دستهایم هم راه بروم تعجب نخواهد کرد. من بزرگم. او کوچک است. من می توانم. او نمی تواند. من نمی دانستم که او می داند. او می داند که کوچک است. من امروز برای دانستن این حقیقت زیادی غمگینم. مادر شین

دردسرهای یک عروس فریبکار*

همیشه وقتی خانواده همسرم رو دعوت می کنم ، می خوام از اون چیزی که هستم خانه دارتر و کدبانوتر به نظر برسم. مشکل اینه که من نه خانه دارم و نه کدبانو! تقصیر خودم هم نیست. قبل از خانه نشین شدن فعلیم که همیشه کارمند کوچولو بودم و فرصت رسیدگی به خونه و زندگی رو نداشتم. حالا هم که سینا نمی ذاره شکر خدا. قبلترش هم مامانم اجازه نمی داد دست به سیاه و سفید بزنم. حالا داشته باشین که در راستای این کدبانوگری کارهایی رو می کنم که در تمام طول سال انجام ندادم. مثلا چی؟ وقتی دارم قاشقها رو از ماشین ظرفشویی خالی می کنم در باکس لیمویی رنگش ، متوجه خورده نونهایی می شم که قاطی قاشق و چنگالهای شسته ام جا خوش کردن! مجبورم کل قاشق چنگالها رو بریزم بیرون و همه جعبه رو بشورم و خشک کنم و از اول بچینم. حالا به این وسواس هنری من اضافه کنین شاهکارهای پسر کوچولو رو که انصافا سرعت به هم ریختن و کثیف کردنش از سرعت تمیز کردن من بیشتره! امروز پذیرایی رو یه جاروی اساسی کشیدم. نیم ساعت پیش داشتم به اطرافم نگاه می کردم و سر در نمی آوردم که خورده های کاغذ و پودر صابون و خورده ماکارونی روی زمین چیکار می کنن! تمام میزها رو نگاه...

کسی می یاد با من قایم موشک بازی کنه؟

Image
***

روشهای والدین برای مقابله با "نه" گفتن بچه هایشان

من بهترین مترجم قرن نیستم ولی از اونجایی که مادرهای کودکان دو ساله زیادی دور و بر وبلاگ من هستن مطلبی رو که به نظر خودم خیلی مفید بوده براتون ترجمه می کنم از سایت بی بی سنتر، این مطلب از زبان والدین مختلف نقل شده و من بعضی از زوایدش رو حذف کردم. مطلب اصلی به زبان انگلیسی رو اینجا می تونین بخونین ولی مال من بامزه تره: روشهای والدین برای مقابله با "نه" گفتن بچه هایشان : وقتی بچه ها عاشق کلمه "نه" می شوند ، به نظر می آید که درست به یک دیوار آجری برخورد کرده اید! در اینجا چند روش از والدین برای مقابله با نه گفتن کودکشان و آنچه که شما باید انجام بدهید آورده شده است: 1- حق انتخابهای محدود در اختیار کودک بگذارید دادن حق انتخاب محدود به کودکان باعث تعدیل "نه" گفتن آنها می شود. سعی کنید انتخابها محدود به دو یا سه گزینه باشد و هر کدام را که بچه انتخاب کرد بپذیرید. مثلا: - برای عصرانه ات سیب می خواهی یا موز؟ - الان می خواهی به حمام بروی یا بخوابی؟ ، 2- با بذله گویی جواب بدهید بچه های دو ساله بیشتر وقتها همکاری نمی کنند ! – هیچ عجیب نیست!- من گاهی از فرزند دو سال و ...

حال خوب

امروز با سینا ، بازی راه رفتن* را انجام دادیم. غرق شده بودم در بازی. کودکم بود که با سینا بازی می کرد. می خندید و می رقصید. کودک درونم بود که در غالب من بازی می کرد. سینا حضور کودکم را احساس کرده بود. وقتی بازی تمام شد و تا ساعتها بعد از آن سبکی عجیبی داشتم. انگار سالها بود که اینقدر سبکبال نشده بودم. انگار دوباره برگشته بودم به روزهای کودکیم. انگار که می شد که دور شد از این همه دغدغه و به هیچ چیز فکر نکرد. انگار که می شد که من دوباره کودک باشم و بخندم و کاری نداشته باشم جز خندیدن و چرخیدن و بازی کردن. انگار که می شد که گرد و خاک روی تلویزیون و ظرفهای نشسته شام را نبینم و فکرنکنم به لیست کارهای انجام نداده ام. انگار که می شد من هم کودک باشم. با تو پسرکم. کودکم. برای این حال خوب از تو متشکرم. شین کودک * بازی شصت و پنجم وبلاگ بازی - مانا جونم بازم مرسی

