Posts

Showing posts from February, 2008

عشق عمیق ، درک نشده و بی پایان من به قرمه سبزی

می پرسم : سخت است؟ مامان می گوید: نه. می ترسم. تا به حال این کار را نکرده ام. عدسها را که در ظرف بلورم خیس می کنم ، فکر می کنم که فقط سبزه عدس را دوست دارم. با آن جوانه های زیبایش. شماها که تجربه دارید ، عدسهای من به هفت سین می رسند یا فردا بپزمشان و سبزه را فراموش کنم؟! *** امروز در سکوتم. چهار ساعت از روزم را با چهار بچه بازی کرده ام و خسته ام. آنقدر خسته که آخر شب با پسر خودم افتادم به کل کل. طفلک سینا هم خسته بود و همکاری نمی کرد. بگذریم. به خیر گذشت. بدون عذاب وجدان. چون پای اقتدار در میان بود مجبور شدم که کوتاه نیایم. دفعه قبلی که با اقتدار در برابرش ایستادم اثرش خوب بود. حالا بیشتر انگار حساب می برد از من. در مورد این اقتدار امروزم باید روزهای بعد قضاوت کنم. هر چند که اینقدر این بچه ها هر روز خدا متغیرند که هر روز چیزی در چنته دارند که برای مقابله با آن آماده نیستیم! *** امروز از وز و وز و گردگیری نشده ها خبری نیست. من هنوز درک نمی کنم که چرا این نوشته هایم بیشتر دوست داشته می شوند. خودم فضای آرام و نوشته های شسته و رفته ام را بیشتر دوست دارم. در آنها چیزهایی هست که نمی دانم از ...

وززززززززززززززززززززززززززززز

در سرم هياهوي لانه زنبورهاست. صداي بي وقفه ووزززززززز ووووزززززززززززززز، صدايي كه نمي ايستد. از وقتي كه شروع كرده ام به گوش كردن در سرم چند نفر با هم حرف مي زنند. هر كدام مي خواهند خاطرات خودشان را بگويند. هر كدام حرفي براي گفتن دارند. سعي نمي كنم آرامشان كنم. مي نويسم و وقتهايي كه نمي نويسم با صداي وز وز بي وقفه شان زندگي مي كنم. به استادم اعتماد مي كنم. از اين راه جنگ تمام خواهد شد. پس فقط مي بينم و مي شنوم. وزززززززز وزززززززززز امروز كدامتان مي خواهيد حرف بزنيد؟ شما كه آن گوشه ايستاده اي و عينك قاب مشكي داري بيا جلو. سلام. اسمت چيست؟ من دختري هستم كه در سريال گل پامچال بازي مي كردم. يادت هست؟ "گل پامچال، گل پامچال، بيرون بيا، بيرون بيا ، فصل بهاره " همه مي گفتند دخترك شبيه من است و من هر قسمتش مي نشستم و براي همزادم يك دل سير گريه مي كردم. دور از چشم مامان البته! مثلا از گوشه آشپزخانه. يا كنار در. مامان نبايد اشكهاي مرا مي ديد. مامان از اشك ريختن بي اختيار من بيزار است. مامان از تمام مظاهر ضعف زنانه بيزار است. از نظر مامان اشكالي ندارد كه گاهي مردها گريه كنند. از مردهاي ...

داستانگونه - زندگي شاید همین باشد

كنار كاجستان ايستاديم. سطل را به دست پسرم دادم و راه افتاديم به جمع كردن ميوه هاي كاج. با سطل لبالب از ميوه هاي كاج رفتيم طرف تاب و سرسره ها. مادري چمباتمه زده بود روي زمين. كنارش پسري 11-12 ساله به چشم مي خورد. كاغذي بود كه تكانش مي داد و با هيجان حرف مي زند. دخترك كثيفي ، همسن و سال پسر من روي تاب جلو و عقب مي رفت. دخترك با ديدن سينا از پله هاي چوبي خودش را بالا كشيد و بعد هر دو كنار هم ايستادند و به هم خيره شدند. مادر كودك نگاهش به بچه بزرگتر بود. من نگران هر دويشان بودم كه از روي نرده هاي چوبي خم شده بودند و تاب را نگاه مي كردند. *** دورتر صدايي بلند شد. صدايي كه فرياد مي زد: " بيچاره ام كردي !" نگاه من و مادر كودكان دويد به دورترها.نگاه هر سه بچه هم. دختري روي نيمكت سبز رنگ نشسته بود و كنارش پسري قد بلند با كت و شلوار خاكستري ایستاده بود و از ته دل فرياد مي زد: " هر كاري مي خواستي به خاطرت كردم. ام. آر. آي هم كردم. حالا مي گي تو مثل برادرمي؟! " صدايش در پارك خالي مي پيچيد و درختها را دور مي زد. چادر دختر سر خورده بود روي شانه هايش. دستهايش ميان صورتش بود و بي...

