Posts

Showing posts from October, 2007

پرچمهای قرمز خوشحال

Image
در این سفر کشف کردم که من به شدت موجودی خانگی شده ام. به شدت دلتنگ جزییات کوچکم... همین هر روزیها... نه اینکه این بد باشد. نه... اما استانبول دلربا بوی شهر خاکی ما را نمی دهد. به همین سادگی. *** ساختار شهری استانبول بسیار گسسته است. بافت سنتی و نیمه مدرن در هم تنیده است. معضل وحشتناک ترافیک را دارند و شهری بسیار بسیار کثیف. مراکز خریدشان البته شیک و تمیز است اما کافیست گذرتان به یک پارک بیفتد. متاسفانه زمینهای بازیی که برای بحه ها طراحی شده - و بسیار مناسب و بی خطر هستند - به شدت کثیفند. مردم این شهر به حز عادت وحشتناک ساندویح خوردن در هر ساعت روز عادت بی نهایت مریض وار تخمه شکستن دارند. در هر گوشه ای که دو نفر آدم نشسته اند حتما کنارشان یک بسته تخمه است و تا ته اش را نیاورند ول کن نیستند... متاسفانه. همه مدام در حال کثیف کردن این شهر قشنگ هستند... حیف نیست ؟ وسط شهر دریا باشد و این منظره بی نظیر و آنوقت از شدت کثیفی نمی شود به دریا نگاه کرد. *** حسنشان را هم بگویم؟ برعکس ما ایرانیهای وطن فروش به شدت به ملیتشان غره اند. الان ۶ روز به عید جمهوریت مانده است و از شیشه بیشتر خانه ها و مغ...

رقص من و باد و کودکيها

حایی هستیم مثل سرزمین عحایب. من و بسرم. ژتون می خرم. بازیها را نگاه می کنیم و سرآخر سینا هوابیما را انتخاب می کند. سوار هوابیمای زرد مسخره ای می شویم. می نشانمش حلو. بالا که می رویم ... حرخ که می زنیم ... باد که صورتم را قلقلک می دهد کودک می شوم. دنبال مادرم می گردم که برایش دست تکان دهم ... کودکانه ... تا یادم بیاید که بزرگ شده ام و مادر هستم. دیگر آن دختر بحه سر به هوا نیستم. کودک درونم می برسد : کی ما این همه بزرگ شدیم؟ می گویم: نمی دانم. نمی دانم هم... خانم شین

گريزی بی نهايت سبز در وسط شهر

از راه دور همه محو به نظر می رسند... اینحا که می رسم... صفحه ها را که باز می کنم دلم برای تهران تنگ می شود... *** اینحا سکوت نیست. هر کسی از راه برسد مهمان این اتاق شلوغ است. کسی نمی خواهد بشنود که من می خواıهم تنها باشم. من می خاهم فقط کمی تنها باشم. *** امروز رفتیم به یک بارک حنگلی نزدیک خانه... حالب بود که وسط بافت شهر یکباره حنگل سبز شد و منظره بی نظیر خلیح ... دیروز به کوشک شاهزاده رفتیم. کوشک کوحکی که بادشاه برای گریز از مرگ بیشگویی شده برای دخترش وسط دریا می سازد. مکان بی نهایت رمانتیکی بود ... و زیبا. *** حالا که دارم می نویسم دلم برای اتاقمان و درخت بلند و بیر بشت بنحره ام تنگ می شود.... خانم شین بی نقطه!!

رقص نور در شب استانبول

خوب... یه نگاهی به وبلاگهای دوستانم کردم. دلم تنگ شد. به همین سادگی ... بگذریم. زمستان به سرعت آمد. لباسهای ضخیم را تنمان کردیم و زدیم به خیابان. دیروز سینما رفتیم. تهران به مراتب از نظر معماری مدرن از استانبول به مراتب بهتر است. تنها مشکل تهران و ساختمانهای ما خساست کارفرماها و استفاده حداکثر از فضاست. از این وویدهای بزرگ و فضاıهای دست و دلباز در بزرگترین مرکز خریدهای تهران هم خبری نیست. اما از آن گذشته نوربردازیهایشان به مراتب زیباتر و حسورانه تر از ماست. مثلا مسحدهایشان را با رنگ زیبای نارنحی ... سالن سینمایی را که رفتیم با رنگ زرد و قرمز... دلم می خواهد بیشتر و بهتر بنویسم و هنوز به این کیبرد عادت نکرده ام. برداشتهای مفصل و طولانیم را بعدا برایتان می نویسم. این یادداشتهای کوتاه ... یعنی من هستم و دلم برای خانه محازیم تنگ شده است... تا بعد. خانم شین غلط دیکته ای نگیرید... هنوز ... و ... را بیدا نکرده ام!!!