من دلم می خواهد به تمام کسانی که می شناسم و دوستشان دارم یک وبلاگ هدیه کنم

پرسه شبانه در کوچه های اینترنت ، حاصل نسکافه شبانه ام است. کتابم را کنار گذاشته ام و پرسه می زنم. نوشته های دوستانم را می خوانم. نوشته های آشنایان و بعد نوشته های غریبه ها را. سهم من از اینترنت همین وبلاگها هستند و بس. اگر به سایتی سر بزنم از خلال همین وبلاگهاست. من تجسم واقعی توهین به اینترنت و دنیای اطلاعاتم. من حتی ایمیلم را با اکراه چک می کنم و در دنیای مجازی اینترنت ، گوگل را به خدایی نمی شناسم. من دلم می خواهد به تمام کسانی که می شناسم و دوستشان دارم یک وبلاگ هدیه کنم. فکر می کنم که چه خوب بود اگر گاهی صبحها که بیدار می شدم چیزکی از بهاره می خواندم. کاش می نوشت برایم که چطور 31 ساله شده است و روزهایش را با همان تم تند دیوانه کننده اش. کاش می شد که طاهره می نوشت از کودک درون شکمش. از اینکه غربت و عشق را چطور به هم آمیخته و چه می کند با احساسهای مطلق کمال گرایانه اش. کاش کاتی وبلاگ داشت و شهامت این را داشت که می نوشت که از من دلخور است و چرا و شاید من که وبلاگ دارم می توانستم همین را برایش بنویسم. الهام اگر وبلاگ داشت حتما سال تا سال آپدیتش نمی کرد و من باز حرص می خوردم که از او ...

مرثيه اي براي مرد يك دست

كاغذهاي نقاشيهاي قبليمان روي زمين ولو شده است. چند تا كاغذ جديد مي گذارم روي قبليها و يك مداد مي دهم دستش. مي نشينم پاي كامپيوتر و هنوز وبلاگم را باز نكرده ام كه صداي گريه اش مي آيد: "دست بكش!" سراسيمه بلند مي شوم! " سينا چي شده؟" صدايش با گريه گنگتر و نامفهمومتر از هميشه شده است. " دست. دست. دست بكش." فكرت را به كار بينداز مادر شين. شروع مي كنم به رديف كردن گزينه ها : " دستمو رو كاغذ بكشم؟"نه!" دستتو برات بكشم؟" نه!" دستت رو به جايي كشيدي درد گرفته؟" نه! هنوز دارم فكر مي كنم به معني اين جمله كه وسط كاغذهاي نقاشي چشمم مي افتد به آدم يك دستي كه كشيده ام و بعد حتما سينا صدايم كرده كه نصفه مانده است. " براي اين آدم يه دست ديگه بكشم؟" آره! خدايا شكرت.... احساس نبوغ مي كنم! *** دلم مي خواد بدونم مادرهايي كه سركار مي رن صبحها اين دسته گلهاي دو ساله شون رو چطوري موفق مي شن از خونه بيرون بيارن؟ *** مادرهايي كه بچه بالاي دو سال دارن راهنمايي كنن لطفا : آيا طبيعيه كه بچه من براي هر چيز كوچيكي لج مي كنه با اينكه من اين همه دل ب...