هوش اقتصادی - قسمت دوم - مخصوص بچه ها

در ابتدای این جلسه هم مانند جلسه قبل ( هوش اقتصادی- قسمت اول) آقای سلطانی تاکید کردند که مطالب این جلسه با باورهای بسیاری از ما متضاد خواهد بود. توصیه کردند که با این مطالب نه درگیر شوید ، نه ردشان کنید و نه تایید. فقط بشنوید و مدتی با خود زمزمه کنید. تغییر باید به تدریج و سنجیده اتفاق بیفتد. *** پایه هوش اقتصادی هم مانند سایر هوشها در دوران کودکی گذاشته می شود و در سالهای بعد بر آن پایه رشد می کند. هوش اقتصادی رابطه مادی ما با جهان هستی را هدایت و مدیریت می کند. *** نیازهای اولیه انسان طبق تعریف مازلو عبارتند از = زیست(مادی) - امنیت(معنوی) - دوست داشتن(معنوی) - ارزشمندی(معنوی) -------> خود شکوفایی وقتی نیازهای اولیه انسان تامین شود ، انسان به خود شکوفایی می رسد. خود شکوفایی یعنی عبور از این نیازها و رسیدن به معنا. یعنی گذشتن از خویشتن. *** ما دوست داشتن و ارزشمندی را با خریدن برای بچه ها معرفی می کنیم. ارزشها مادی نیستند. وقتی ارزشهای مادی می شوند، خودشکوفایی در پی ندارند.ماندن در نیازهای مادی "فربه" شدن است. *** مبنای هوش اقتصادی از جایی لطمه می بیند که ما به بچه ها نشان...

گفتگوهای من و سینا - 11

یک بازی خشن - سینا با پلنگ چی بازی کنیم؟ - یه چوب برداریم پلنگو بزنیم! - اوخی، طفلکی پلنگ! - نه ! عروسک پلنگو می گم! *** پیدا کنید پرتقال فروش را - سینا من دارم می رم بخوابم. بابا پیشت می مونه. هر وقت خوابت اومد به بابا چی می گی؟ - بابا پی پی دارم! *** ترجمه همزمان بابا - سینا چطوری دکمه هاتو باز کردی؟ سینا - کج کردم، کردم تو دلیکش. دلیک، سوراخ یعنی! *** شایا جونم !دخترا، خر نیستن شایا - این خرگوشه! مامان سینا - شبیه خرگوشه. اینا خرن! شایا - یکی مامانه، یکی دختره! سینا - نه ، اینا دختر نیستن! اینا خرن! *** منو تازه بگرد سینا توی کمد قایم شده ااست: بابا - سینا کجایی؟ سینا - اینجایم! بابا - ا...من هنوز داشتم می گشتم! سینا - مامان درو ببند! بابا تازه بگرد! *** سگ تو پرده چیکار می کنه؟! سینا سراسیمه از اتاق خواب بیرون می آید: - مامان بیا تو اتاق. صدای سگ اومد. - تو از صدای سگ ترسیدی؟ - آره! - گاهی صداهایی که یه دفه میاد آدمو می ترسونه. برای همین می خوای من باهات بیام؟ - من اومدم تو اتاق، یه دفه از پرده صدای سگ اومد! من ترسیدم. همراه سینا به اتاق می رویم.دوباره صدای پارس سگ می آید. سینا اد...

گردگیری نشده های صبحگاهی خانم شین

مرا ببخش اگر به تو زنگ زدم. به حرفهای احمقانه ای فکر می کنم که باید ردیف کنم و منصرف می شوم. می نشینم و می نویسم. پاره که نمی شود کرد. پاک می کنم. صفای کاغذ خیلی وقت است که فراموشم شده است. حالا چه کنم با این وسوسه مرگبار؟ بگذریم. دنبال روزنه ای می گردم و نیست. باورت نمی شود که چه چیزهایی نوشتم در ذهن نویسی دیروزم. چیزهایی بود از مثلا 18-19 سالگیم. اصلا باورم نمی شد که آن جا باشد چه برسد که بلرزاند دل مرا هنوز مثل آن دخترک ایستاده در راهرو دانشکده. شوخ و شنگ و باز دوباره من بودم و روزهایی که هر روز به آن ساختمان آجری می رفتم. من و مانا و گردشهای بی پایان ما در راهروهای دانشکده. من و مانا و حرفهای درگوشی. من و مانا و چشمهای ضعیف من و ندیدنهام. من و مانا و هزار خاطره دیگر. هنوز که به دانشکده فکر می کنم ، لبخند می زنم. چه روزهایی بود روزهایی که می شد ساعتها سر طرحهای صد من یک قازمان بحث کنیم. با همین توهمات معماران و کلاه بزرگشان. من این عبارت را جایی خوانده ام . از من نیست." معمارها تمام روز با کلاه بزرگی از این طرف به آن طرف می روند و هیچ کاری نمی کنند. برای همین تصمیم گرفتم معمار ...

من در بازی ترانه ها شرکت می کنم ، پس امروز از گردگیری خبری نیست

بیایید از حال و هوای گردگیری و روانشناسی کودک و درگیریهای مادر شین گریزی بزنیم به دنیای شیرین نوستالژی. برای همین بود که این بازی قلقلکم داد. از همان اولی که در وبلاگ آلوچه خانوم خواندم می خواستم که شرکت کنم که خانم سبک وزن عزیز دعوتم کرد. گرچه فکر می کنم که کم مانده بود که بی دعوت بنویسم ولی اینجوری سوسک نشدم! این اصلا بازی پیچیده ای نیست. اصلا شاید نباید اسمش را گذاشت بازی وبلاگی . برای اینکه الان تقریبا همه نسبت به این بازیها نوعی آلرژی پیدا کرده اند. بهرحال من اینطور برای دوستانم می نویسم ، 7 قسمت از آهنگهایی که خیلی خیلی دوست دارید را بنویسید و بگذارید با یادآوریش دل ما هم شاد شود و از این فضای خاک گرفته و مسخره بیرون برویم. 7 تا از آنهایی که دوستش ندارید را هم به همچنین. هر چند که من به دلایلی که در ادامه نوشتم فقط در قسمت اول بازی شرکت کردم. *** 1- ترانه ای که از لحظه ای که شنیدمش تا امروز هیچ وقت احساسم بهش تغییر نکرده است. " مرا برقصان تا انتهای عشق " لئونارد کوهن است. این آهنگ ، روح مرا به رقص در می آورد و همیشه که گوش می کنمش در همان روزهای اول عاشق شدنم. روزهایی...

