مامان، از تو اتاق بچه بیاد

دیروز صبح بعد از صبحانه و پلنگ صبحگاهی رفتم پیشش برای بازی. اتاقش رو نشون داد و گفت : "مامان،از تو اتاق بچه بیاد" رفتم توی اتاق. کمی خم شدم و صدام رو عوض کردم. گفتم " سلام سینا ، منم بچه!" بچه ام خیلی راحت قبول کرد که من بچه باشم. انگار برای خودم هم راحتتر بود. تمام مدتی که بازی می کردیم به من گفت "بچه" و حتی یک بار نگفت "مامان" بازیهای مختلفی کردیم. با هم پرتقال هم خوردیم. وقتی صدای زنگ در را شنیدم و چشمم به ساعت خورد ، دیدم یک نفس یک ساعت و نیم بازی کرده ایم. اصلا گذشت زمان را حس نکرده بودم. واقعا از اتاق بچه آمده بود. اولین بار بود که اینقدر یک نفس و طولانی و بی وقفه با پسرم بازی می کردم.
***
"زن دایی همه این هویجها رو می خوای پوست بکنی؟ می تونی؟ به منم آب هویج می دی؟ کار خونه کردن و بچه داری سخته؟ وقت عمل به رگت آمپول زدن؟ درد داشت؟ من می ترسم بچه بیارم. زن عموم گفته به رگش آمپول زدن. خیلی درد داشته. من گفتم می ترسم ولی می گه عوضش بعدش بهت یه بچه خوشگل می دن. سینا رو خیلی دوست داری؟ همه این اسباب بازیا رو شما براش خریدین؟ خوش به حال سینا. من از این بلوکها دارم. از اینا هم دارم. ولی دایناسور ندارم. لگو هم ندارم. دارم کوچیکشو دارم. شما به مامانم گفتین که من خونه تونو به هم می ریزم؟ میشه خمیر بازی کنیم؟ گواشا رو می شه بیارین؟ می شه با سی دیا بازی کنیم؟ سینا چرا وقت بازی کردن دهنش باز می مونه؟ چرا اینجوری حرف می زنه؟ من خیلی دلم می خواد بچه داشته باشم."
،
6 ساله است و همینطور یک بند حرف می زند. سعی می کنم درسهای درک احساساتم را استفاده کنم. خیلی سوال می پرسد. وسطش حوصله ام سر می رود. از سر بازش می کنم. می گویم: " اگه خیلی دوست داری بچه داشته باشی از الان با خواهرت بازی کن تا یاد بگیری که بعدا با بچه ات بازی کنی" با تعجب نگاهم می کند : "مگه آدم اگه بچه داشته باشه باید باهاش بازی کنه؟"
***
امروز دوشنبه است. کلاس داریم. خوشحالم.

بچه شین

پ.ن. متوجه شده اید که من دیگر پستهایم را لیبل می زنم؟

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…