آیا این سناریو در خانه شما هم جریان دارد؟

به آقای الف می گویم برای عروسی رفتن و حاضر شدن و دوش گرفتن و باقی قضایا احتیاج به زمان دارم. مثل همیشه می گوید: "باشه" و می رود آشپزخانه. آش رشته درست کرده ایم. سینا مشغول شلنگ و تخته انداختن وسط پذیرایی است. خانه دیدنی تر از همیشه شده است. سینا دنبالم می کند "مامان بیا بازی". آقای الف صدایم می کند : "بیا آش بکش ببرم برای مامان اینا" آش می کشم. رویش را تزیین می کنم. سفارش می کنم به آقای الف که زود برگردد. راهیش می کنم. به خودم در آینه نگاه می کنم. به ساعت نگاه می کنم و فکر می کنم که باید دوش گرفتن را فاکتور بگیرم. جلوی آینه میز توالت ایستاده ام که قیافه ام را تصحیح ! کنم. سینا روی تخت بپر بپر می کند و با هر پرشش دلم هری پایین می ریزد. دور تخت چوبی است. امروز روی تخت جیش کرده بود و من ملافه و لحاف و همه را جمع کرده ام برای تمیز کردنش. تند و تند آرایش می کنم." قربونت برم مامان. نپر. بشین کتاب بخون. بعدا با هم می پریم." سینا تمام کتابهایش را می ریزد بیرون. کتابها را ولو می کند روی تخت و حالا روی کتابها می پرد. به خط چشم کج و کوله ام نگاه می کنم! با ژل به جان موهایم می افتم. بعد لباس مهمانی را می پوشم. سینا را می برم آشپزخانه. برایش آب میوه می گیرم و با هزار کلک وادارش می کنم که بخورد. خانه به شکلی در آمده که برای راه رفتن باید جلوی پایت را نگاه کنی. مبادا پا بگذاری روی یک کتاب قصه یا یک ماشین یا لباسهای من! از آقای الف هنوز خبری نیست. سینا را می برم دستشویی. لباسش را عوض می کنم. در ذهنم کارهایم را مرور می کنم. برای آقای سلطانی نوشته بودم که یکی از کارهایی که مانع تمرکز ما بر زندگی در لحظه می شود ، انجام دادن همزمان چند کار است. بعد فکر می کنم که پس این مشکل خانمهاست. چون آقایان با همان یک کاری که در لحظه باید انجام بدهند کلا تعطیلند! ماییم و بقیه کارها - به جز همان یک کاری که به عهده مرد خانه است!- پس در لحظه بودن و در لحظه ماندن خانمها احتمالا چیزی شبیه محال است. دارم فکر می کنم و فکر می کنم. بچه میز تحریرش را وارونه کرده و رویش رژه می رود. صدای در می آید. آقای الف با لبخند گشاده ای بر صورتش برگشته است. حتی نمی خواهم بپرسم که چرا دیر کرده است. خودش توضیح می دهد که آش بردم برای همسایه ها! همسایه ها یعنی فقط یک همسایه البته! سعی می کنم خونسرد باشم."بیا به بچه برس من هنوز وسایلشو جمع نکردم"،"باشه" باشه معروف همیشگی عزیز. باشه قشنگ و دوست داشتنی من. "باشه" گویان و سر فرصت در اتاق مشغول لباس پوشیدن است. تند و تند لباسهای سینا را در کیف می گذارم. غذایش را از یخچال در می آورم. برای مامانم اینا آش می کشم. رویش را تزیین می کنم و با آرامشی تحسین برانگیز به سوالهای آقای الف جواب می دهم " کراوات آبیم کجاست؟"،"دوش بگیرم الان؟"، "این کتو بپوشم یا اون یکی رو؟"،"جوراب سیاهم کو؟" و ... کت و کلاه بچه را تنش می کنم. وسایل را می زنم زیر بغلم. کتم را می پوشم. کفشهای بچه را پایش می کنم. از همان دم در به سوال آخری جواب می دهم "حلقه ام کو؟" و یکی دیگر "کارت ماشین کجاست؟" و یکی دیگر" پول همراهت هست؟" و یکی دیگر " آدرسو آوردی؟" و یکی دیگر ... با دو ساعت تاخیر راه می افتیم که برویم. "عزیزم ، خودتو ناراحت نکن. اداره که نمی ریم که سر ساعت بخوایم کارت بزنیم." هوا را از بینیم بیرون می دهم و دقیقا 15 بار برای سینا شعر "گنجشکک اشی مشی" را می خوانم تا برسیم!!

خانم شین چند منظوره

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…