من و تو و دنیای کوچکمان

Image
به خاطر چیزهای کوچکی به تو افتخار می کنم. بخاطر شجاعتت برای فرو کردن مشتت در بشقاب ماکارونی. به خاطر شیوه حرف زدنت. به خاطر کلماتی که انتخاب می کنی. به خاطر خمیرهای بازیت که می چسبانی به دیوار. به خاطر تمام شکلهای عجیبی که درست می کنی و شبیه هیچ چیز نیست! به خاطر چیزهای ساده ای به تو افتخار می کنم.به بازی کردنت با سنگها ، وقتی که بچه های دیگر سرسره بازی می کنند. به حرکت سنجیده پاهایت وقتی از شیب چمن بالا می روی. به نگاهت و تمرکزت وقتی سنگهای کوچک را از روی زمین بر می داری. به ذوقت برای دیدن یک کلاغ در آسمان. تو بلد نیستی بشماری. تا ده هم که بشماری 8 را فراموش می کنی. هنوز قرمز و زرد را با هم قاطی می کنی. هیچ شعری را از اول تا آخر نمی توانی بخوانی. نقاشیهایت شبیه هیچ چیزی که قبلا دیده باشم نیست. اما می توانی کتاب قصه ات را باز کنی و قصه تازه ای بسازی. می توانی با مشت ، غذا بخوری. می توانی لیوان آب را در دستت بگیری و سر بکشی. تو امروز برای اولین بار به مغازه رفتی و برای خودت پاستیل خریدی. من ایستاده بودم و نگاهت می کردم و غرق غرور بودم. به خاطر قدمهای کوچکت. به خاطر سرت که بالا گرفته بود...

!داستانگونه و غرغر و گردگیری و بچه ام روی پایم که مرتب می گوید : مامان هفتو بزن

زن نشسته بود و برای خودش می نوشت. گم شده در هزارتوهای ذهنش ، چیزهایی را بیرون می کشید که نه می دانست چیست و نه اینکه چرا آنجاست. چیزهای کودکانه ای مثل خاطره کوبیدن گلها با سنگ به خیال درست کردن عسل. چیزهای بی معنی از تصاویری آمده از ناکجا. فکر می کرد که آیا همه اینها را دیده ام یا کسی برایم تعریف کرده است؟ می نوشت و بیشتر در خطوط در هم فرو رفته اش گم می شد. می نوشت و می دید که به کوچکی مورچه ای دنبال کلمات خودش می دود. اینها ازکجا آمده اند و از کی در ذهنش بودند. دلش می خواست بنشیند و سیر برای سرخوردگیهای جوانیش گریه کند. زن داشت در کلماتش گم می شد. می نوشت و می نوشت و نمی دانست که دست خودش است که می نویسد یا کسی دیگر. *** نشسته ام و نمی نویسم. شاید این هفته اینجا خاکی باشد. ببینم چند روز می توانید تحمل کنید؟ این به زندگی نزدیکتر است گلمریم؟ این با زندگی نامربوط است. این قفسه هایی است که در عید خالی می کنی و چیزهایی ته اش کشف می کنی که صد سال از بودنش خبر نداشتی.مثل جامدادی کلاس اول دبستان. این زندگی نیست. خالی کردن لایه لایه ذهن است. یک جور خانه تکانی. حالا که کمد اتاقم را هم پخش زمین ...

گردگیری نشده های نیمه شبانه خانم شین

چقدر خوش گذشت امشب. بزرگ شده اند بچه هایمان. چه جالب که زن جوانی ، بچه سومش را بیاورد. باز به شجاعت مریم! بقیه چی؟ کی می شود من این شوهرم را راضی کنم برای دومی. کاش می شد دیگر نروم سر کار. اصلا تا همیشه. هی کلاس بروم و هی برنامه های دسته جمعی!حوصله ام از خانه نشستن سر رفته است. بروم سر کار و بی خیال دومی بشوم؟ کاش بابا زمین دماوند را می ساخت. می توانم طراحی کنم؟ امسال تابستان باید زیاد سینا را ببریم دماوند. من دماوند را زیاد دوست ندارم. دلم می خواهد بروم کلاسهای خانم موفقیان. دلم می خواهد سی دی های دکتر هولاکویی را بگیرم. دلم می خواهد الان خواب باشم. چقدر قاطی ام. فردا می رویم خانه مادر الف؟ چقدر این روزها می خوری! اگر بخواهی بچه بیاوری با این ده کیلو اضافه ات چه می کنی؟ بعد 10 کیلو که بشود 20 کیلو حتما ترک مفصلی هم می خوری. کاش منم مثل مریم لاغر بودم.چقدر مردها خوب پیر می شوند. کفرم در می آید از این موضوع. یاد مهندس حضرتی افتادم. هنوز همانقدر خوشتیپ است؟ یا همان مهندس آرامی بزرگ البته! کامران را بی خیال. عکس دخترش را هم یادم هست. مال 6 سالگیش. حالا حتما 20 ساله است! دارم فکر می کنم که...

