من پشت ستاره حلبیم یک اژدهای دو سر دارم

یک ساعت و نیم از ساعت خواب سینا گذشته است. بالاخره موفق شدم که مسواکسش را بزنم و بیارمش به اتاق خواب. لباسهایش را در می آورم که عوض کنم. لخت از دستم فرار می کند. شروع می کند روی تخت بالا و پایین پریدن. صدایش می کنم. اول آرام." بیا اینجا لباستو بپوشونم" با شیطنت نگاهم می کند و به پریدنش ادامه می دهد. سعی می کنم قاطعیتم در صدایم منعکس شود. صدایم بلند می شود. - متاسفانه هنوز یاد نگرفته ام که قاطعیت داد کشیدن نیست! تئوریش را بلدم ، عمل کردنش را نه هنوز- با تعجب نگاهم می کند. " چرا داد می کشی؟"،" بیا اینجا لباستو بپوشونم. همین حالا" محلم نمی دهد. خوابم می آید. ذهنم خسته است. فکر می کنم باید وارد عمل شوم. فکر می کنم و گزینه درست را یادم نمی آید. بغلش می کنم و در حالی که داد می زند به زور لباسهایش را تنش می کنم. بعد ولش می کنم. تمام وقتی که بچه بعد از بند آمدن گریه اش ، نیمه خواب دور و برم می پلکد به رفتارم فکر می کنم. درسی که بچه از این رفتار می گیرد چیست؟ " اگر کسی به آرامی حرفت را گوش نکرد. داد بزن. اگر باز هم گوش نکرد می توانی به زور مجبورش کنی حرفت را گوش کند." سینا خوابیده نخوابیده از تخت بیرون می روم سراغ کتابهایم. باید چه می کردم؟
***
کتاب "کودک، خانواده، انسان" کمک بزرگی به من می کند. آنجا از میان داستانهای والدین کشف می کنم که اشتباههای ما اگر فاحش و بزرگ نباشند و روح بچه را نیازارند ، قابل جبرانند. بعد می روم سراغ "به بچه ها گفتن، از بچه ها شنیدن" و قبل از اینکه کتاب را باز کنم می دانم که باید چه می کردم. باید با درک احساسات می گفتم " می دونم دلت می خواد الان روی تخت بپری ولی الان وقت لباس پوشیدنه." می توانستم خشمم را ابراز کنم. " من وقتی می بینم به حرفم گوش نمی دهی ، عصبانی می شوم." می توانستم به او اطلاعات بیشتر بدهم و می توانستم همیاریش را جلب کنم. هنوز لابلای کتابها سردرگمم که آقای الف صدایم می کند. " بیا بریم بخوابیم. اینقدر خودت رو به خاطر این مسائل خسته نکن." الان نه. عزیزم. الان نه.
***
در کتاب می خوانم که 5 سال هر روز با این تکنیکها کار کرده اند تا بخشی از زندگیشان شده است. می خوانم که در همین 5 سال هم بارها اشتباه کرده اند. بارها عقبگرد کرده اند و باز از نو شروع کرده اند. مادرانی که مصمم بوده اند که به شیوه های قدیمی برنگردند. وقتی سینا عصبانیم می کند ، از پشت من یک اژدهای دو سر بزرگ سرک می کشد. چنان به سرعت سر بر می آورد که فکر می کنم همیشه همان دور و برها می پلکد. همان اژدهایی که مدام می گوید:" بزن! بچزون! تو زورت بیشتره! می تونی! لهش کن!!" عزیز دلم ، به خاطر این اژدهای دو سر است که مدام کتاب می خوانم. نه به خاطر کلاسها . نه به خاطر درسهای روانشناسی و نه هیچ چیز دیگر. من هنوز خیلی چیزها باید یاد بگیرم.
***
بعد فکر می کنم که باید کمی خودم را دلداری بدهم. من بچه را نزدم. بهش توهین نکردم و جدا از اعمال زور کار دیگری نکردم. آهسته خودم را تشویق می کنم و می گویم که باز باید تلاش کنم. باز باید تلاش کنم. تا خیلی سال دیگر.


خانم شین اژدها دار

پ.ن. اخیرا جمله ای برای ابراز خشم خواندم که خیلی کمکم کرده است. خیلی وقتها وقت خشم در می ماندم که چه بگویم. ذهن قدیمی برمی گردد به توهین. "بگو! توهین کن! خودت را خلاص کن!" اما با یک جمله ساده دیدم که می شود مشکل را حل کرد. هر وقت خواستید خشمتان را ابراز کنید به جای جمله "تو ... هستی!" ( بی لیاقت! نفهم! بی شعور! و غیره!) از جمله " من وقتی ..." استفاده کنید. ( من وقتی می بینم حرفم را گوش نمی کنی عصبانی می شوم!) فرقش خیلی است. همین که آغاز جمله را "من وقتی ..." بگذارید دیگر نمی توانید توهین کنید. برای من که یک تکنیک عالی بود.

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…