پرچانگیهای برفی
برف را دیدیم ولی چاره ای نبود. سینا چند روزی بود که کمی حالت سرماخوردگی داشت و سرفه دیشبش مرا حسابی ترساند. راه افتادیم طرف بیمارستان. یک ساعت تمام طول کشید تا برسیم. دکتر شربت سینه را برای سینا نوشت. پرسیدم : آقای دکتر در چه صورت لازم نیست که بچه را بیاوریم ؟ دکتر گفت : اگر بچه کمی حالت سرماخوردگی داشته باشد ، اما از تب خبری نباشد و بی حال نباشد . یعنی حال عمومی بچه خوب باشد و بازی کند. لازم نیست که بچه را بیاوری. در این صورت با کمی مراقبت در خانه می شود بچه را نگه داشت. مراقبتهایی که در این فصل لازم است مرطوب نگه داشتن محیط و تمیز نگه داشتن بینی بچه است. وقتی پرسیدم که چه دارویی را می توانم به بچه بدهم؟ آیا شربت سرماخوردگی مناسب است. با کمال تعجب دکتر گفت : شربت سرماخوردگی حاوی ماده سدوافدرین است و امروزه در همه دنیا داروهای حاوی این ماده را منسوخ اعلام کرده اند ولی هنوز در ایران متاسفانه استفاده می شود. مناسبترین دارو در این زمان استامینوفن و شربت دیفن هیدرامین است. اگر سرفه بچه شدید هم بود از شربت دیفن هیدرامین کامپاند استفاده کنید. دکتر سینا به شدت دکتر مجربی است و در ضمن با علم روز دنیا همراه است.
***
برف ای برف سپید ، چقدر قشنگتری از پشت شیشه! وقتی رفتن و برگشتن و یک ناهار خوردن 4 ساعت و نیم طول بکشد ، تحقیقا به همین نتیجه می رسید! حالا که در امنیت اتاق گرم نشسته ام و برف را از پشت شیشه ها نگاه می کنم و روی چنار همسایه حال بهتری دارم. رفت و آمد در کوچه ما کاملا مختل است! آیا فردا کلاس داریم؟
***
کتاب ارتباط بدون خشونتم رسید به اولین گام برای آموزش ارتباط بدون خشونت. اولین گام این است : تمرین برای مشاهده بدون ارزیابی. کتاب را بستم مثل کسی که دم در خانه اش گودزیلا را ببیند و سفت در را ببندد! یا خدا کمکم کن! مشاهده بدون ارزیابی... اگر فکر می کنید که سخت نیست فقط به چند تا جمله اخیرتان فکر کنید. مثلا : "هوا افتضاح است. مردم مثل دیوانه ها رانندگی می کنند. رانندگیت عالیه. چه رستوران خوبی." در تمام این جمله ها "ارزیابی" هست. وقتی به مشاهده بدون ارزیابی فکر می کنم ، احساس می کنم باید روی دستم راه بروم. از بس که برایم عجیب است. اما تمام تلاشها به این می ارزد که می دانم با این تغییرات می توانم چیزی را در پسرم و وجودش نهادینه کنم که هم زندگی خودم را بهتر کند و هم به او پشتوانه ای برای بهتر زندگی کردن باشد. به محض اینکه به گودزیلا عادت کنم ، صفحات بعدی کتاب را خواهم خواند!
***
دانستن دشوار است. روزی که به کلاس رژیم عمومی دکتر کرمانی رفتم و دانش کالریها را یاد گرفتم ، فهمیدم که دیگر هیچ وقت نمی توانم آن انسان قبلی باشم. کسی که خبر نداشت که یک باقلوا چند کالری دارد یا اینکه سه چهار تا پسته ناقابل معادل چند میوه است. به آقای الف گفتم که فصل بی خیالی تا ابد در زندگی من تمام شد. دیگر هیچ وقت نمی توانم یک "چاق خوشحال" باشم! و واقعا هم نتوانسته ام. نه اینکه الان من و همسرم ترکه ای هستیم و هر لحظه مان با مقیاس و کالری آمیخته است. نه! اما دانشی داریم که نمی توانیم ندیدش بگیریم و حتی وقتی پرخوری می کنیم خودمان می دانیم که چقدر به بدنمان انرژی اضافه وارد کرده ایم و چقدر باید بدویم تا این اضافه ها را آب کنیم. دانش بچه داری هم مشابه همین است. خیلی ها را می بینم که به راحتی و بدون دانستن کوچکترین اصولی با همان اشتباهات ریشه دار و امن گذشته بچه هایشان را بزرگ می کنند و هیچ تغییری را الزامی نمی بینند. اما وقتی شروع می کنی به درک لزوم تغییر. وقتی روشهای اشتباه را درمی یابی ، آنوقت فرصتت هر چقدر هم که باشد لازمش داری. برای اینکه بچه برای تو و دانش ناقصت صبر نمی کند.بچه رشد می کند. رشد می کند و رشد می کند. رشد می کند و مثل یک اسفنج همه چیز را جذب می کند. آنوقت من دلم می خواهد از او جلوتر باشم. دلم می خواهد تا جایی که می توانم بارهای اضافه را از دوشش بردارم. بار قضاوت کردن. بار مقایسه شدن و هزار بار دیگر. گاهی واقعا حسرت می خورم به حال آن کس که نداند که نداند که نداند!!
***
سر جدتان اگر دو تا بچه دارید! اگر یکی دارید و دومی را حامله اید یا اینکه حتی اگر قصد دارید که یک بچه دیگر بیاورید حتما کتاب " خواهر ، برادرهای سازگار"** را بخوانید. از نان شب برایتان واجب است! واقعا اگر یاد بگیریم این روشها را در زندگی پیاده کنیم چقدر از کینه ها به وجود نمی آید و رقابتهای بیهوده و درگیریها در خانواده ها جای خود را به شادی می دهند.
