راه من و خانواده ام در مسير تعادل
دوشنبه پيش مامانم و سينا بعد از مدتها در خانه خود ما چهار ساعت با هم تنها بودند. من به كلاس آقاي سلطاني رفته بودم. - معمولا من سينا را مي برم خانه مادرم كه اين هفته به دلايلي نشد - وقتي برگشتم مادرم به من گفت كه سينا جاي خيلي از وسايل آشپزخانه را بلد بوده و هر چيزي را كه مادرم مي خواسته جايش را نشان مي داده است. اين موضوع باعث خوشحالي من شد. احساس كردم اين دانش كوچكش نتيجه گردشهاي آزادانه اش در همه فضاهاي خانه است. اين چيزيست كه من دوست دارم پسرم باشد. بچه ساده اي كه جاي همه وسايل خانه را بلد باشد و بداند كه هر وسيله به چه دردي مي خورد. بچه اي كه همه فضاهاي خانه را بشناسد و بتواند از آنها براي بازي استفاده كند. بچه اي ساده و معمولي.
***
خيلي به نظرتان مسخره آمد؟ اينطوري نيست. من تا هجده سالگيم جاي هيچكدام از وسايل آشپزخانه را بلد نبودم. اگر نبود سفرهاي ساليانه مادرم به تركيه بعدترها هم چيزي ياد نمي گرفتم. هنوز هم در آشپزخانه مادرم دستپاچه مي شوم. فكر مي كنم اينجا جاي من نيست و كافي است كه دو نفر مهمان داشته باشم كه به كل دست و پايم را گم كنم. پسر من البته قرار نيست خانه دار شود يا اينكه آشپزباشي سلطنتي باشد اما من اين سرزمين عجايب در دسترس - همان آشپزخانه را - براي كشفش از همان نوزاديش در اختيارش گذاشتم. كشوها و محتوياتش. كابينت قابلمه ها و آبكشهاي رنگي مدتها اسباب بازيش بودند.
***
چرا معمولي بودن اين همه مهم است؟ آيا همه ما آدمهايي معمولي نيستيم؟ متاسفانه جواب اين سوال "نه" است. ما آدمهايي متعادل و معمولي نيستيم. بدون شك همه مان تحصيلات دانشگاهي درست و حسابي داريم. بيشترمان شغل خوب و درآمد مناسب داريم. همسر خوبي داريم. اما چند درصد از ما احساس خوشبختي مي كنيم؟ اگر حرفم را باور نمي كنيد به طور رندوم چند تايي از وبلاگهاي دور و بريها را بخوانيد. به درد دل چند نفر گوش بدهيد. حرفهاي يكسان. بعد ما آدمهايي كه خودمان در زندگيمان متعادل نيستيم بچه دار مي شويم . از بچه هايمان انتظارهاي نامعقول داريم. با بچه ها درست رفتار نمي كنيم. به آنها فرصت نمي دهيم كه متعادل و معمولي باشند. از آنها مي خواهيم كه هميشه بهترين باشند. شاگرد اول. دكتر. مهندس. كارمند... اين زنجيره همچنان ادامه پيدا مي كند. اگر انساني ، متعادل و معمولي باشد ،بايد بتواند احساس خوشبختي داشته باشد. احساس خوشبختي احساسي دروني است نه بيروني. هيچ كس مسئول غم و شادي ما نيست. واقعا نيست.
***
بازيها هم همينند. بچه اي كه ياد مي گيرد كه يك سنگ مي تواند وسيله بازي باشد در زندگي آينده اش خلاقتر خواهد بود. ياد مي گيرد كه از وسايل گوناگون به گونه هاي مختلف مي شود استفاده كرد. ياد مي گيرد كه چهارديواري خانه و محدوديتهايش مرزهاي او را محدود نمي كند. از بازيها كودك جهان بيني فرا مي گيرد اگر به او اجازه بدهيد كه بازي كند. بچه ها به قول آقاي سلطاني دائره المعارف بازي هستند. ما هستيم كه آنها را محدود مي كنيم و مانع بازيشان مي شويم.
***
چرا بچه هاي شهرستانهاي دورافتاده و محروم اين همه در كنكور موفقند؟ براي اينكه اين بچه ها امكاناتي براي بازي دارند كه ما بچه هاي پايتختي نداشته ايم و نداريم. سنگهاي رودخانه. جنگل. مزرعه هاي پوشيده از گندم. درختهاي ميوه. بالا رفتن از درخت. تماشاي چريدن گوسفندها. دست زدن به تخم مرغ داغ... و هزار چيز ديگر. ذهنشان هميشه پويا و باز است. اطرافشان مدام در حال دگرگونيست. به طبيعت نزديكند. - و چه حيف كه بيشتر اين افراد در تهران باقي مي مانند تا بچه هايي داشته باشند مثل بچه هاي ما و خود ما غريبه با مفهوم طبيعت - در يكي از محله هاي خيلي محروم و فقير نشين استانبول بچه اي را ديدم كه با گچ طرحهاي انتزاعي فوق العاده اي روي آسفالت خلق كرده بود. چشمه خلاقيتش چنان جوشان بود كه تمام كوچه را پر كرده بود و هنوز كوچه هاي زيادي خالي بود. همان جا دو بچه ديگر را ديدم كه نشسته بودند روي زمين و با آجرها و سنگها و خاك بازي مي كردند. دلم مي خواست همانجا به مادر خسته شان كه در حياط رخت پهن مي كرد و هيچ چيزي به بچه ها نمي گفت - منظورم نه و نكن و كثيفه و بده و از اين حرفهاست - تبريك بگويم كه در اين خانه بي نهايت فقيرانه بچه هايش دارند درسهاي اوليه خلاقيت را درست ياد مي گيرند.