میوه های کاج و درون خاک گرفته من

خسته از بی خوابی،دلتنگ برای سینا و کلافه ار تصویر بقیه روز طولانیم از پله های پل هوایی بالا می روم تا برسم به ماشین. ماشین را پارک کرده ام کنار محوطه سبزی ، پر از کاج. دو طرف مسیر را کاج کاشته اند و چمن و من این کاجها را از وقتی که نیم متر هم نبودند ، دیده ام. حالا بلند شده اند. برای خودشان درختی شده اند و سایه می اندازند در این مسیر سبز و زیبا. راهم را کج می کنم و از چمنها به طرف ماشین می روم. سرم را که پایین می آورم ، میوه های کاج را می بینم. چقدر زیاد. تا جایی که در دستها و جیبهایم جا بگیرد جمع می کنم. از در که می روم تو ، پسرم را صدا می کنم."ببین برات چی آوردم؟" می رود سراغ کیفم. جیبهایم را خالی می کنم روی زمین. یک ، دو ، سه ... ده میوه کاج. از ذوق جیغ می زند. کودک درونم شرمگینانه لبخند می زند. *** در ذهنم سکوت عجیبی حکمفرماست. سکوتی که هم می ترساند و هم یاری می کند. در این سکوت ،حتی صدای فکرهای کوچکم هم منعکس می شود. به حرفهایی که شنیده ام فکر می کنم. فکر می کنم و به نوشتن فکر می کنم. فکر می کنم که تمام شبهای نوجوانی و جوانی من در خانه پدریم به نوشتن گذشت. یاد شبهایی می ...

وبلاگمو می فروشم

امروز با ته مونده های سنگینی سردرد دیشب از گوشه یکی از وبلاگها رفتم توی این سایت . این سایت می گه که وبلاگ من 45 هزار دلار می ارزه! ازش می پرسم : می خری؟ جواب نمی ده خارجی زبون نفهم!! اگه می خواین بدونین وبلاگتون چقدر می ارزه به این لینک برین و اگه راهی برای فروش این چهاردیواری اسقاطی پیدا کردین به منم خبر بدین!! خانم شین فروشنده پ.ن. شوهر جان وبلاگ تو فقط 12 هزار دلار می ارزه!!! هه هه هه!!

سردردانه های یک خانم شین حسود

سردرد دارم. می نویسم تا مسکن اثر کند و بروم بخوابم. سینا 3 ساعت پیش خوابیده است. آقای الف یک ساعت پیش. منم و این درد. امشب شب سومی است که سردرد دارم. استامینوفن معمولی خوردم و حتما تا اثر کند بی تابترم می کند. *** این روزها که تجربه های زایمانهای طبیعی را در وبلاگهای دوستان می خوانم ، دچار نوعی نوستالژیای حسودانه شده ام. دلم می خواست که منم این تجربه را داشتم.حس می کنم با سزارین از این تجربه نزدیک هستی محروم شده ام. نه اینکه کم درد کشیده باشم. اما چیزی در این نوشته ها هست که حسودانه می خوانم. تجربه و لمس نزدیک زندگی دادن. یعنی همان جایی که ایستاده ام و می خواهم کاملا مادر بودن را لمس کنم. دردی که من کشیدم ، دردی بود بی امان. درد نصف شدن. که البته بی مورد نبود ، چون در سزارین دقیقا آدم را نصف می کنند. اما این درد ، انگار که یک درد مردانه بود. یکنواخت و همیشگی.همیشه بود و از من غریبه بود. دردی که کاملا زنانه است، همین درد زایمان است. با فراز و فرود. با تمام لحظه های عجیبش. چه حیف که هیچ وقت نمی توانم تجربه اش کنم. *** کی می روی ای درد که من هم بروم بخوابم؟ صبح کله سحر که بچه ام روی سرم پ...

گفتگوهای من و سینا - 10

ای کتی کوچولوی ناقلا! سینا کتاب " خودم دندانهایم را مسواک می کنم" از سری کتی کوچولو را گذاشته جلویش و دارد برای من می خواند : صبح کتی کوچولو داشت می رفت پارک. کنیتش * بهش گفت دندوناتتو مسکاف کنی. کتی مسکاف نکرد. بعدش کتی کوچولو اومد پارک. یه اونجا تو دهنش ساعت اومد. تموم شد! ، * konit هیچ معنی خاصی ندارد. در این جای به جای مامان به کار رفته. از آن کلمه های ساختگی سیناست که بعضی وقتها به کار می برد و به جهل ما می خندد!! *** بچه منطقی - سینا با تخم مرغت ماشعیر می خوای یا شیر؟ - ما شعیر. - باشه. - ماشعیر خیلی دوس دارم. - می دونی من چی خیلی دوست دارم؟ سینا رو! - مگه من خوراکیم؟ مگه من آبم؟ مگه من چایم؟! *** همسایه باشعور ما سینا در پذیرایی مشغول ورجه وورجه کردن است. می رود روی مبل و محکم می پرد زمین. بابا - سینا جان زیاد بپر بپر نکن رو سر همسایه. سینا - اونوقت همسایه چی می گه؟ بابا - به نظر تو چی می گه؟ سینا - می گه عیبی نداره کوچولوئه داره بازی می کنه! بابا - اونوقت تو چی می گی؟ سینا - می گم متشکرم همسایه!! *** کاربرد جدید اس.ام.اس وسط قایم موشک: مامانی بیا با هم قایم بشیم ، ...

