!از پلنگ صورتي درس زندگي بگيريد
عشق سينا به پلنگ صورتي باعث شده است كه ما هم پا به پاي سينا بنشينيم و دوباره اين كارتونهاي نوستالژيك را مرور كنيم. - يادم مي آيد كه وقتي ما بچه بوديم هميشه كمبود پلنگ صورتي داشتيم. هنوز تصور اينكه بنشينم و پشت سر هم هر چقدر دلم مي خواهد ببنمش براي من لذت بخش است. - در حين صدمين باري كه يكي از 4 دي وي دي پلنگ كذايي را مي ديديم من به كشف حيرت انگيزي رسيدم. به پلنگ صورتي نگاه كردم. اتفاقات عجيب و احمقانه زيادي برايش مي افتد و روزگارش از اين رو به آن رو مي شود. مثلا : دمش يك دفعه 6 متر مي شود يا اينكه از خواب بيدار مي شود و مي بيند خانه اش پرواز مي كند يا اينكه لك لك اشتباهي يك بچه سوسمار را برايش سوغاتي مي آورد. شيوه برخورد پلنگ صورتي با تمام اين وقايع عجيب ، حيرت انگيز است. اين موجود ريقوي صورتي مسخره با پذيرشي مثال زدني و شگفت آور همه مسائل را مي پذيرد و مي كوشد كه هماهنگ با آنها زندگي كند. نه افسرده مي شود. نه زانوي غم به بغل مي گيرد و نه حتي با اتفاق و حادثه پيش آمده مي جنگد. وقتي دمش يك دفعه 6 متر مي شود به سادگي دمش را لوله مي كند دور دستش و راه مي افتد. از خانه پرنده اش بيرون مي پرد و بچه سوسمار را به فرزندي قبول مي كند. در تمام اين موضوعات "پذيرش" را مي شود ديد. فكر مي كنم اگر ما نصف پذيرش پلنگ صورتي را در برابر وقايع زندگيمان داشتيم و سعي مي كرديم كه زندگيمان را هماهنگتر كنيم، خوشبختتر بوديم.
***
به نظر شما اگر برگردم به خانه خودم ، امكانش هست كه در غياب آقاي الف ،در و ديوارها مرا بخورند؟
***
خانه من از اينجا گرمتر است. ايمنتر است- اينجا در جاهاي نامربوطي از خانه پله بيرون زده است!- و امنتر است - مجتمع مسكوني است و سرايدار دارد - اما كلاسيسيزم خانواده ام و حمايتشان از "دختر" كوچكشان گرمتر نگهم مي دارد. تصور اينكه در ذهن بابا هنوز همان دختر كوچكي هستم كه نبايد در خانه تنها گذاشته شود، تصور دل انگيزيست. انگار از پنجره هاي برفي 31 سالگي يك دفعه پريده باشم به 7 سالگيم. انگار كه دوباره برف باريده و مدرسه ها تعطيل شده است و من و مانده ام و خانه و يك عالمه وقت. خوشحالترم امروز كمي.
***
مانا جون، حواسم بود كه در لحظه نيستم اما تمركز بر زندگي در لحظه در هنگام مشغوليت و شادي راحتتر از كسالت يك بعد از ظهر برفي است كه بچه هم نباشد. ممنونم از يادآوريت.از ديشب شروع كردم به جاي غمباد كردن "چگونه باشيم" آقاي سلطاني را گوش كردن. احتمالا اگر دوز سلطاني خونم به حال عادي برگردد ،بهتر خواهم شد! مجبور شدم جلسه سوم را دوباره نيمه رها كنم - پسرم داشت بيدار مي شد - و به اين اميد رفتم به اتاق كه به "بالغ"بيكار وجود و "والد"مفسر و "كودك" حساس فكر كنم. "ذهن" با حيله گريهايش بهانه هايي مي تراشيد. چقدر ذهن از بالغ مي ترسد طفلك! تا مي بيند كه بالغ آگاه شده است زود پيش پايش هزار بهانه مي گذارد. " قرار فردا را چه مي كني؟ ماشين نداري كه. اگر ماشين را بياوري و نشود كه برگرداني چه؟ مي روي خانه يا مي ماني؟" هيسسسسسسسسسس.... بالغ بايد اطلاعات را تحليل و به روز كند. من 31 ساله ام دليلي ندارد كه بازبچه يك پيرزن 90 ساله ( والد درون) و يك بچه فنقلي 5 ساله ( كودك درون) باشم. "فردا سينا ناهار چه مي خورد؟ اگر شب بلند شد و سرش خورد به لبه تخت چي؟ دستگاه بخور آب دارد؟كي برويم سلماني؟ نكند حمامش كني سرما بخورد! بچه ناله مي كند بگير بخواب تا بيدار نشده." "ذهن" جان خفه شو برو كشكت را بساب! اگر گذاشتي به "بالغ" 31 ساله و شيوه هاي فعالتر كردنش فكر كنم!!