با اينکه من هستم بعضی حروف را ندارم

برایتان یاددشتهای مفصلی نوشته بودم ولی الان همراهم نیست. بهرحال ... با یک کیبـورد ترکی که يك سری اضافات دارد و بعضیها را اصلا ندارد!! مثل ..ه..ه؟ ..را؟ ..گونه؟ اگه گفتین کدوما رو نداره؟ بگذریم... امروز هوا بارونیه. ما دیروز گشت و گذر مفصلی در تاکسیم داشتیم و کلی هم وطن دیدیم. اسکندر کباب هم خوردیم... امروز همین اطرافیم. امروز روز دوم تعطیلات عید فطر است ( شکر بایرامی) به مرکز خرید بزرگ کابیتول می رويم! با این کیبورد مسخره بیشتر نمی تونم بنویسم. شاید آقای الف یه راه حل برام بیدا کنه!! در ضمن به گیرنده هاتون دست نزنید اشکال از فرستنده است!! خانم شین بی کیبورد فارسی بدون بعضی حروف

اينجا خارجه است صدای ما را از فرودگاه می شنويد

جل الخالق ... بابا خودمان خارجه شده ایم و بی خبریم!! الان در سالن ترانزیت فرودگاه هستم و از استندهای شبکه سینا برای شما می نویسم. در راستای مفت باشه کوفت باشه گفتم یه سری به وبلاگم بزنم... باورتون می شه؟ بگذریم... ما یک ساعت و نیم دیگر می رویم هوا!! تا اطلاع ثانوی در هوا باقی می مانیم... الان مردم اطرافم یه جوری به من نگاه می کنن که انگار دارم با عابر بانک درددل می کنم!! بهتره برم... از کامنتهاتون ممنون... خانم شین خارجکی

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد*

اگر پنج سال پیش کسی به من می گفت که زنی را می شناسد که ساعت شش و نیم صبح از رختخواب بلند می شود و سینک آشپزخانه را می سابد، قطعا فکر می کردم دیوانه است. امروز صبح وقتی با سیم ظرفشویی افتاده بودم به جان سینک آشپزخانه و عقربه های ساعت را نگاه می کردم ، به جمله خودم فکر می کردم. راستش فکر می کردم دیوانه ام! *** یک بار دیگر هم وقتی که نصفه شب از خواب پریدم که رختهای شسته ام را از باران کثیف شهر نجات بدهم همین احساس را داشتم! *** یک بار هم ساعت 6 صبح کدو سرخ کردم. *** امروز آخرین صبح آرام من قبل از سفر است. از پنجره به منظره کوه و درخت پیر چنار نگاه می کنم. دلم برای همه اینها تنگ خواهد شد. در این یک ماه مثل اینجا به اینترنت دسترسی نخواهم داشت. در این یک ماه سعی می کنم که برایتان چیزهایی از سفرم بنویسم. در این یک ماه شاید نتوانم که بنویسم. بهرحال... بنویسم یا ننویسم، دلم برای اینجا تنگ می شود. برای این صفحه سفید بزرگ که تمام رویاهایم را به رنگ کلمات در می آورد. برای نوشتن داستانگونه های نیمه شبی. برای همه لحظه های خوبی که با شما دارم. در این دنیای مجازی و به شدت واقعی... *** ما فردا مسافریم....

بلندترین سرسره دنیا – داستانگونه

نشسته بود و نگاه می کرد. نگاهش دلم را به درد می آورد. طوری نگاه می کرد که می فهمیدم حسرت می کشد. حسرت دویدن. بلندش می کردم و می گذاشتمش روی سرسره قرمز کوچک و چشمش به بچه ها بود که می دویدند و جست می زدند و از آن سرسره بلند با پله های لغزان چوبیش بالا می رفتند و تند و تیز سر می خوردند. آرام سرش ( ضم سین) می دادم. به من نگاه نمی کرد. خیره بود به بچه ها. دلم برایش می سوخت که نمی تواند راه برود. *** باز همینجا بود که با اولین قدمهای لرزانش دستش را گرفتم و راه بردمش. می خواست سرسره قرمز کوچک را برعکس بالا برود. دستش را گرفتم و بالا بردمش. بعد نشست و باز خیره نگاه کرد به بچه ها و آن سرسره بلند آبی. باز نگاهش کردم و دیدم که چه کوچک است و چه ناتوان. دیدم که اگر نباشم به سادگی در هیاهوی پر دود این شهر گم می شود و راه خانه را پیدا نمی کند. *** سر در پی بچه ها از پله ها بالا رفت. دنبالش رفتم. روی پله ها پایم می لرزید. چند سال بود که از پله های چوبی بالا نرفته بودم؟ چند سال بود که با هیجان سر نخورده بودم و نفسم را حبس نکرده بودم از اشتیاق؟ چند سال بود که اینقدر بزرگ شده بودم که سرم بخورد به سقف چو...