قصه عمو خوابالو

یکی بود ، یکی نبود. یه عمو خوابالو بود . این عمو خوابالو بوی خواب رو خیلی دوست داشت. هر روز صبح که از خواب بیدار می شد ، شروع می کرد به بو کشیدن. هر جا که بوی خواب می اومد می رفت اونجا. بچه هایی که از خواب بیدار می شن و صورتشونو نمی شورن بوی خواب می دن. عمو خوابالو بوی خواب بچه ها رو خیلی دوست داشت. بو می کشید و می رفت جلو . یه روز سینا از خواب بیدار شد. مامان خواست صورتشو بشوره ، سینا نذاشت. یه خورده بعد در خونه شونو زدن. مامان پرسید : کیه؟ یه آقایی گفت: منم عمو خوابالو! مامان و سینا با هم گفتن: عمو خوابالو دیگه کیه؟ آقا گفت: اینجا یه بچه هست که صورتشو نشسته. من بو کشیدم و اومدم اینجا. حالا می خوام قلقلکش بدم! مامان سینا گفت: آره عمو. سینا صورتشو نشسته. سینا می خوای عمو خوابالو قلقلکت بده؟ سینا گفت: آره! عمو خوابالو اومد و سینا رو قلقلک داد. سینا خندید. عمو خوابالو گفت: حالا برو صورتتو بشور. اگه خواستی من بعدا بازم میام تا با هم بازی کنیم. سینا رفت و صورتشو شست. عمو خوابالو گفت : آفرین سینا . حالا باید با تو خداحافظی کنم. از این پارک دم خونه تون بوی خواب میاد. برم ببینم کدوم بچه صورتش...

هوش اقتصادی

ذهن از تغییر می ترسد. ذهن نمی تواند در لحظه حال زندگی کند. ذهن به محض اینکه احساس خطر کند ، آماده باش اعلام می کند. ذهن را تهدید نکنید. فقط یک شنونده فعال باشید. بدون قضاوت فقط بشنوید. به خصوص در بخش "هوش اقتصادی" چیزهای زیادی خواهید شنید که با "باور"های شما هماهنگی ندارند. اینها را فقط بشنوید و مدتی با خودتان زمزمه کنید. ما بر اساس باورهایمان عمل می کنیم. 6 سال اول زندگی کودک به این دلیل مهم است که در این 6 سال هیچ فیلتری برای ورود اطلاعات به مغز کودک وجود ندارد. هر اطلاعاتی که به مغز کودک وارد می شود به عنوان واقعیت ثبت می شود بعد پایه های باورهای آینده او را می سازد. بعد از 6 سالگی فیلترها به وجود می آیند. فیلترها بر پایه اطلاعات 6 سال اول ساخته می شوند. از آن به بعد مغز اطلاعاتی را که با باورهایش هماهنگی نداشته باشند ، فیلتر می کند. راه عبور دادن اطلاعات درست از فیلترها تمرین و تکرار است. بازی ذهن در برابر این اطلاعات تازه به چند صورت ممکن است ظاهر شود : 1- کاملا انکار کند : این اطلاعات به درد تو نمی خوره. فراموشش کن. 2- کاملا قبول کند : بله ، بله ، درسته. خوب ب...

من یک بچه خوب بودم

بچه خوب چه بچه ایست؟ روانشناسی نوین می گوید که همه بچه ها خوب هستند. روانشناسی زمان والدین ما می گفت که بچه ها خوب هستند اگر... یعنی خوب بودن مشروط. بچه خوب ، بچه ای بود که زیاد بچگی نکند. مودب باشد. حرف بزرگترها را گوش کند. اظهار نظر نکند. بازی نکند و تمام محدودیتها را با متانت پذیرا باشد. کسی با بچه های خوب مشکلی پیدا نمی کرد. تربیتشان آسان بود. *** من یک بچه خوب بود. اجازه نداشتم که وسط حرف بزرگترها ، حرف بزنم. اجازه نداشتم در تصمیمهای خانواده دخالت کنم. اگر حرفی می زدم ، جوابش این بود که " تو بچه ای و نمی فهمی". وقتی که من دانشجو بودم ، درسهایمان طوری بود که باید پروژه مان را برای عده زیادی از جمله استاد توضیح می دادیم. سالها طول کشید تا من یاد بگیرم که بتوانم "حرف بزنم" بدون اینکه از "نفهمیدنم" بترسم. در جلسات که شرکت می کردم ، هنوز بعد از این همه مدت ، برایم سخت بود بین آدمهای بزرگ حرف زدن. با کوچکترها و همسن ها مشکلی ندارم. *** من یک بچه خوب بودم. همیشه شاگرد اول. در هر جایی که بودم ، همیشه می توانستم که بهتر باشم. این را مادرم می گفت. که استعداد دا...

آموزش چند نکته ایمنی در روز ولنتاین

خوب روز ولنتاینتون مبارک. البته با توجه به اینکه آدمهای متاهل سهمی در این غوغای قرمز قلبهای مسخره ندارند ، بچه دارها لابد باید بروند و بمیرند. دیروز من و سینا در یک فروشگاه بزرگ که سر تا سر با قلبهای قرمز تزیین شده بود قدم زدیم و سینا برای تمام قلبهای خندان ذوق کرد. چیزی که توجه مرا جلب کرد این بود که تازگیها یا مادرها خیلی باحال شدن یا دخترها خیلی پررو .چون در همان یک ساعت حداقل 4-5 دختر را دیدم که با مادرشان آمده بودند برای خرید ولنتاین و مردم خرسهای قرمز می خریدند و قلبهای خندان و شکلات. سینا دقیقا برای هر کدام از قلبهایی که به سقف آویزان بود و تعدادشان هم کم نبود. با ذوق و هیجان و صدای بلند گفت : اااا ... اینو ببین!! *** در مطب چشم پزشکی نشسته ایم. همه ساکتند. بچه ام می پرسد : مامان اینجا کجاست؟ توضیح می دهم که مطب دکتر است. بلبل زبانی می کند:" مامان وقتی تو مریض بشی تو رو می یاریم دکتر. دکتر دوا می ده خوب می شی." صدایش می پیچد در سالن ساکت انتظار. سر همه بر می گردد طرف ما، تقریبا بدون لبخند. بچه ام را می زنم زیر بغلم و به منشی می گویم : "ما در راهرو منتظر می مانیم!...

