اولین آدم برفی من در سی و یک سال و 6 ماهگی
چرا تا به حال آدم برفی درست نکرده بودم؟ پس همه سالهای بچگیم چه می کردم؟ تمام سالهایی که در همدان بودم؟در تهران چی؟ برف نمی آمد؟ حتی بلد نیستم روی برف سر بخورم. چرا؟بگذریم گذشته ها گذشته ... بالاخره من آن حس جادویی را تجربه کردم. نشستم و برفها را روی هم فشار دادم و باهاش یک آدم برفی کوتوله درست کردم. دماغی هم از هویج برایش گذاشتم. بعد به پسرم گفتم :" مامان ببین چی درست کردم؟" ... سینا یک چوب داشت و با ذوق آدم برفیم را خراب کرد. بعد با هم توی برف دویدیم. توی برف نو... خیلی مزه داد.
***
سینا دیروز نشسته بود و داشت پی پی می کرد. در حین پی پی کردن کارتون هم می دید و خلاصه حسابی از زمان غافل شده بود. یه دفعه دیدم به اضطرار داره صدام می کنه که : "مامان ، نمی تونم بلد بشم!" رفتم بغلش کردم و دیدم همینطور آه و ناله می کنه. با کمی تعجب بردم و شسمتش و همینطور داشتم دلداریش می دادم و راستش نمی دونستم هم که چی شده که این همه بچه دلواپسه. وقتی گذاشتمش زمین دیدم لنگ می زنه. تازه فهمیدم که چی شده. پسر من دیروز برای اولین بار پاش خواب رفت! حسابی خنده مون گرفت. فکر کردم خوب برای بچه ای که اولین باره این حالت رو تجربه می کنه حتما باید خیلی وحشتناک باشه که یه دفه ببینه که اصلا نمی تونه پاشو حرکت بده... چه دنیای نو و بامزه ای دارن این بچه ها...
***
پاشم برم به بچه ام برسم. امروز به جای همه مطالبی که باید می نوشتم کامنت گذاشتم. هر جایی که سر می زدم انگار باید یه چیزی می نوشتم. انگار نوشته هایی بود که برای من نوشته شده بود. برای همین حرفام ته کشیده...
خانم شین کامنت دهنده!!
پ.ن. یادم باشد یک پست توضیحی بنویسم در مورد تعریف چهارچوب برای بچه ها و اعمال بعضی محدودیتها... نوشتم که یادم باشد.
پ.ن. بعضی وقتها شوهر من مطلب جدید می نویسد !!
***
سینا دیروز نشسته بود و داشت پی پی می کرد. در حین پی پی کردن کارتون هم می دید و خلاصه حسابی از زمان غافل شده بود. یه دفعه دیدم به اضطرار داره صدام می کنه که : "مامان ، نمی تونم بلد بشم!" رفتم بغلش کردم و دیدم همینطور آه و ناله می کنه. با کمی تعجب بردم و شسمتش و همینطور داشتم دلداریش می دادم و راستش نمی دونستم هم که چی شده که این همه بچه دلواپسه. وقتی گذاشتمش زمین دیدم لنگ می زنه. تازه فهمیدم که چی شده. پسر من دیروز برای اولین بار پاش خواب رفت! حسابی خنده مون گرفت. فکر کردم خوب برای بچه ای که اولین باره این حالت رو تجربه می کنه حتما باید خیلی وحشتناک باشه که یه دفه ببینه که اصلا نمی تونه پاشو حرکت بده... چه دنیای نو و بامزه ای دارن این بچه ها...
***
پاشم برم به بچه ام برسم. امروز به جای همه مطالبی که باید می نوشتم کامنت گذاشتم. هر جایی که سر می زدم انگار باید یه چیزی می نوشتم. انگار نوشته هایی بود که برای من نوشته شده بود. برای همین حرفام ته کشیده...
خانم شین کامنت دهنده!!
پ.ن. یادم باشد یک پست توضیحی بنویسم در مورد تعریف چهارچوب برای بچه ها و اعمال بعضی محدودیتها... نوشتم که یادم باشد.
پ.ن. بعضی وقتها شوهر من مطلب جدید می نویسد !!