***
باورم كنيد كه اين بچه ها كمتر مريض مي شوند. اين همه كه بچه هايمان را پيچيده ايم لاي پنبه كه چه؟ بگذاريم نفس بكشند. بگذاريم هواي سرد زمستاني را به ريه هايشان فرو ببرند. بگذاريم در برف بدوند. زمين بخورند و طعم برف را روي لبهايشان احساس كنند. امكانات ما براي بازي نامحدود است. بچه ها را محدود نكنيد.
خانم شين در راه معمولي شدن
***
خيلي به نظرتان مسخره آمد؟ اينطوري نيست. من تا هجده سالگيم جاي هيچكدام از وسايل آشپزخانه را بلد نبودم. اگر نبود سفرهاي ساليانه مادرم به تركيه بعدترها هم چيزي ياد نمي گرفتم. هنوز هم در آشپزخانه مادرم دستپاچه مي شوم. فكر مي كنم اينجا جاي من نيست و كافي است كه دو نفر مهمان داشته باشم كه به كل دست و پايم را گم كنم. پسر من البته قرار نيست خانه دار شود يا اينكه آشپزباشي سلطنتي باشد اما من اين سرزمين عجايب در دسترس - همان آشپزخانه را - براي كشفش از همان نوزاديش در اختيارش گذاشتم. كشوها و محتوياتش. كابينت قابلمه ها و آبكشهاي رنگي مدتها اسباب بازيش بودند.
***
چرا معمولي بودن اين همه مهم است؟ آيا همه ما آدمهايي معمولي نيستيم؟ متاسفانه جواب اين سوال "نه" است. ما آدمهايي متعادل و معمولي نيستيم. بدون شك همه مان تحصيلات دانشگاهي درست و حسابي داريم. بيشترمان شغل خوب و درآمد مناسب داريم. همسر خوبي داريم. اما چند درصد از ما احساس خوشبختي مي كنيم؟ اگر حرفم را باور نمي كنيد به طور رندوم چند تايي از وبلاگهاي دور و بريها را بخوانيد. به درد دل چند نفر گوش بدهيد. حرفهاي يكسان. بعد ما آدمهايي كه خودمان در زندگيمان متعادل نيستيم بچه دار مي شويم . از بچه هايمان انتظارهاي نامعقول داريم. با بچه ها درست رفتار نمي كنيم. به آنها فرصت نمي دهيم كه متعادل و معمولي باشند. از آنها مي خواهيم كه هميشه بهترين باشند. شاگرد اول. دكتر. مهندس. كارمند... اين زنجيره همچنان ادامه پيدا مي كند. اگر انساني ، متعادل و معمولي باشد ،بايد بتواند احساس خوشبختي داشته باشد. احساس خوشبختي احساسي دروني است نه بيروني. هيچ كس مسئول غم و شادي ما نيست. واقعا نيست.
***
بازيها هم همينند. بچه اي كه ياد مي گيرد كه يك سنگ مي تواند وسيله بازي باشد در زندگي آينده اش خلاقتر خواهد بود. ياد مي گيرد كه از وسايل گوناگون به گونه هاي مختلف مي شود استفاده كرد. ياد مي گيرد كه چهارديواري خانه و محدوديتهايش مرزهاي او را محدود نمي كند. از بازيها كودك جهان بيني فرا مي گيرد اگر به او اجازه بدهيد كه بازي كند. بچه ها به قول آقاي سلطاني دائره المعارف بازي هستند. ما هستيم كه آنها را محدود مي كنيم و مانع بازيشان مي شويم.
***
چرا بچه هاي شهرستانهاي دورافتاده و محروم اين همه در كنكور موفقند؟ براي اينكه اين بچه ها امكاناتي براي بازي دارند كه ما بچه هاي پايتختي نداشته ايم و نداريم. سنگهاي رودخانه. جنگل. مزرعه هاي پوشيده از گندم. درختهاي ميوه. بالا رفتن از درخت. تماشاي چريدن گوسفندها. دست زدن به تخم مرغ داغ... و هزار چيز ديگر. ذهنشان هميشه پويا و باز است. اطرافشان مدام در حال دگرگونيست. به طبيعت نزديكند. - و چه حيف كه بيشتر اين افراد در تهران باقي مي مانند تا بچه هايي داشته باشند مثل بچه هاي ما و خود ما غريبه با مفهوم طبيعت - در يكي از محله هاي خيلي محروم و فقير نشين استانبول بچه اي را ديدم كه با گچ طرحهاي انتزاعي فوق العاده اي روي آسفالت خلق كرده بود. چشمه خلاقيتش چنان جوشان بود كه تمام كوچه را پر كرده بود و هنوز كوچه هاي زيادي خالي بود. همان جا دو بچه ديگر را ديدم كه نشسته بودند روي زمين و با آجرها و سنگها و خاك بازي مي كردند. دلم مي خواست همانجا به مادر خسته شان كه در حياط رخت پهن مي كرد و هيچ چيزي به بچه ها نمي گفت - منظورم نه و نكن و كثيفه و بده و از اين حرفهاست - تبريك بگويم كه در اين خانه بي نهايت فقيرانه بچه هايش دارند درسهاي اوليه خلاقيت را درست ياد مي گيرند.
***
باورم كنيد كه اين بچه ها كمتر مريض مي شوند. اين همه كه بچه هايمان را پيچيده ايم لاي پنبه كه چه؟ بگذاريم نفس بكشند. بگذاريم هواي سرد زمستاني را به ريه هايشان فرو ببرند. بگذاريم در برف بدوند. زمين بخورند و طعم برف را روي لبهايشان احساس كنند. امكانات ما براي بازي نامحدود است. بچه ها را محدود نكنيد.
خانم شين در راه معمولي شدن