***
همین حالا،سینا، ایستاده است کنارم و دفترچه حساب بانکی پدرش را گرفته است دستش و دارد برایم می خواند : دیشب رفتم تو حیوون! دنبال آهو گشتم! هی گشتم و هی گشتم تا اونو پیدا کردم!!
خانم شین پرچانه برفی
*Pseudoephedrine
**کتاب خواهر، برادرهای سازگار / برخوردهای موثر با کشمکش و رقابت فرزندان / الین مازلیش و آدل فابر / ترجمه مژگان جهانگیری / نشر قطره
***
برف ای برف سپید ، چقدر قشنگتری از پشت شیشه! وقتی رفتن و برگشتن و یک ناهار خوردن 4 ساعت و نیم طول بکشد ، تحقیقا به همین نتیجه می رسید! حالا که در امنیت اتاق گرم نشسته ام و برف را از پشت شیشه ها نگاه می کنم و روی چنار همسایه حال بهتری دارم. رفت و آمد در کوچه ما کاملا مختل است! آیا فردا کلاس داریم؟
***
کتاب ارتباط بدون خشونتم رسید به اولین گام برای آموزش ارتباط بدون خشونت. اولین گام این است : تمرین برای مشاهده بدون ارزیابی. کتاب را بستم مثل کسی که دم در خانه اش گودزیلا را ببیند و سفت در را ببندد! یا خدا کمکم کن! مشاهده بدون ارزیابی... اگر فکر می کنید که سخت نیست فقط به چند تا جمله اخیرتان فکر کنید. مثلا : "هوا افتضاح است. مردم مثل دیوانه ها رانندگی می کنند. رانندگیت عالیه. چه رستوران خوبی." در تمام این جمله ها "ارزیابی" هست. وقتی به مشاهده بدون ارزیابی فکر می کنم ، احساس می کنم باید روی دستم راه بروم. از بس که برایم عجیب است. اما تمام تلاشها به این می ارزد که می دانم با این تغییرات می توانم چیزی را در پسرم و وجودش نهادینه کنم که هم زندگی خودم را بهتر کند و هم به او پشتوانه ای برای بهتر زندگی کردن باشد. به محض اینکه به گودزیلا عادت کنم ، صفحات بعدی کتاب را خواهم خواند!
***
دانستن دشوار است. روزی که به کلاس رژیم عمومی دکتر کرمانی رفتم و دانش کالریها را یاد گرفتم ، فهمیدم که دیگر هیچ وقت نمی توانم آن انسان قبلی باشم. کسی که خبر نداشت که یک باقلوا چند کالری دارد یا اینکه سه چهار تا پسته ناقابل معادل چند میوه است. به آقای الف گفتم که فصل بی خیالی تا ابد در زندگی من تمام شد. دیگر هیچ وقت نمی توانم یک "چاق خوشحال" باشم! و واقعا هم نتوانسته ام. نه اینکه الان من و همسرم ترکه ای هستیم و هر لحظه مان با مقیاس و کالری آمیخته است. نه! اما دانشی داریم که نمی توانیم ندیدش بگیریم و حتی وقتی پرخوری می کنیم خودمان می دانیم که چقدر به بدنمان انرژی اضافه وارد کرده ایم و چقدر باید بدویم تا این اضافه ها را آب کنیم. دانش بچه داری هم مشابه همین است. خیلی ها را می بینم که به راحتی و بدون دانستن کوچکترین اصولی با همان اشتباهات ریشه دار و امن گذشته بچه هایشان را بزرگ می کنند و هیچ تغییری را الزامی نمی بینند. اما وقتی شروع می کنی به درک لزوم تغییر. وقتی روشهای اشتباه را درمی یابی ، آنوقت فرصتت هر چقدر هم که باشد لازمش داری. برای اینکه بچه برای تو و دانش ناقصت صبر نمی کند.بچه رشد می کند. رشد می کند و رشد می کند. رشد می کند و مثل یک اسفنج همه چیز را جذب می کند. آنوقت من دلم می خواهد از او جلوتر باشم. دلم می خواهد تا جایی که می توانم بارهای اضافه را از دوشش بردارم. بار قضاوت کردن. بار مقایسه شدن و هزار بار دیگر. گاهی واقعا حسرت می خورم به حال آن کس که نداند که نداند که نداند!!
***
سر جدتان اگر دو تا بچه دارید! اگر یکی دارید و دومی را حامله اید یا اینکه حتی اگر قصد دارید که یک بچه دیگر بیاورید حتما کتاب " خواهر ، برادرهای سازگار"** را بخوانید. از نان شب برایتان واجب است! واقعا اگر یاد بگیریم این روشها را در زندگی پیاده کنیم چقدر از کینه ها به وجود نمی آید و رقابتهای بیهوده و درگیریها در خانواده ها جای خود را به شادی می دهند.
***
همین حالا،سینا، ایستاده است کنارم و دفترچه حساب بانکی پدرش را گرفته است دستش و دارد برایم می خواند : دیشب رفتم تو حیوون! دنبال آهو گشتم! هی گشتم و هی گشتم تا اونو پیدا کردم!!
خانم شین پرچانه برفی
*Pseudoephedrine
**کتاب خواهر، برادرهای سازگار / برخوردهای موثر با کشمکش و رقابت فرزندان / الین مازلیش و آدل فابر / ترجمه مژگان جهانگیری / نشر قطره