من می دونم می می نی ، پرخوری کرده حتما
در یک میهمانی هستیم. خانه میزبان پر است از عتیقه. همه جا. هر جا که چشم می بیند. فرشهای قیمتی. تابلو. ظرف. ظرف.ظرف. از آن آدمهای وسواسی هم هستند که روی یک سری از وسایل پلاستیک کشیده بود. دلم می خواست از همان دم در خداحافظی کنم و برگردم. کوله پشتی سنگین را در دستم جا به جا می کنم. برای اینکه بتوانم سینا را ثابت نگه دارم ، یک خروار اسباب بازی آورده ام. میزهای پایه باریک. آجیل خوریهای کریستال.
من و خواهر شوهرم شروع می کنیم به کنار کشیدن میزهای کوچک و جمع کردن ظرفهای ظریف. سینا مشتش را می کند در ظرف آجیل. لیلا راه می رود و به یکی از میزها تنه می زند. من و خواهر شوهرم روی میخ نشسته ایم انگار. هر لحظه آماده جست زدن. چشمم می افتد به بقایای بادام زمینی روی زمین. جمع می کنم. خواهر شوهرم خم می شود و نصفه موز را که نمی دانم کدام یکی از بچه ها انداخته جمع می کند. سینا دستمال کاغذیها را می کشد. به جز ما دو نفر انگار به همه خوش می گذرد.
چرا هیچ کس به من نگفت که این خانه اینقدر پر از عتیقه است؟ چه کسی این همه را گردگیری می کند؟ انرژی ایستای خانه دیوانه ام می کند. پلاستیک روی سطوح دیوانه ام می کند. رو میزیهای کوچکی که دورش را با پلاستیک منگنه زده اند. عروسک تزئینی بزرگی که زیر پلاستیک پنهان است. تابلو. تابلو. تابلو. بچه ام را دنبال می کنم. کتابهایش را می دهم دستش. با بچه های بزرگتر می نشینند به کتاب خواندن. یکی می خواند و بقیه گوش می دهند. نفس راحتی می کشم و یک سیب می خورم.
بعد بچه بزرگتر خوابش می برد. باز ما می مانیم و پرسه بی هدف کوچکترها. دفتر نقاشی را می آورم. دختر بزرگتر می نشیند به نقاشی. لیلا مدادها را می گیرد. سینا جیغ می زند و شروع می کند به پرت کردن مدادها. مدادها را جمع می کنم. دختر میزبان چند عروسک بزرگ برای بچه ها می آورند. سینا و لیلا سر یکی از عروسکها دعوا می کنند. از توی کیفم لوکوموتیو سینا را می آورم. همه بچه ها - به جز سینا - می نشینند به بازی.
سینا شیرینی می خورد و دو خیار. سینا اصرار دارد از لای میزها رد شود. فنجان چای را وسط زمین و هوا می گیرم. ظرفهای میوه را جمع می کنیم. ما دو مادر. وقت انگار که نمی گذرد. وقت شام بچه های وحشتناکمان را قایم می کنیم در یکی از اتاقها. سفره پهن می کنیم و چند قاشق غذا می چپانیم در دهانشان و غذایی هم می خوریم. چه مهمانی بی پایانی. هنوز کیک را نبریده اند.
بعد سینا کیک می خورد. سینا بادام زمینی می خورد.نوشابه می خورد. سینا هر آشغالی که به دستش برسد می خورد. وقت رفتن لباس بچه ام را عوض می کنم و قبل از همه دم درم. در سکوت خیابان نفس راحتی می کشم. بچه ام نیمه شب بیدار می شود با حالت تهوع. فکر می کنم این همه نتیجه ناخنک زدن به آن همه آجیل و خوردن قر و قاطی همه چیز. فکر می کنم که با هوشم چطور می توانستم مهمانی را قابل تحمل کنم؟ فکر می کنم که یک کوله پشتی پر اسباب بازی داشتم اما بچه ام دلش می خواست بدود و با بادکنک بازی کند. فکر می کنم دفعه دیگری اگر در کار باشد بچه ام را نمی برم. برایش شعر "می می نی - تولد و مهمونی" را می خوانم. بغلش می کنم. راه می برمش. پشتش را می مالم. نفسهایش آرام می شود. خواب پر می کشد از چشمم. بی خوابم و هنوز می لرزم.