!من یک مادر کلاسیک سنتی خانه نشین خوشحال هستم

شماره شرکت دو روزی بود که روی صفحه تلفن بود و وقت نمی کردم زنگ بزنم. امروز فهمیدم که سراغ یکی از گزارشهای قدیمیشان را می گیرند که دست من بود. این دفعه هم به خیر گذشت. بعد آنلاین شدم و کامنت یک دوست دیگر را خواندم. شاید من کم کم دارم منشا یک سری سوتفاهمات می شوم. برای اینکه چیزهایی از روشهایم را نوشته ام و چیزهایی مانده است. مثلا در بحث آزاد گذاشتن بچه ها ، بحث خیلی مهمی مثل ایجاد چارچوب برای کودکان و اقتدار خدشه ناپذیر والدین را جا انداخته ام و این باعث شده است که کسانی که این روش را نمی شناسند به آن انتقاد کنند که روشی لجام گسیخته است یا اینکه از نقش مهم مادر نوشته ام و پدرها را یادم رفته است. باز هم از وظیفه مهم بچه داری نوشته ام و همسر بودن را فراموش کرده ام. با این همه می خواهم یادآوری کنم که من بخشهایی از چیزهایی را که می دانم اینجا می نویسم. برای دانستن بقیه اش باید بروید سراغ کتابهایی که معرفی می کنم یا دوره های کلاس یا سی دی ها. عمل کردن به بعضی از این بخشها بدون دانستن کلیتش گاهی واقعا ضرر دارد. مثل آزاد گذاشتن بی قید و شرط بچه ها و عدم تعریف درست چهارچوب برای کودکان... *** حا...

!تو رو خدا این همه بادم نکنید!! می ترکما

1- مورد توجه واقع شدن قشنگ است. خوانده شدن زیباست. خواندن نظرات خوانندگان واقعا الهام بخش است. اما سر جدتان این همه هندوانه زیر بغل من ندهید. باور کنید تشویق زیاده از حد کشنده خلاقیت است! 2- چرا کسی یادآوری نمی کند که من مبحث هوش متعادل این هفته را ننوشته ام؟ 3- نوشتنم نمیاد و اصرار هم دارم که بنویسم!! ترکیب جالبیم به خدا. 4-شماره بزنم؟ شاید برگشتم شماره زدم. 5-دوباره کتاب " به بچه ها گفتن از بچه ها شنیدن" را شروع کردم. با دقت و با حل کردن تمرینها. دفعه قبلی که می خواندمش هنوز سینا به حرف زدن نیفتاده بود. حالا خیلی برایم مفیدتر است و خیلیش را هم یادم رفته ، متاسفانه. 6- انگار که حذف شدن از لینکهای وبلاگ من برای همه مفید واقع شده است. امروز سر زدم به تقریبا همه شان و یکی از یکی فعالتر مشغول بودند. به زودی باید بروم در بلاگ رولینگ را بزنم و تک تکشان را اضافه کنم. این را نوشتم که بگویم این که حذف کرده ام معنیش این نیست که دیگر سر نمی زنم یا اینکه دیگر دوست ندارم آن وبلاگ را. فقط اینکه از سرخوردگی خسته می شوم. از اینکه هی بخورم توی دیوار و در مورد بعضی دوستان هم از اینکه هی از سر...

مکالمات من و سینا - 9

ای اسب شادی سرکش! سینا روی دوش من می نشیند و وقتی راهش می برم یک بند می خواند "اسب شادی! اسب شادی!" روزی نشسته ایم و فیلم می بینیم. سینا از کاناپه بالا می رود و خودش را روی دوش من سوار می کند. بعد از تلاش برای بلند کردن من با اعتراض می گوید : " مامان این اسبه چرا راه نمی ره؟!" *** درک وضعیت سینی صندلی غذای سینا را برمی دارم و سینا خودش از صندلی به آرامی پایین می آید. رو به پدرش می گوید : " یه کمی برام سخته!" *** آرزوی بزرگ سینا دگمه های جلیقه اش را به تنهایی باز می کند. از کار خودش مغرور و خوشحال است. - آفرین پسرم. خودت تنهایی دگمه هاتو باز کردی. ببین چقدر بزرگ شدی. قبلا نمی تونستی این کارو بکنی حالا می تونی. بعضی کارهایی هم که الان نمی تونی انجام بدی رو بعدا می تونی. - مثلا می تونم لامپا رو عوض کنم. مثل بابا! *** قصه خیالی سینا یکی از بلوزهای زرد مرا بر می دارد و شروع می کند به خیال بافی: مامان! این قرمزه رو من برات خریدم. لباس پوشیدم. کفش پوشیدم. شال پوشیدم. رفتم مگازه. به عمو پول دادم ، از اون سی دیا! بعد عمو اینو داد. اومدم دادم به تو. *** یک سوال جالب...

