ای ذهن کله گنده من تو را شکست می دهم
از کلاس بیرون زدم. داشتم فکر می کردم به اینکه هوش شناختی یعنی توانایی حل مساله. به سوالی که آقای سلطانی اول جلسه پرسید: " در این دو هفته با برف چه کردید؟" و بحثهای ادامه اش. اینکه از این موقعیت چطور استفاده کردید برای شاد بودن. به خودم نگاه کردم. مشکل من با برف نبود.
***
سوار ماشین شدم. راه افتادم. رفتم در مسیر همیشگی. همینطور که فکر می کردم به اینکه چطور باید از موقعیتهایی که پیش می آید بیشترین بهره را بگیریم تابلوی راهنمایی رانندگی را دیدم که مسیری را نشان می داد که اسمش آشنا بود. همیشه از ترس گم شدن از مسیر همیشگی می رفتم. فکر کردم اگر راههای جدید را امتحان نکنم از کجا بفهمم که راه بهتری هم برای رسیدن به خانه هست یا نه؟ بنزین داشتم. ماشین گرم بود و اگر هم گم می شدم اتفاق مهمی نبود. می خواستم فکر کنم و فکر کنم و برای دو ساعت تمام یا شاید هم بیشتر فکر نقد داشتم. پیچیدم در مسیر جدید. در اتوبانی که نمی شناختم می رفتم و فکر می کردم. فکر می کردم به هفته ای که گذرانده ام. فکر می کردم و تابلوها را می خواندم. در دلم دلهره جدید و خوشایندی را کشف می کردم از پیمودن یک راه جدید.
***
مسیر جدید تصادفا مسیر خیلی خوبی از آب در آمد. البته اگر به خانه خودم می رفتم با این همه رد شدن از جلوی خانه مرا به فکر انداخت که باید برگردم به خانه ام. چطور می توانم از نبودن آقای الف به عنوان یک موقعیت جدید بهترین نتیجه گیری را بکنم؟ راه حل اولیه که پیشنهاد ذهن بود و من داشتم ناخودآگاه در تمام هفته گذشته عملیش می کردم این بود که بروم بنشینم در خانه مادرم و غمباد کنم! 6 روز بود که غمباد کرده بودم و بسم بود.
***
فکر کردم که اگر بروم خانه می توانم آن نامه های کذایی - استفراغ- را که ذهنم آن همه از آن می ترسد بنویسم. فکر کردم اگر خانه باشم می توانم بعد از 6 روز با بچه ام بازی کنم. فکر کردم اگر خانه باشم بهتر می نویسم. بهتر فکر می کنم و چون گرفتارم کمتر غمباد می کنم. فکر کردم که آقای الف دلش نمی خواهد که من ناراحت باشم. نبودن آقای الف حالا یک موقعیت جدید برای من است که باید با توجه به آن بهترین راه حل را پیدا کنم.
***
قدم اول را برداشتم. گفتم که می خواهم بروم خانه. طبیعتا بابا مخالفت کرد. آرام گفتم که باید بروم و کار دارم. باید بروم و می روم. توی دلم گفتم : من بچه نیستم. 31 ساله ام و باید آن نامه ها را بنویسم و بسوزانم. باید از این بارسنگین خلاص شوم. دیگر از کشیدن این سنگینیها خسته ام. برای رشد بهترم باید جا باز کنم. در ذهنم. روحم و زندگیم. در لحظه هایم.
***
شبانه بار زدم ماشین و بچه و انباشتگیهای این چند روزه را. راه که افتادم آرامش تمام وجودم را گرفت. تصمیم درستی گرفته بودم. باید تنها باشم. بچه ام خوابش برد و من رسیدم خانه. شوفاژها را برای اولین بار در زندگیم هواگیری کردم. فکر کردم که باید می آمدم و آمدم. فکر کردم که هر اتفاق پیام آور چیزی است. باید آن پیام را دید. من خانه ام. در سکوت به صدای آونگ ساعت گوش می دهم.
