مکالمات من و سینا - 9

ای اسب شادی سرکش!

سینا روی دوش من می نشیند و وقتی راهش می برم یک بند می خواند "اسب شادی! اسب شادی!" روزی نشسته ایم و فیلم می بینیم. سینا از کاناپه بالا می رود و خودش را روی دوش من سوار می کند. بعد از تلاش برای بلند کردن من با اعتراض می گوید : " مامان این اسبه چرا راه نمی ره؟!"
***
درک وضعیت

سینی صندلی غذای سینا را برمی دارم و سینا خودش از صندلی به آرامی پایین می آید. رو به پدرش می گوید : " یه کمی برام سخته!"
***
آرزوی بزرگ

سینا دگمه های جلیقه اش را به تنهایی باز می کند. از کار خودش مغرور و خوشحال است.
- آفرین پسرم. خودت تنهایی دگمه هاتو باز کردی. ببین چقدر بزرگ شدی. قبلا نمی تونستی این کارو بکنی حالا می تونی. بعضی کارهایی هم که الان نمی تونی انجام بدی رو بعدا می تونی.
- مثلا می تونم لامپا رو عوض کنم. مثل بابا!
***
قصه خیالی

سینا یکی از بلوزهای زرد مرا بر می دارد و شروع می کند به خیال بافی:
مامان! این قرمزه رو من برات خریدم. لباس پوشیدم. کفش پوشیدم. شال پوشیدم. رفتم مگازه. به عمو پول دادم ، از اون سی دیا! بعد عمو اینو داد. اومدم دادم به تو.
***
یک سوال جالب

- مامان! اردکا چطوری نماز می خونن؟
- تو چی فکر می کنی؟
- این جوری جانماز پهن می کنن روی آب . این جوری ... این جوری ( ادای سجده در می آورد) نماز می خونن.
***
وقتی بابا کوچک شد

- مامان! این چاقو رو به بابا نمی دم.
- چرا پسرم؟
- برای اینکه دستشو می بره.
- مگه مواظب نیست؟
- نه کوچولوئه. مواظب نیست.
- کی بزرگه پس؟
- من .
- من چی؟
- تو هم بزرگی!
***
عذر موجه

سینا یک بادکنک را در دستش گرفته است. من دارم اسباب بازیهای سینا را می چینم روی میز که اتاق را جارو کنم.
- مامان! من اینجا وایستادم نگات می کنم.
- چی چیو وایستادی و نگام می کنی. بیا کمکم کن!
- نمی تونم. این دستمه!!
***
شب شب = شب به خیر
تله وین زون = تلویزیون
***
مادر شین بانمک

پ.ن. کامنتهای پست قبل را جواب دادم

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…