احساسات دو گانه مادر شین

بچه ام بهانه می گیرد. برای صبحانه اش نیمرو درست کرده ام. وقتی نیمرو را می کشم توی ظرف بهانه می گیرد. " اینجا نه اونجا!" می خواهد که نیمرو را دوباره در ماهیتابه بگذارم. گریه می کند تا ظرفهای صبحانه را که چیده ام روی میز ، جمع کنم و منتقل کنم به روی کابینت. آموخته های تمام کلاسهایم جلوی چشمانم رژه می رود. " والدین قاطع والدینی هستند که استواری نظر دارند!" من والد نیمه قاطع یک پسر بچه مریض هستم. استواری نظر ندارم. نمی توانم داشته باشم. بهانه گیریهایش آنقدر کوچک و بی ضررند که از نظر من ارزش درگیری ندارند و تازه بچه ام مریض است. نیم ساعت بعد،با هزار کلک رامش کرده ام و گذاشته امش در صندلیش. برای اینکه نصف نان تست و کمی نیمرو بخورد چهار کتاب می می نی برایش می خوانم. همه را حفظم. صبحانه دادن به سینا دقیقا یک ساعت از وقت مرا می گیرد. من کی این همه صبور شدم که خودم خبر ندارم؟ *** آقای الف اصلاحم می کند. فقط در موضوعات مربوط به بچه صبور هستی. راست می گوید. یکی از نکات تاسف آور رفتن به کلاس تربیت کودک پی بردن به نقایص تربیتی خودم است! نقایصی که از رفتار والدینم سرچشمه گرفته است...

آنتی بیوتیک در ساعت 5 و نیم صبح

پسرم غلت می زند در خواب. با صدای نامفهومی می گوید : آب ... بلندش می کنم. چشمهایم را به زحمت باز می کنم. آب می خورد. می گذارمش روی تخت. تا ساعتم را نگاه کنم و ببینم که 5 دقیقه بیشتر نمانده به ساعت آنتی بیوتیکش. آرام می گویم: مامانی نخواب تا دواتم بدم بخوری. زمزمه می کنه : نمی هام . الف می خندد ، می خندم. می پرسد: کمک نمی خواهی؟ بغل می کنم بچه خواب زده ام را. لبهایش را با بی میلی باز می کند. شربت نارنجی را کورمال کورمال در دهانش می ریزم. می گذارمش در تختش. چشمهایم را که با التماس به روی خواب می بندم ، خواب پوزخند می زند! نباید حرف می زدم... یادم رفته بود. هر وقت حرف می زنم دیگر خوابم نمی برد... نشسته ام جلوی صفحه سفید بزرگ. آونگ ساعت دیوانه وار می رقصد. یک ساعت دیگر باید بیدار شوم! خانم شین بدخواب پ.ن. تمام لطف وبلاگ نویسی به داشتن دوستانیست که ناراحتیهای کوچکت را با نوشته های زیبایشان از بین می برند.مخصوصا این کامنت مهربانانه نازی عزیز .ممنونم

دنیای کوچک و شیشه ای خانم شین

گاهی وقتها از خانم شین بیزار می شوم. همان وقتهایی که چیزهایی می نویسد که شاید به تعبیر من زیادی خصوصی باشد. چیزهایی که با تصویرش جور در نمی آِید. تقصیر خانم شین نیست. تقصیر آن خرداد ماهی پشت صحنه است که خانم شین شلم شوربایی از شخصیتهای متفاوتی است که دوست دارد باشد و از هر کدام کمکی هست یا نیست. گاهی می بینم که خانم شین برای خودش شخصیت مستقلی پیدا کرده است. شاید کم کم یک دنیای جداگانه برای خودش درست کند و مرا از آن بیرون کند یا اینکه در آینه های من جا خوش کند! گاهی دلم برایش می سوزد. از اینکه تمام آنچه دارد - به عنوان یک شخصیت مجازی - همین دنیای مجازیست و در همین دنیای مجازی اشتباه تعبیر می شود. چقدر برایش سخت است زندگی در میان خواننده های ناشناسی که درکش نمی کنند. مجازی اندر مجازی! دلم که برایش می سوزد دستهایش را می گیرم و برایش قصه روزهایی را می گویم که هیچ دنیای مجازیی در آن راه نداشت. وقتی که جنها و پریها بودند و نامه ها ، ماهها طول می کشید تا به آن طرف اقیانوسها برسند. باور نمی کند ناقلا! فکر می کند از خودم در می آورم. می خواهد بنشیند و برای من از پیشرفتهای تکنولوژیک قرن ارتباطات ...

