کز می کنم در تاریکی
خسته ام. دور می شوم کمی. فقط کمی. پاهایم را جمع می کنم در شکمم. پشتم را تکیه می دهم به دیوار. گوش می کنم. الان باید مادرم دنبال من بگردد. کز می کنم و گوش می کنم. صدایی که می شنوم صدای مادرم نیست. بچه کوچکیست که یک بند صدا می کند : "مامان، مامان،مامان" و بعد دوباره "مامان زود بیا" باید کمی فاصله بگیرم.هنوز نمی توانم خشمم را خوب کنترل کنم. برای همین گاهی می روم برای خودم کز می کنم در تاریکی. صدای کوچک یکباره و بی امان است. من خسته ام. کاش می شد همینجا بخوابم. تنها و ساکت و آرام. آرام نمی شود کودک. کدام کودک است این و چرا مادرم دنبال من نمی گردد؟ دانایی مثل قطره ای از نور ذهنم را روشن می کند. با چشمهایم و دستهایم می روم سراغ سایه کوچک و سیاه و بی تاب. در آغوش می گیرمش. " کجا بودی مامان؟ من فکر کردم تو رفتی."،" فقط داشتم بازی می کردم پسرکم. با تو و خودم." خشمم ناپدید می شود وقتی در آغوشش می گیرم. یادم می آید که این بچه ، بچه من است. کز که می کنم در تاریکی فکر می کند که تاریکی مرا بلعیده است و به جایش سکوتی مانده است خالی از من.
***
اینطور که می بارد یکسره و بی آرام ، نکند می خواهد دفنمان کند زیر حجم سنگین و سفید یکدستش؟
خانم شین
پ.ن. من از این به بعد ، کامنتهای بدون نام را پاک می کنم.
پ.ن. این هفته کلاسمان تشکیل نشد. این هفته از فرهیختگی خبری نیست پس
***
اینطور که می بارد یکسره و بی آرام ، نکند می خواهد دفنمان کند زیر حجم سنگین و سفید یکدستش؟
خانم شین
پ.ن. من از این به بعد ، کامنتهای بدون نام را پاک می کنم.
پ.ن. این هفته کلاسمان تشکیل نشد. این هفته از فرهیختگی خبری نیست پس