خانم شین معذب
پ.ن. آخرین باری که در زندگیم این همه عذاب کشیده بودم روز پاتختیم بود که همه نشسته بودند و به من مثل یک فسیل تازه مکشوف یک جانور ماقبل تاریخ زل زده بودند!! جالب است که احساس مشابه باعث یادآوری خاطرات مشابه می شود
من و خواهر شوهرم شروع می کنیم به کنار کشیدن میزهای کوچک و جمع کردن ظرفهای ظریف. سینا مشتش را می کند در ظرف آجیل. لیلا راه می رود و به یکی از میزها تنه می زند. من و خواهر شوهرم روی میخ نشسته ایم انگار. هر لحظه آماده جست زدن. چشمم می افتد به بقایای بادام زمینی روی زمین. جمع می کنم. خواهر شوهرم خم می شود و نصفه موز را که نمی دانم کدام یکی از بچه ها انداخته جمع می کند. سینا دستمال کاغذیها را می کشد. به جز ما دو نفر انگار به همه خوش می گذرد.
چرا هیچ کس به من نگفت که این خانه اینقدر پر از عتیقه است؟ چه کسی این همه را گردگیری می کند؟ انرژی ایستای خانه دیوانه ام می کند. پلاستیک روی سطوح دیوانه ام می کند. رو میزیهای کوچکی که دورش را با پلاستیک منگنه زده اند. عروسک تزئینی بزرگی که زیر پلاستیک پنهان است. تابلو. تابلو. تابلو. بچه ام را دنبال می کنم. کتابهایش را می دهم دستش. با بچه های بزرگتر می نشینند به کتاب خواندن. یکی می خواند و بقیه گوش می دهند. نفس راحتی می کشم و یک سیب می خورم.
بعد بچه بزرگتر خوابش می برد. باز ما می مانیم و پرسه بی هدف کوچکترها. دفتر نقاشی را می آورم. دختر بزرگتر می نشیند به نقاشی. لیلا مدادها را می گیرد. سینا جیغ می زند و شروع می کند به پرت کردن مدادها. مدادها را جمع می کنم. دختر میزبان چند عروسک بزرگ برای بچه ها می آورند. سینا و لیلا سر یکی از عروسکها دعوا می کنند. از توی کیفم لوکوموتیو سینا را می آورم. همه بچه ها - به جز سینا - می نشینند به بازی.
سینا شیرینی می خورد و دو خیار. سینا اصرار دارد از لای میزها رد شود. فنجان چای را وسط زمین و هوا می گیرم. ظرفهای میوه را جمع می کنیم. ما دو مادر. وقت انگار که نمی گذرد. وقت شام بچه های وحشتناکمان را قایم می کنیم در یکی از اتاقها. سفره پهن می کنیم و چند قاشق غذا می چپانیم در دهانشان و غذایی هم می خوریم. چه مهمانی بی پایانی. هنوز کیک را نبریده اند.
بعد سینا کیک می خورد. سینا بادام زمینی می خورد.نوشابه می خورد. سینا هر آشغالی که به دستش برسد می خورد. وقت رفتن لباس بچه ام را عوض می کنم و قبل از همه دم درم. در سکوت خیابان نفس راحتی می کشم. بچه ام نیمه شب بیدار می شود با حالت تهوع. فکر می کنم این همه نتیجه ناخنک زدن به آن همه آجیل و خوردن قر و قاطی همه چیز. فکر می کنم که با هوشم چطور می توانستم مهمانی را قابل تحمل کنم؟ فکر می کنم که یک کوله پشتی پر اسباب بازی داشتم اما بچه ام دلش می خواست بدود و با بادکنک بازی کند. فکر می کنم دفعه دیگری اگر در کار باشد بچه ام را نمی برم. برایش شعر "می می نی - تولد و مهمونی" را می خوانم. بغلش می کنم. راه می برمش. پشتش را می مالم. نفسهایش آرام می شود. خواب پر می کشد از چشمم. بی خوابم و هنوز می لرزم.
خانم شین معذب
پ.ن. آخرین باری که در زندگیم این همه عذاب کشیده بودم روز پاتختیم بود که همه نشسته بودند و به من مثل یک فسیل تازه مکشوف یک جانور ماقبل تاریخ زل زده بودند!! جالب است که احساس مشابه باعث یادآوری خاطرات مشابه می شود