جیرجیرک کوچولو

مریضی پسر کوچولوی تقریبا 2 ساله وحشتناک منو تبدیل کرده به یه جیرجیرک کوچولو. یعنی از صبح که از خواب بیدار می شه جیر جیر کنان نق می زنه ، تا شب که می خوابه و حتی توی خواب! نصفه شب وسط اوامرش خوابش برد. اول آب خواست. بعد ده ده. بعد دوباره آب. رفتم آب بیارم که دیدم خوابش برده. از صبح که بیدار شدم کنارش بودم تا شب که خوابید. خوابید؟ مثلا! با اینکه دیفن هیدرامین می خوره ، باز هم به وقت گرینویچ می خوابه!! دیشب ساعت 1 خسته و خوابالود نشسته بود روی تخت و به مدت یک ربع ساعت یک بند یه سری لغت ترکی را ردیف می کرد و جیر جیر می کرد. سعی کردم نخندم. برای اینکه واضح بود که داشت چیزی را که در فکرش بود تعریف می کرد. " پشه بود. سبد. بویوک. بوم. دوشدو*.نیستش!" پشت سر هم و نه یه بار! *** فقط یک اپیزود مانده و تمام! فرندز را می گویم. از اینکه اینطور دارد تمام می شود غمگینم. دلم می خواست با خیال ادامه داستان سرخوشی این 6 نفر تمامش کنم. اگر به من بود. چند روز پیش از روی کنجکاوی بیوگرافی 6 بازیگر را نگاه می کردم. از بین این 6 نفر تنها کسی که یک زندگی خانوادگی معمولی خوب دارد لیزا کودرا ( فیبی) است. ...

داستانگونه - يك روز معمولي

پسرم آب مي خواهد. بلندش مي كنم و از لاي م‍‍ژه هاي بسته ام جاي ليوان و لبهايش را پيدا مي كنم. برش مي گردانم به تخت. مي چرخد. زير لب چيزي مي گويد. يكي از چشمهايم را به سختي باز مي كنم. بيدار شده است و با خودش آرام حرف مي زند. ساعت 9 صبح است. *** امروز قرار است يك روز معمولي باشد. از همان روزهاي آرام زنانه. كه يك غذاي ساده مي پزم و كمي در خانه مي چرخم و يكي دو ساعت بازي مي كنم. پسرم رفته است جلوي تلويزيون. نگاهش مي كنم. يك جاي كار ايراد دارد انگار. سرفه مي كند. سينه اش صداي خس خس مي دهد. بعد از هر سرفه چهره كوچكش در هم مي رود. گوش راستش را نشان مي دهد و مي گويد : درد! *** براي آقاي الف هم امروز يك روز معمولي است از سر و كله زدن با شركتهاي حمل بتن و پيمانكارها و خاكبردارها. سه جاي مختلف وعده دارد و هنوز هيچ نشده تلفنهاي صبحگاهيش را شروع كرده است. " برنامه ات را كنسل كن! بچه مان مريض است." *** رختهاي نشسته امروز را به انتظار مي گذرانند. دانه هاي برنج يك روز ديگر را با شته ها سر مي كنند. مرغ سربريده يخ زده در خلوت فريزر به زندگي غم انگيزش با تكه هاي گوشتي كه يك روز گوساله بود ، ادا...

بچه من خیلی باهوشه!! برعکس بچه شما

یکی دیگه از توهمات مادرها و پدرها علاوه بر اینکه فکر می کنند بچه هاشون خیلی جالب هستند اینه که فکر می کنند بچه هاشون خیلی هم باهوش هستند! جلسه اول کلاس رفتار با کودک از 16 مادری که سر کلاس بودند 12-13 تاشان توصیف بچه هایشان را با این جمله شروع کردند : دختر من/پسر من بچه خیلی باهوشیه! این جمله رو در گفته های والدین زیادی حتما شنیدین. چرا والدین به این توهم دچار هستند ؟ جوابش خیلی ساده است. برای اینکه بچه های زیر 5 سال از بزرگترها به شدت باهوشتر هستند و قدرت درک و یادگیری بالایی دارند. انسانها 78 درصد از آموخته های کل زندگیشان را در 5 سال اول زندگیشان می آموزند. در نتیجه این موجودی که فوری می آموزد و فوری انتقال می دهد در نظر اطرافیان به نظر باهوش - خیلی باهوش - می آید. به نظر من تنها نوع تیزهوشی که از سنین پایین می توان تشخیص داد و کاملا مشهود است "نبوغ" به معنی خاص آن است. یعنی کمتر از یک هزارم آدمها! بقیه بچه ها همه معمولا باهوش هستند. حتی موفقیت در سالهای اول دبستان هم نشانه چیز خاصی نیست. بچه باید به سن راهنمایی برسد تا معلوم بشود چند مرده حلاج است... پس بیخود ته دل مادران...