چراغی به دستم، چراغی در برابرم. من به جنگ سیاهی می روم*

در پنجره ام ایستاده ام. رو به چهره های ناپیدا. حرف می زنم و گوش می کنند. نمی دانم چند نفرند. نمی بینمشان. عینکم را برداشته ام. همه شبیه هم هستند.گاهی فکر می کنم آن چیست که نیمه شب می کشاندم جلوی این صفحه های سفید؟ شاید میل به بودن. من هستم. در پنجره ام ایستاده ام و رو به چهره هایی که نمی بینم حرف می زنم. یا اینکه من می نویسم. یا شاید شنیده شدن؟ساده باشم. می نویسم برای نوشتن. می دانم که جایی در روحم هست که فقط با نوشتن لمس می شود - نمی گویم پر می شود - شاید اهمیتی نداشته باشد دلیل این نوشتن. فقط می دانم که بدون نوشتن نمی شود. همین. *** این پست قرار بود چیز دیگری باشد. بعضی کامنتها جهت نوشته هایم را عوض می کند. بد نیستند اتفاقا. گاهی تلنگری باید که خودم دوباره نگاه کنم به خودم. *** آیا جایی گفته ام که به کمال رسیده ام؟ آیا جایی نوشته ام که شیوه های من تنها شیوه های علمی با اعتبار جهانیست؟ به خودتان رجوع کنید. آیا تا به حال نوشته ام که "ای جماعت مادران شاغل کار را ترک کنید !"؟ آیا جایی گفته ام که تنها روش صحیح تربیتی روش من است؟ با خودتان روراست باشید. مشکلتان من نیستم. خودتان ه...

من می دونم می می نی ، پرخوری کرده حتما

در یک میهمانی هستیم. خانه میزبان پر است از عتیقه. همه جا. هر جا که چشم می بیند. فرشهای قیمتی. تابلو. ظرف. ظرف.ظرف. از آن آدمهای وسواسی هم هستند که روی یک سری از وسایل پلاستیک کشیده بود. دلم می خواست از همان دم در خداحافظی کنم و برگردم. کوله پشتی سنگین را در دستم جا به جا می کنم. برای اینکه بتوانم سینا را ثابت نگه دارم ، یک خروار اسباب بازی آورده ام. میزهای پایه باریک. آجیل خوریهای کریستال. من و خواهر شوهرم شروع می کنیم به کنار کشیدن میزهای کوچک و جمع کردن ظرفهای ظریف. سینا مشتش را می کند در ظرف آجیل. لیلا راه می رود و به یکی از میزها تنه می زند. من و خواهر شوهرم روی میخ نشسته ایم انگار. هر لحظه آماده جست زدن. چشمم می افتد به بقایای بادام زمینی روی زمین. جمع می کنم. خواهر شوهرم خم می شود و نصفه موز را که نمی دانم کدام یکی از بچه ها انداخته جمع می کند. سینا دستمال کاغذیها را می کشد. به جز ما دو نفر انگار به همه خوش می گذرد. چرا هیچ کس به من نگفت که این خانه اینقدر پر از عتیقه است؟ چه کسی این همه را گردگیری می کند؟ انرژی ایستای خانه دیوانه ام می کند. پلاستیک روی سطوح دیوانه ام می کند. رو ...

فقط برای پسرم

وقتی دیدمش ، خنده قشنگش دلم را لرزاند. روزهایی می شود که دور می شوم ازش اما امروز خیلی دلتنگش بودم. مرا که دید شروع کرد به حرف زدن و تعریف کردن. می شنیدم و نمی شنیدم. دلم می خواست بغلش کنم و آنقدر ببوسمش که سیر شوم. می خندید و فرار می کرد. عزیز دلم ، اگر نداشتمت از کجا می فهمیدم که این حسهای عجیب و بی نظیر در وجود من هست؟ اگر نداشتمت از کجا می توانستم شعف مادری را درک کنم که بعد از چند ساعت بچه اش را می بیند؟ یا قدمهایش را که راه نمی رود... بال می کشد. یا نگاهش را ... که برق می زند وقت دیدن کودکش. اگر نداشتمت از کجا می فهمیدم این حس بی نظیر را؟ اگر نداشتمت ، این نبودم که امروز هستم. جایی ایستاده بودم که شاید محکم بود اما تو آن نور کوچک لرزان هستی که تمام هستی مرا زیر و رو کردی. تو آن بهانه کوچکی هستی که مرا بزرگ می کند. بزرگتر از آنچه روزی بودم. تو روزنه ای بودی که دستم را گرفتی و بردیم به دیدن زیباییهای دنیا . اگر نداشتمت از کجا می فهمیدم که بوی نفسهای کودک خفته چقدر مست کننده است؟ از کجا می فهمیدم که برق نگاه یعنی چه و نیاز و بازی و هزار چیز دیگر. تو به من فرصت دوباره کودک شدن دادی. ...

ما ز بالاييم و بالا مي رويم

فقط براي تو مي نويسم. فكر مي كنم و فكر مي كنم. به روزها. به بهانه هاي كوچكم. به لحظه هايي كه مي سازم و مي گريزند از من. شايد اگر روزي مجراي جلوه خلقت بي نظيري بودي حرفم را بهتر درك مي كردي. لحظه خالص عشق. موجودي كه در بطن توست ، از تو هست و از تو نيست. شايد منصفانه نباشد. مردها راهي براي اين تجربه ندارند.اما هر زن ساده روستايي كه گاوش را به چرا مي برد، راهي براي اين تجربه دارد.امروز اما به چيز ديگري فكر كردم. به چيزي كه چشمهايمان را بسته ايم به رويش. مهم اين نيست كه چگونه مي بينيمش. مهم اين است كه براي ديدن نور چشمهايمان را بسته ايم. همين و بس.هر چه هست روزمره است و روزمرگي پر است از تاريكي و نگراني و بيماري. نبايد اينطور باشد. ما از نوريم. ما هر كدام شعاعي از نوريم. در اين دنيا تنها نيستيم. براي ادامه تاريكي به دنيا نيامده ايم. براي اين آمده ايم كه شايد جلوه اي از نور باشيم. شايد بدرخشيم نه مثل خورشيد - كه نمي توانيم حتي نگاهش كنيم - اما ماه كه مي توانيم باشيم؟ در اين دنياي نگرانيهاي كوچك سرگرداني تا كي؟ آيا براي همين آفريده شده ايم؟ براي تكرار؟ تكرار نمي بينم خلقتم را. من كه روزي در ...