من سردمه

پولور بنفش یاسیم را از چمدان لباسهای زمستانی می کشم بیرون و تنم می کنم. می روم می نشینم کنار شومینه و می لرزم. باورم نمی شود که تا دیروز کولر روشن می کردیم و امروز پولور پوشیده ام. تابستان ناگهان غیب شده است. پاییز اصلا نیامده است و من پرت شده ام وسط زمستان و هی می لرزم. به چمدانها نگاه می کنم و بیشتر سردم می شود. باید تمام لباسهای زمستانیم را ببرم. با آن کاپشن مشکی پفی ام. با آن شالگردن سفید و دستکش های صورتی. کجا دارم می روم سر سیاه زمستان؟ قرار نبود سرد باشد اینقدر. *** پسرم را تازه خوابانده ام و نگاه می کنم به این سفیدی یکدست. چقدر این صفحه بزرگ است. هر چقدر می نویسم انگار هیچ ننوشته ام. سرم را گرم کرده ام به نوشتن که نروم سراغ کتابهای مانا . باشد برای سفر. باشد برای شبهای پر هیاهوی خانه مادرم. باشد برای آن مبل قرمز بزرگ. باشد برای لحظه هایی از جنس دلتنگی. خوب است که گاهی از خانه دور شوی. خوب است که یادت بیاید که دلت تنگ می شود. برای این خانه و خانه خودم. خوب است که دلتنگ همین لحظه های ناب شبانه باشی. خوب است برایت این دلتنگیها خانم شین. *** شبانه پرسه می زنم در شهر وبلاگها. شهری ب...

Maybe or ...?

کسالت در هوای روز جاریست. امروز چهارشنبه است. دیروز رئیسم را دیدم. تحویلم نگرفت. شاید به خاطر جو غم انگیز آنجا بود. شاید حق با اوست. شاید بعد از سفر برگردم سرکار. شاید حالا حالاها برنگردم سرکار. شاید باید بروم سراغ لوبیا پلو. یک بسته گوشت پیدا کردم که رویش نوشته ام "مخصوص لوبیا پلو". مخصوص لوبیا پلو یعنی چرب و چیل حسابی.به غذا که فکر می کنم گرسنه ام می شود. شاید لاغر شده باشم. نه ! نه ! فکر نکنم. شاید باید پوشک بچه ام را عوض کنم. شاید باید انگور برایش بگذارم که بخورد. شاید باید دیگر لیست ننویسم. شاید باید وسایلم را کمتر کنم. شاید اگر فکر کنم و باز لیست بنویسم؟ من چطور با یک بچه 2 ساله ، 10 ساعت بیرون خانه باشم؟ شاید باید بخوابانمش؟ شاید ... نه باید بروم پوشکش را عوض کنم!! خانم شین

جنگ کوچک خانگی

از وقتی که میز سفید نقشه کشیم را در اتاق کامپیوتر اختصاصی آقای الف گذاشتم و صاحب "میزی از آن خود" شدم تا به حال جنگ خانگی ساکت و کوچکی در خانه ما راه افتاده است. من مطالبم را پشت کامپیوتر می نویسم. کتابم را در رختخواب می خوانم و تقریبا پشت میزم هیچ کاری نمی کنم. مگر اینکه اول کار طراحی باشم که با دست کار کنم. برای چند ساعت محدود. ولی دوست دارم که میزم سفید و تمیز و مرتب باشد. اما آقای الف انگار که سفیدی یکدست میز وسوسه اش می کند به پارک کردن وسایلش روی آن! البته کاملا با هم تفاهم داریم : او می گذارد! و من بلافاصله برمی دارم و می گذارم روی میز کامپیوتر! احتمالا توجیه او این است که میزی که هر دو نفر ازش ساعتهای زیادی استفاده می کنیم بیشتر مستحق خالی بودن است ولی من هم برای خودم دلایلی دارم. مثلا اینکه این میز به من یادآوری می کند که "من آرشیتکت هستم" یا اینکه ساده تر از آن " من هم هستم!" *** دیشب تمام راه بلوار شاهین شمالی تا خانه مادرم را فکر می کردم. فکر می کردم به اینکه چقدر جای این هیاهوی زنانه و گفتگوها در زندگیم خالیست. چقدر دلم می خواهد دوباره سر چیزه...