فقط برای پسرم
وقتی دیدمش ، خنده قشنگش دلم را لرزاند. روزهایی می شود که دور می شوم ازش اما امروز خیلی دلتنگش بودم. مرا که دید شروع کرد به حرف زدن و تعریف کردن. می شنیدم و نمی شنیدم. دلم می خواست بغلش کنم و آنقدر ببوسمش که سیر شوم. می خندید و فرار می کرد. عزیز دلم ، اگر نداشتمت از کجا می فهمیدم که این حسهای عجیب و بی نظیر در وجود من هست؟ اگر نداشتمت از کجا می توانستم شعف مادری را درک کنم که بعد از چند ساعت بچه اش را می بیند؟ یا قدمهایش را که راه نمی رود... بال می کشد. یا نگاهش را ... که برق می زند وقت دیدن کودکش. اگر نداشتمت از کجا می فهمیدم این حس بی نظیر را؟ اگر نداشتمت ، این نبودم که امروز هستم. جایی ایستاده بودم که شاید محکم بود اما تو آن نور کوچک لرزان هستی که تمام هستی مرا زیر و رو کردی. تو آن بهانه کوچکی هستی که مرا بزرگ می کند. بزرگتر از آنچه روزی بودم. تو روزنه ای بودی که دستم را گرفتی و بردیم به دیدن زیباییهای دنیا . اگر نداشتمت از کجا می فهمیدم که بوی نفسهای کودک خفته چقدر مست کننده است؟ از کجا می فهمیدم که برق نگاه یعنی چه و نیاز و بازی و هزار چیز دیگر. تو به من فرصت دوباره کودک شدن دادی. نه ... از همه اینها مهمتر. تو به من این فرصت را دادی که بایستم و نگاه کنم به خودم و ببینم که می توانم بازی کنم. می توانم بخندم و می توانم مثل دیوانه ها برقصم به آهنگ مسخره ای که پدرت ضرب می گیرد. تو به من یاد دادی که پوسته تکبر آمیزم را کنار بزنم و باز به خاک دست بزنم و گلها را بو کنم و با دیدن بچه گربه ها ذوق کنم. خدا را شکر... برای داشتن تو ، پدرت و درک حضورت. فرزند داشتن آسان است. امیدوارم روزی را دریابم که به معنای واقعی کلمه مادر شده باشم.
مادر شین
مادر شین