خانم شین
پ.ن. هوش شناختی = توانایی حل مساله
پ.ن. کلاسهای "بازی و اندیشه" آقای سلطانی در موسسه مادران امروز از فردا شروع می شود.
***
سوار ماشین شدم. راه افتادم. رفتم در مسیر همیشگی. همینطور که فکر می کردم به اینکه چطور باید از موقعیتهایی که پیش می آید بیشترین بهره را بگیریم تابلوی راهنمایی رانندگی را دیدم که مسیری را نشان می داد که اسمش آشنا بود. همیشه از ترس گم شدن از مسیر همیشگی می رفتم. فکر کردم اگر راههای جدید را امتحان نکنم از کجا بفهمم که راه بهتری هم برای رسیدن به خانه هست یا نه؟ بنزین داشتم. ماشین گرم بود و اگر هم گم می شدم اتفاق مهمی نبود. می خواستم فکر کنم و فکر کنم و برای دو ساعت تمام یا شاید هم بیشتر فکر نقد داشتم. پیچیدم در مسیر جدید. در اتوبانی که نمی شناختم می رفتم و فکر می کردم. فکر می کردم به هفته ای که گذرانده ام. فکر می کردم و تابلوها را می خواندم. در دلم دلهره جدید و خوشایندی را کشف می کردم از پیمودن یک راه جدید.
***
مسیر جدید تصادفا مسیر خیلی خوبی از آب در آمد. البته اگر به خانه خودم می رفتم با این همه رد شدن از جلوی خانه مرا به فکر انداخت که باید برگردم به خانه ام. چطور می توانم از نبودن آقای الف به عنوان یک موقعیت جدید بهترین نتیجه گیری را بکنم؟ راه حل اولیه که پیشنهاد ذهن بود و من داشتم ناخودآگاه در تمام هفته گذشته عملیش می کردم این بود که بروم بنشینم در خانه مادرم و غمباد کنم! 6 روز بود که غمباد کرده بودم و بسم بود.
***
فکر کردم که اگر بروم خانه می توانم آن نامه های کذایی - استفراغ- را که ذهنم آن همه از آن می ترسد بنویسم. فکر کردم اگر خانه باشم می توانم بعد از 6 روز با بچه ام بازی کنم. فکر کردم اگر خانه باشم بهتر می نویسم. بهتر فکر می کنم و چون گرفتارم کمتر غمباد می کنم. فکر کردم که آقای الف دلش نمی خواهد که من ناراحت باشم. نبودن آقای الف حالا یک موقعیت جدید برای من است که باید با توجه به آن بهترین راه حل را پیدا کنم.
***
قدم اول را برداشتم. گفتم که می خواهم بروم خانه. طبیعتا بابا مخالفت کرد. آرام گفتم که باید بروم و کار دارم. باید بروم و می روم. توی دلم گفتم : من بچه نیستم. 31 ساله ام و باید آن نامه ها را بنویسم و بسوزانم. باید از این بارسنگین خلاص شوم. دیگر از کشیدن این سنگینیها خسته ام. برای رشد بهترم باید جا باز کنم. در ذهنم. روحم و زندگیم. در لحظه هایم.
***
شبانه بار زدم ماشین و بچه و انباشتگیهای این چند روزه را. راه که افتادم آرامش تمام وجودم را گرفت. تصمیم درستی گرفته بودم. باید تنها باشم. بچه ام خوابش برد و من رسیدم خانه. شوفاژها را برای اولین بار در زندگیم هواگیری کردم. فکر کردم که باید می آمدم و آمدم. فکر کردم که هر اتفاق پیام آور چیزی است. باید آن پیام را دید. من خانه ام. در سکوت به صدای آونگ ساعت گوش می دهم.
خانم شین
پ.ن. هوش شناختی = توانایی حل مساله
پ.ن. کلاسهای "بازی و اندیشه" آقای سلطانی در موسسه مادران امروز از فردا شروع می شود.