پنجره اي رو به جهان و دو نامه از آن طرف دنيا
نشسته ام در خانه ام و نامه اي را كه از راه دور رسيده است مزه مزه مي كنم. حس مي كنم كه پنجره هاي خانه ام را باز كرده ام و مي بينمش. جايي دور. كنار پنجره اي ديگر. با چهره اي كه نديده ام. نه به خواب و نه به بيداري.بعد فكر مي كنم كه چقدر فاصله بي معني است وقتي كه من از اينجا كه نشسته ام و كوهها را تماشا مي كنم مي توانم براي كسي در آن سوي دنيا بنويسم و جواب بگيرم. فكر مي كنم چقدر زيباست كه نوشته من مي تواند دل كسي را بلرزاند كه فرسنگها از من دور است. فكر مي كنم كه اينجور وقتها "خانم شين" را بيشتر دوست دارم.
***
نامه دوم غمگينتر است. از دوستي كه مي شناسم. به نوشته هايش فكر مي كنم. بعد فكر مي كنم كه وقتي مادرم و مادرش جلوي تجربه كردنمان را مي گرفتند ، مي خواستند كه حمايتمان كنند. هنوز روزهايي كه مردم به خاطر نبودن آنتي بيوتيك مي افتادند و مي مردند خيلي دور نبود. شايد زمان پدرانشان. براي همين مادرهايي عموما تحصيل كرده از نسل مادران ما جلوي تجربه كردن ما را گرفتند. اينكه مادر من از آشپزخانه بيرونم مي كرد، براي اين بود كه مادرش هميشه از آشپزخانه بيرونش مي كرد. فكر مي كرد اينطوري مدت بيشتري مي توانم كودك بمانم. اما يادم هست كه كيسه بزرگي نخود فرنگي مي گذاشت جلويمان و با برادرم مي نشستيم و آن توپهاي سبز و گرد و هوس انگيز را بيرون مي آورديم. آلبالوها را يادم هست كه به هوس مرباي آلبالو از هسته در مي آوردم و انگشتهاي قرمزم را مي مكيدم. - برادرم جا مي زد و حوصله اش سر مي رفت. من از آلبالو حوصله ام سر نمي رفت كه نمي رفت. - يادم هست كه پوآچا ( يك نوع نان خميري تركي) درست مي كرد و اجازه مي داد ما تزئينش كنيم. يادم هست كه خرگوش درست مي كردم و هزار چيز ديگر و بعد به هوس خوردنش مي نشستم و نگاهش مي كردم. يادم هست كه در حياط خانه ايده اينا گل بازي( با كسرك) مي كرديم و با گلها آش درست مي كرديم. يادم هست كه گوسفند داشتند و مرغ و خروس و سگ و هزار جانور ديگر به علاوه درختهاي ميوه و تاب و سرسره. اين چند وقت كه همه اش تمركز كرده بودم بر "تجربه نكرده" ها ، فراموشم شده بود اين روزها. با كودكي پاستوريزه ام و دستهاي هميشه تميزم كمي غمگين بودم. حالا فكر مي كنم كه هيچ كس مقصر نيست.من هم كودكي خودم را داشته ام ، كمي تميزتر شايد. اما بچگيم را كرده ام. بهرحال اگر كسي هم مقصر باشد چه فرقي مي كند. با دانش آن موقع بهترين كار ممكن را انجام داده اند. تعريف "بهترين" در هر زماني فرق مي كند. گيرم كه من وسواس نظافت داشته باشم و روزي 30 بار دستم را با صابون بشويم. گذشته ها ، گذشته است. كودك درون من ، غمگين نيست. اينها را از كاردستيهاي شاد و شنگولي كه درست مي كند مي فهمم. يا وقتي كه مي پرم روي تخت با پسرم. كودك درون من خوشحال است كه من بيدارم و صدايش را مي شنوم. مهم نيست كه در حمامهاي كودكيم بازي نكرده باشم يا حسرت شستن عروسكم به دلم مانده باشد. حالا مي توانم ساعتها با پسرم فواره بازي كنم و هيچ كس صدايم نكند. مي توانم دوباره تمام لحظه هاي نداشته كودكيم را زندگي كنم. من پا برهنه روي چمنها راه رفته ام. روي ديوار نقاشي كرده ام. با دست آردي گونه هايم را لمس كرده ام و به تمام دستهايم چسب ماليده ام.بعد از اين همه سال صاحب يك باربي موطلايي شده ام و حتي با انگشت رنگي روي كاشيهاي آشپزخانه نقاشي كرده ام و بلند بلند شعرهاي من در آوردي خوانده ام. مهم نيست كه در گذشته چه شده است. من لحظه هاي امروزم را مي سازم. با كودك درونم.به قول نازي ، تولد هر كودك براي ما فرصتيست براي دوباره كودك شدن. كودكي دوباره در كنار كودكي بچه هايمان. اگر سينا را نداشتم كودك درونم جايي در زندانهاي سرد و عبوسي كه حبسش كرده بودم مي ماند و بلد نبود حتي يك شعر كودكانه بخواند. براي همين هيچ وقت ترديد نمي كنم در داشتنش. كودكم را مي گويم.
