بهترین کمک ، کمک نکردن است

انگار دویده بودم بعد از نوشتنش. نفس نفس می زدم و به کاغذ سیاه جلوی چشمم نگاه می کردم. تا زده بودم تا چشمم به کلماتی که نوشته بودم نیفتد. احساس می کردم از کاغذم دود بلند می شود. تا زده بودم و نفس نفس می زدم. چقدر دردناک است که کسانی به ما بدترین ضربه ها را می زنند که نزدیکترین کسان ما هستند و این ضربه ها را در سنینی به ما وارد می کنند که ما توان جنگیدن با آن را نداریم.* دردناک بود اما تمام شد. حالا کمی بهترم. یکیش را نوشتم. ذهنم تا لحظه آخر دست و پا می زد. انگار که نوشتن نامه هم توهین باشد. چنان جز می زد که اگر خود مخاطب هم روبرویم بود آنطور نمی کرد. مثل مرغ سرکنده بالا و پایین می پرید و راه حلهای حیاتی همیشگیش را جلوی پایم می گذاشت" بگیر بخواب! شب می نویسی. الان چه وقت نوشتنه. این کلمات توهینه. ننویس. فکرشم حتی نکن." سخت بود اولش. وقتی یک روزی کاغذ آ سه رو پر کردم تازه دیدم که روان شدم. کلماتم بدتر شد. بی پرده تر. به عقبترها برگشتم. مکث که می کردم سرم را بلند می کردم که نگاه نکنم به کلماتم. باورم نمی شد که من نوشته باشمشان. نه. نخواندم. نه حتی یک کلمه را. شاید باید چند روز بگذرد تا بهتر بفهمم چه شده است.
***
برای کسانی که موضوع نامه ها را فراموش کرده اند ، بخشی از پست "هوش عاطفی - قسمت دوم" را کپی می کنم که یادشان بیاید :

برای عبور از احساس بد "استفراغ" می کنیم. باید بپذیریم که سمی وارد بدنمان شده است. در موقع "استفراغ" همسایه ها را خبر نمی کنیم. ازش فیلم نمی گیریم. چون حالا ما بزرگ شده ایم نفرتها و احساسات بد ما هم بزرگ شده اند. حالا شده اند به شکل نفرت از مادر. نفرت از پدر. احساساتتان را با وضوح و بدترین کلماتی که بلدید و به ذهنتان می رسد بنویسید. فقط احساس و با کلماتی که بهتان آرامش می دهد. هر صفحه که تمام شد تا کنید و دیگر بهش نگاه نکنید. تا زمانی که آرام بشوید ادامه بدهید. بعد از آرام شدن تمام ورقهای تا شده را بدون دوباره خواندن بسوزانید. هیچ کس - حتی خودتان - حق ندارد یک کلمه از آنها را بخواند. اینطوری به آرامش می رسید. تخلیه می شوید.
***
خسته نشده اید از به دوش کشیدن این بارهای سنگین ؟ فلانی با من چه و چه کرد. یک نامه و یک آتش. بوی دودش هم آرامش بخش است. یک نامه. یک آتش و تمام! بیرون. بیرون.بیرون. ای احساسات گندیده سالهای بی کلام بیرون! بیرون! بیرون! 31 سال با شما زندگی کرده ام. 31 سال برای شما زندگی کرده ام. دیگر کافیست. بقیه زندگیم را برای خودم زندگی می کنم.
***
کتاب" کودک، خانواده ، انسان" را شروع کردم و چه خوشحالم که دارم می خوانمش. بحث درک احساسات کودک ، موضوع اصلی این کتاب است. کتاب قطوری نیست و زبان کاملا ساده ای دارد. برای کسانی که در موضوع درک احساسات کودک ابهام دارند واقعا روشنی بخش است. باید تلاش کنم. برای به کار بردن توصیف جادویی در زندگیم با کودکم. توصیف. توصیف و توصیف. هی! خانم شاعر وبلاگنویس از حس نویسندگی ات استفاده کن! به چه دردی می خورد این همه استعدادت؟!** از کتاب چند جمله برایتان می نویسم :

- بزرگسالان با پاسخهای حاضر و آماده شان حق کودک را برای فکر کردن ضایع می کنند.

- زمانی که واقعیت احساسات بچه ها را به رسمیت می شناسیم چه نعمت های فوق العاده ای به آنها می دهیم : قدرت حرکت از موضع احساسات درونی، امکان داشتن یک قلب رئوف، فرصت ارتباط داشتن با یک وجود استثنایی یعنی خودش . ( آقای سلطانی، چقدر جای این جملات در جلسه درک احساسات کودک خالی بود. بعضی وقتها ما والدین درک نمی کنیم که موضوع درک احساسات کودک تا این حد مهم است و روی آینده آنها موثر است.)

- بهترین کمک، کمک نکردن است.
***
با سینا نشسته بودیم با بلوکهای چوبی چوبک بازی می کردیم که برق رفت. چقدر من می ترسم وقتی برق می رود.- تصحیح می کنم : می ترسیدم - دست بچه ام را آرام لمس کردم . فکر کردم حالا چطور می توانم از این مساله برای بازی و شادی استفاده کنم. به جای یک شمع ،12 شمع روشن کردیم و در جاهای مختلف خانه گذاشتیم و نور قشنگش را تماشا کردیم. وقتی برق آمد با فوت کردن شمعها تولد بازی کردیم. بازیهای دیگری هم به فکرم رسیده بود که فرصتش نشد. مثل بازی سایه و نور و رقص در کنار شعله ها. هوش شناختی یعنی توانایی حل مساله. ( دارم کار می کنم رویش.)

خانم شین مشغول

پ.ن. ساعت را که می بینید!! دقیقا 2 ساعت است که بی خوابم. دیدم الان ننویسم صبح نمی شود.
پ.ن. کتاب "کودک،خانواده،انسان"/نشرنی/ادل فیبر،الین مازلیش/ ترجمه گیتی ناصحی
پ.ن. دیروز - سه شنبه - من 616 تا ویزیتور داشتم. احساس می کنم خیلی مهمم!! هوم؟

* پدر و مادر - پنج سال اول زندگی
** منظور خودم بودم. کسی به خودش نگیرد!!

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…