قایم موشک بازی با کودک درون

کلاس این جلسه رفتار با کودک در مورد ایجاد محیط مناسب برای رشد کودکان بود. در بخشی از این کلاس در مورد صحبت کردیم که چطور می توانیم از امکانات موجود جهت رشد کودک استفاده کنیم. - البته قبلا هم این بحث در کلاس بازی مطرح شده بود که امکانات ما نامحدود هستند و ما باید از همه چیز در جهت رشد بچه ها استفاده کنیم. - از دیروز شروع کرده ام در خانه گشتن و به وسیله های خانه به شکل دیگری نگاه کردن. تا حالا دو بازی اختراع کرده ام. به زودی در وبلاگ بازی می نویسم. احساس می کنم داشتن سینا و رفتن به کلاس بازی و این همه تلاش جهت اختراع بازی مرا هم خلاقتر کرده است. حالا وقتی می نشینم که طراحی کنم دستم راحتتر روی کاغذ می چرخد و فاصله رویاهایم و طراحیهایم کمتر شده است. بازی کردن با بچه برای من سرآغاز خلاق شدن - خلاقتر شدن- بود و هست. مخصوصا حالا که می خواهم از شیر بگیرمش فکر می کنم بازی اهمیت بیشتری پیدا می کند. *** با سینا قایم موشک بازی می کردم. قایم موشک مرا واقعا کودک می کند. وقتی در گوشه ای قایم می شوم و منتظرم تا بچه ام پیدایم کند کودک درونم با ذوق سکوت می کند و لبخند می زند. تنها بازیی که با تمام وجود ...

تا "امتحان نظام مهندسی" هست زندگی باید کرد

سوال امتحان طراحی امسال خیلی جالب بود. طراحی یک واحد مسکونی در دو طبقه در یک زمین بدون هیچ گونه محدودیت. تنها محدودیتش محاط بودن پروژه در مربعی 20 در 20 متر بود. واقعا خیال انگیز بود. ساعت اولی که سر امتحان بودم و با حال خوبی طراحی می کردم مجبور شدم به خودم یادآوری کنم که زمانم محدود است. دوباره فهمیدم که چقدر طراحی را دوست دارم. که بنشینم روی کاغذ چیزهایی بکشم و بعد ببینم بالیدنشان و ساخته شدنشان. خیالی که از جنس آجر و سنگ و بتن است. *** سر امتحان طراحی به این نتیجه رسیدم که بعضیها اصلا مستحق پروانه نظام مهندسی نیستند! با همین صورت مساله ساده بعضی از مثلا آرشیتکتهای دور و بر من کتابهای 999 پلان معماری را گذاشته بودند جلویشان و از رو می کشیدند! دست دانشگاهی که فارغ التحصیلشان کرده درد نکند! اگر یک مهندس جوان آرشیتکت نتواند صورت مساله ای به این سادگی را با توجه به دانسته های معماریش بکشد ، چطور می تواند معمار نامیده شود؟ *** این همه قمپز و من امتحان دارم و سه روز کوفتی و آخرش مثل خر در گل امتحان تستی و ترسیمی نظام گیر کردن!! فکر می کنم فقط طراحی را قبول بشم! واقعا که مستحق امتحان نظام م...