***
در جلسه سوم "چگونه باشيم" آقاي سلطاني مي پردازد به مساله "حق" بين همسران. "حق" يك مسئوليت است كه بنابر شايستگيهايي كه داشته ايم و دانشي كه كسب كرده ايم به ما داده شده است. حق نه دادني است نه گرفتني. حق ادا كردنيست. حق وظيفه ايست كه بايد با عشق و شادي آگاهانه همراه باشد. - نه با اجبار - مثل وظيفه مادري ، وظيفه تامين معاش ، وظيفه تدريس. تمام اين وظايف بايد با عشق و شادي انجام شوند. چون اجبار در آنها بي معني است. ما بر اساس شايستگيها و دانشمان ، مسئوليتي را پذيرفته ايم و حالا در قبال اين مسئوليت وظايفي داريم كه بايد آنها را به بهترين وجه انجام دهيم.
***
تا به حال به اين شكل به وظايفتان فكر كرده بوديد؟
خانم شين صورتي
پ.ن. وبلاگ بازي به صدمين بازي رسيد.
***
به نظر شما اگر برگردم به خانه خودم ، امكانش هست كه در غياب آقاي الف ،در و ديوارها مرا بخورند؟
***
خانه من از اينجا گرمتر است. ايمنتر است- اينجا در جاهاي نامربوطي از خانه پله بيرون زده است!- و امنتر است - مجتمع مسكوني است و سرايدار دارد - اما كلاسيسيزم خانواده ام و حمايتشان از "دختر" كوچكشان گرمتر نگهم مي دارد. تصور اينكه در ذهن بابا هنوز همان دختر كوچكي هستم كه نبايد در خانه تنها گذاشته شود، تصور دل انگيزيست. انگار از پنجره هاي برفي 31 سالگي يك دفعه پريده باشم به 7 سالگيم. انگار كه دوباره برف باريده و مدرسه ها تعطيل شده است و من و مانده ام و خانه و يك عالمه وقت. خوشحالترم امروز كمي.
***
مانا جون، حواسم بود كه در لحظه نيستم اما تمركز بر زندگي در لحظه در هنگام مشغوليت و شادي راحتتر از كسالت يك بعد از ظهر برفي است كه بچه هم نباشد. ممنونم از يادآوريت.از ديشب شروع كردم به جاي غمباد كردن "چگونه باشيم" آقاي سلطاني را گوش كردن. احتمالا اگر دوز سلطاني خونم به حال عادي برگردد ،بهتر خواهم شد! مجبور شدم جلسه سوم را دوباره نيمه رها كنم - پسرم داشت بيدار مي شد - و به اين اميد رفتم به اتاق كه به "بالغ"بيكار وجود و "والد"مفسر و "كودك" حساس فكر كنم. "ذهن" با حيله گريهايش بهانه هايي مي تراشيد. چقدر ذهن از بالغ مي ترسد طفلك! تا مي بيند كه بالغ آگاه شده است زود پيش پايش هزار بهانه مي گذارد. " قرار فردا را چه مي كني؟ ماشين نداري كه. اگر ماشين را بياوري و نشود كه برگرداني چه؟ مي روي خانه يا مي ماني؟" هيسسسسسسسسسس.... بالغ بايد اطلاعات را تحليل و به روز كند. من 31 ساله ام دليلي ندارد كه بازبچه يك پيرزن 90 ساله ( والد درون) و يك بچه فنقلي 5 ساله ( كودك درون) باشم. "فردا سينا ناهار چه مي خورد؟ اگر شب بلند شد و سرش خورد به لبه تخت چي؟ دستگاه بخور آب دارد؟كي برويم سلماني؟ نكند حمامش كني سرما بخورد! بچه ناله مي كند بگير بخواب تا بيدار نشده." "ذهن" جان خفه شو برو كشكت را بساب! اگر گذاشتي به "بالغ" 31 ساله و شيوه هاي فعالتر كردنش فكر كنم!!
***
در جلسه سوم "چگونه باشيم" آقاي سلطاني مي پردازد به مساله "حق" بين همسران. "حق" يك مسئوليت است كه بنابر شايستگيهايي كه داشته ايم و دانشي كه كسب كرده ايم به ما داده شده است. حق نه دادني است نه گرفتني. حق ادا كردنيست. حق وظيفه ايست كه بايد با عشق و شادي آگاهانه همراه باشد. - نه با اجبار - مثل وظيفه مادري ، وظيفه تامين معاش ، وظيفه تدريس. تمام اين وظايف بايد با عشق و شادي انجام شوند. چون اجبار در آنها بي معني است. ما بر اساس شايستگيها و دانشمان ، مسئوليتي را پذيرفته ايم و حالا در قبال اين مسئوليت وظايفي داريم كه بايد آنها را به بهترين وجه انجام دهيم.
***
تا به حال به اين شكل به وظايفتان فكر كرده بوديد؟
خانم شين صورتي
پ.ن. وبلاگ بازي به صدمين بازي رسيد.