خانم شين
پ.ن. امروز ساعت 3 تا 5 ، كلاس هوش متعادل آقاي سلطاني در موسسه بازي و انديشه برقراره. هر كسي دوست داشته باشه مي تونه شركت كنه
***
نامه دوم غمگينتر است. از دوستي كه مي شناسم. به نوشته هايش فكر مي كنم. بعد فكر مي كنم كه وقتي مادرم و مادرش جلوي تجربه كردنمان را مي گرفتند ، مي خواستند كه حمايتمان كنند. هنوز روزهايي كه مردم به خاطر نبودن آنتي بيوتيك مي افتادند و مي مردند خيلي دور نبود. شايد زمان پدرانشان. براي همين مادرهايي عموما تحصيل كرده از نسل مادران ما جلوي تجربه كردن ما را گرفتند. اينكه مادر من از آشپزخانه بيرونم مي كرد، براي اين بود كه مادرش هميشه از آشپزخانه بيرونش مي كرد. فكر مي كرد اينطوري مدت بيشتري مي توانم كودك بمانم. اما يادم هست كه كيسه بزرگي نخود فرنگي مي گذاشت جلويمان و با برادرم مي نشستيم و آن توپهاي سبز و گرد و هوس انگيز را بيرون مي آورديم. آلبالوها را يادم هست كه به هوس مرباي آلبالو از هسته در مي آوردم و انگشتهاي قرمزم را مي مكيدم. - برادرم جا مي زد و حوصله اش سر مي رفت. من از آلبالو حوصله ام سر نمي رفت كه نمي رفت. - يادم هست كه پوآچا ( يك نوع نان خميري تركي) درست مي كرد و اجازه مي داد ما تزئينش كنيم. يادم هست كه خرگوش درست مي كردم و هزار چيز ديگر و بعد به هوس خوردنش مي نشستم و نگاهش مي كردم. يادم هست كه در حياط خانه ايده اينا گل بازي( با كسرك) مي كرديم و با گلها آش درست مي كرديم. يادم هست كه گوسفند داشتند و مرغ و خروس و سگ و هزار جانور ديگر به علاوه درختهاي ميوه و تاب و سرسره. اين چند وقت كه همه اش تمركز كرده بودم بر "تجربه نكرده" ها ، فراموشم شده بود اين روزها. با كودكي پاستوريزه ام و دستهاي هميشه تميزم كمي غمگين بودم. حالا فكر مي كنم كه هيچ كس مقصر نيست.من هم كودكي خودم را داشته ام ، كمي تميزتر شايد. اما بچگيم را كرده ام. بهرحال اگر كسي هم مقصر باشد چه فرقي مي كند. با دانش آن موقع بهترين كار ممكن را انجام داده اند. تعريف "بهترين" در هر زماني فرق مي كند. گيرم كه من وسواس نظافت داشته باشم و روزي 30 بار دستم را با صابون بشويم. گذشته ها ، گذشته است. كودك درون من ، غمگين نيست. اينها را از كاردستيهاي شاد و شنگولي كه درست مي كند مي فهمم. يا وقتي كه مي پرم روي تخت با پسرم. كودك درون من خوشحال است كه من بيدارم و صدايش را مي شنوم. مهم نيست كه در حمامهاي كودكيم بازي نكرده باشم يا حسرت شستن عروسكم به دلم مانده باشد. حالا مي توانم ساعتها با پسرم فواره بازي كنم و هيچ كس صدايم نكند. مي توانم دوباره تمام لحظه هاي نداشته كودكيم را زندگي كنم. من پا برهنه روي چمنها راه رفته ام. روي ديوار نقاشي كرده ام. با دست آردي گونه هايم را لمس كرده ام و به تمام دستهايم چسب ماليده ام.بعد از اين همه سال صاحب يك باربي موطلايي شده ام و حتي با انگشت رنگي روي كاشيهاي آشپزخانه نقاشي كرده ام و بلند بلند شعرهاي من در آوردي خوانده ام. مهم نيست كه در گذشته چه شده است. من لحظه هاي امروزم را مي سازم. با كودك درونم.به قول نازي ، تولد هر كودك براي ما فرصتيست براي دوباره كودك شدن. كودكي دوباره در كنار كودكي بچه هايمان. اگر سينا را نداشتم كودك درونم جايي در زندانهاي سرد و عبوسي كه حبسش كرده بودم مي ماند و بلد نبود حتي يك شعر كودكانه بخواند. براي همين هيچ وقت ترديد نمي كنم در داشتنش. كودكم را مي گويم.
خانم شين
پ.ن. امروز ساعت 3 تا 5 ، كلاس هوش متعادل آقاي سلطاني در موسسه بازي و انديشه برقراره. هر كسي دوست داشته باشه مي تونه شركت كنه