رابطه مستقیم شینیون و وبلاگ نویسی در روز جهانی سیندرلا

شینیون کردن موی گیشاها آنقدر سخت و طولانی بود که هفته ای یک بار این کار را انجام می دادند. برای اینکه شبها بتوانند بخوابند و مدل مویشان خراب نشود مجبور بودند گردنشان را روی یک تکه چوب گرد بگذارند تا موهایشان بدون لمس زمین روی هوا بماند. چه شکنجه عجیبی! در هفته های اول برای اینکه به خوابیدن در این وضعیت عادت کنند یک سینا آرد زیر اصطلاحا بالششان می گذاشتند تا هر وقت که سرشان از بالش افتاد شینیون آردی بشود و مجبور به اصلاح روش خواب خود بشوند! *** اینک منم! یک خانم شین 31 ساله با یک شینیون مفصل ! فعلا دارم سیندرلا می شوم. تا فردا صبح که بزنم توی سرم برای امتحان نظام مهندسی! اونایی که واجب الدعوه هستن و وبلاگ منو دوست دارن برای من دعا کنن! چون اگه امتحانم خوب برگزار بشه از این به بعد بدون هیچ گرفتاری هر روز با پستهای طولانی و جذاب در خدمت شما هستم!! باورم کنید!! *** چرا این آرایشگاهها این مدلی شدن؟ می گم وقت دیر به من بدین می گن 1 بعد از ظهر بیا! حالا من با این گلدونی که بالای کله مه چطوری چرت بزنم؟ خانم شین سیندرلا پ.ن. به قول سینا : اینجوری!!

می دونی چیه؟ بچه تو برای من جالب نیست

بچه ذاتا موجودیه که تا وقتی که نداریش واقعا نمی تونی بفهمی که چیه! حدسهایی که آدمها قبل از بچه دار شدن می زنن فقط بخشی از حقیقت بچه رو در بر می گیره. در واقع نمیشه این موضوع رو توصیف کرد چون یه احساس تازه است. حس عجیب مادری و پدری. با هیچ کدام از احساسهای درونی آدم برابری نمی کند. هر چند که به عشق نزدیک است. اما بر خلاف عشق که تا حدود زیادی پیام آور آرامش هم هست، عشق و دوست داشتن بچه با یک فرایند دلواپسی و غرور همراهه. پدر و مادرها همیشه - همیشه !- نگران بچه هاشون هستن و آنقدر این موجود کوچک رو دوست دارند که تمام کارهای ریز و درشتش برایشان جالب است. روزی که موجود ناتوان و کوچکی را در آغوش تو می گذارند و او هیچ کس را ندارد در این دنیا. به جز دو نفر .هر لحظه ای که ترکش کنی و دست از دوست داشتنش بکشی ، او به سادگی ، می میرد. بعد این موجود ناتوان کم کم شروع می کند به نگاه کردن و شناختن. خندیدن. صدا در آوردن. حرکت کردن و .... طبیعی است که تک تک کارهایش برای پدر و مادری که از بدو تولد نظاره گر آن کوچکی ناتوان بوده اند جالب باشد. پدر و مادرها دوست دارند که راجع به بچه هایشان حرف بزنند و البته...

حاملگي، اين احساس شگفت انگيز

این نوشته یک پست خبری در جواب یکی از دوستان در مورد دوران حاملگیست ابتداي حاملگي تقريبا تا 6 هفتگي بدون عوارض جدي سپري مي شود. ( تاريخ حاملگي از اولين روز آخرين پريود حساب مي شود. يعني در پايان ماه اول عمر جنين حاملگي 6 هفته اي محسوب مي شود.) بيشتر عوارض با عوارض معمول پريود يكي است. درد در سينه ها و رحم. تغييرات هورموني و اخلاقي و اضافه شدن ترشحات و ... بنابراين ماه اول بيشتر خانمها عوارض معمول را دارند و فقط قاعده نمي شوند. عوارض مربوط به بارداري از 6 الي 8 هفتگي شروع مي شود. در هر كسي متفاوت است. در اين باره در كتابهاي راهنماي حاملگي *مطالب متنوعي نوشته اند كه هر كسي بنا به نوع حاملگيش دسته اي از اين عوارض را تجربه مي كند. درصد خيلي كمي هم هيچ كدام از اين عوارض را تجربه نمي كنند. بيشتر خانمها انواع دل به هم خوردگيها را در اين ايام دارند.بي حالي و بي اشتهايي كاملا شايع است. در اين مورد من اطلاعات پزشكي ندارم .براي همين كتابهاي راهنماي بارداري خيلي كمكم كرد. من حالت تهوع شديد داشتم و برعكس معمول - تهوع صبحگاهي - مال من عصرها و شبها بود. علاوه بر اينها ناراحتيهاي شديد معده را تجربه كرد...