ماجرای خانواده من و بتی بندانداز و قمر قلاب باف

ناهارمان را خورده ایم ، اما نصف ناهار سینا مانده است. آقای الف می نشیند که ناهار سینا را بدهد و من شروع می کنم به جمع و جور کردن آَشپزخانه. آقای الف به سینا می گوید:" می خوای برات قصه بگم؟" سینا می گوید :" نه ! کتاب بخون! " از دم سینک داد می زنم : "فابیو فوتبالیست رو براش بخون" ، "نه!" از بدشانسی من ، از بین این همه کتاب آبرومند که تازه برای سینا خریده ام، سینا آنی آرایشگر را انتخاب می کند و می دهد دست پدرش. آقای الف کتاب را می خواند و می خندد ... "پسرم اطلاعات توی این کتاب تا 70 سالگی به دردت نمی خوره! واقعا که کتاب مفیدیه. مگه اینکه انقلاب بشه و بخوای آرایشگر بشی که در اون صورت هم هیشکی بهت زن نمی ده!" رو به من "این چه کتابیه برای پسر من خریدی؟" خنده ام می گیرد. " باور کن بقیه کتاب ها همه مشاغلش آبرومنده! من این یکی رو هم خریدم که سریش کامل باشه!" آقای الف می خندد و سینا را بغل می کند : " آره احتمالا بقیه مجموعه بتی بند انداز و قمر قلاب باف هم داره، نه!؟" خانم شین بامزه پ.ن. صبح عصبانی بودم . اینو نوشتم ک...

توپ ، تانک ، مسلسل دیگر اثر ندارد

پسرک از دنده چپ خوابیده! اینو دیگه نشنیده بودید لابد. دیشب از در خانه مادرم تا درخانه خودم یک بند گریه کرد. وقتی رسیدم خانه ، تمام وجودم می لرزید. از آن حالتهایی بود که هیچ چیز نمی توانست آرامش کند. حواسش را پرت می کردم : نگو! شعر می خواندم : نخون! و هزار چیز دیگر. رسیدیم خانه و یادش افتاد که باید سر چیزهای دیگر هم لج کند. بگذریم. سه یا چهار بار در طول شب بیدار شد به گریه و باز یک چیزهایی می گفت که نمی فهمیدم. جای خیلی عمیقی از خوابم بودم که باز دیدم گریه می کند: مامان بریز! غر می زنم : همه شو ریختم ! بگیر بخواب. بیدار می شوم . می نشینم پای کامپیوتر و به تلافی شب کم خوابی و دنده چپ پسرم ، نصف لینکها را حذف می کنم. *** در وبلاگی جمله ای خواندم " وبلاگ باید زنده باشد" برای من لینکهای بغل یک تابلوی دیواری نیست که فقط باشد. تک تک آدرسها را چک می کنم و از ننوشتنشان واقعا متاثر می شوم. وبلاگ باید زنده باشد. بعضی از وبلاگهایی را که حذف کردم واقعا دوست دارم. اما امروز با این حال و هوای ابریم هماهنگ نبودند. همین حالا که دارم این نوشته ها را می نویسم دلم می خواهد بلاگ رولینگ را باز کنم...

پرچانگیهای برفی

برف را دیدیم ولی چاره ای نبود. سینا چند روزی بود که کمی حالت سرماخوردگی داشت و سرفه دیشبش مرا حسابی ترساند. راه افتادیم طرف بیمارستان. یک ساعت تمام طول کشید تا برسیم. دکتر شربت سینه را برای سینا نوشت. پرسیدم : آقای دکتر در چه صورت لازم نیست که بچه را بیاوریم ؟ دکتر گفت : اگر بچه کمی حالت سرماخوردگی داشته باشد ، اما از تب خبری نباشد و بی حال نباشد . یعنی حال عمومی بچه خوب باشد و بازی کند. لازم نیست که بچه را بیاوری. در این صورت با کمی مراقبت در خانه می شود بچه را نگه داشت. مراقبتهایی که در این فصل لازم است مرطوب نگه داشتن محیط و تمیز نگه داشتن بینی بچه است. وقتی پرسیدم که چه دارویی را می توانم به بچه بدهم؟ آیا شربت سرماخوردگی مناسب است. با کمال تعجب دکتر گفت : شربت سرماخوردگی حاوی ماده سدوافدرین است و امروزه در همه دنیا داروهای حاوی این ماده را منسوخ اعلام کرده اند ولی هنوز در ایران متاسفانه استفاده می شود. مناسبترین دارو در این زمان استامینوفن و شربت دیفن هیدرامین است. اگر سرفه بچه شدید هم بود از شربت دیفن هیدرامین کامپاند استفاده کنید. دکتر سینا به شدت دکتر مجربی است و در ضمن با علم ر...