چراغی به دستم، چراغی در برابرم. من به جنگ سیاهی می روم*

در پنجره ام ایستاده ام. رو به چهره های ناپیدا. حرف می زنم و گوش می کنند. نمی دانم چند نفرند. نمی بینمشان. عینکم را برداشته ام. همه شبیه هم هستند.گاهی فکر می کنم آن چیست که نیمه شب می کشاندم جلوی این صفحه های سفید؟ شاید میل به بودن. من هستم. در پنجره ام ایستاده ام و رو به چهره هایی که نمی بینم حرف می زنم. یا اینکه من می نویسم. یا شاید شنیده شدن؟ساده باشم. می نویسم برای نوشتن. می دانم که جایی در روحم هست که فقط با نوشتن لمس می شود - نمی گویم پر می شود - شاید اهمیتی نداشته باشد دلیل این نوشتن. فقط می دانم که بدون نوشتن نمی شود. همین.
***
این پست قرار بود چیز دیگری باشد. بعضی کامنتها جهت نوشته هایم را عوض می کند. بد نیستند اتفاقا. گاهی تلنگری باید که خودم دوباره نگاه کنم به خودم.
***
آیا جایی گفته ام که به کمال رسیده ام؟ آیا جایی نوشته ام که شیوه های من تنها شیوه های علمی با اعتبار جهانیست؟ به خودتان رجوع کنید. آیا تا به حال نوشته ام که "ای جماعت مادران شاغل کار را ترک کنید !"؟ آیا جایی گفته ام که تنها روش صحیح تربیتی روش من است؟ با خودتان روراست باشید. مشکلتان من نیستم. خودتان هستید. احساس گناه. عذاب وجدان. درگیریها... اگر روزی سر کار بروم این کار را بدون عذاب وجدان می کنم. نقش عذاب وجدان در زندگی چیست؟ هیچ. مته ای بر روح!
***
تصویر کلاسیک بچه خوب تصویر غلط اندازی است.مودب بودن یک بچه دلیل خوشبخت بودنش نیست. بچه های آرام بیشتر از همه درگیریهای درونی دارند. تعریف کلاسیک بچه خوب لزوما تعریف بچه خوشبخت نیست. به این زودیها معلوم نمی شود که چه کرده ایم در تربیت کودکانمان. دو سالش گذشته است. آیا 15 سال دیگر با من همراهی می کنید تا نتیجه را ببینید؟ آیا آن نتیجه دیدنی خواهد بود؟ اگر من در شیوه ام موفق بشوم نتیجه اش دیدنی نخواهد بود. برای اینکه در معمولی بودن هیچ درخششی نیست. تمام ذات و روح است که می درخشد نه یک نقطه خاص. اگر من در شیوه ام موفق بشوم نمی دانم چه خواهد شد. فقط می دانم که در راهم . می دانم که راه افتاده ام از آن جایی که بودم. نمی گویم رسیده ام. فقط می دانم که در راهم . می دانم که راهم درست است. راهم درست است برای اینکه روحم با من همراهی می کند و ذهنم جا می ماند. راهم درست است برای اینکه دشوار است.
***
اول فقط مساله "سینا" بود. حالا "من" هستم. سینا باعث شد که من نگاه کنم به خودم. آقای سلطانی در جلسه اول رفتار با کودک می گوید " بچه ها هدیه الهی هستند و ابزار رشد والدین "، اینکه قدم چند سانتی متری بلند شده است بعد از سینا. اینکه این همه درگیرم نشانه خوبی باید باشد.
***
گاهی لحنم تند می شود در کامنت دانی. علتش گاهی بی حوصلگی است . گاهی خسته شدنم از تکرار مکررات. گاهی فقط همین که دلم می خواهد وقت دلتنگی، درک شوم. درس کوچک و ساده درک احساسات. می دانم که ممکن نیست. می دانم که گاهی می رنجانم کسانی را که با من مخالفند. اما همین کامنتهای مخالفت آمیز بیشتر موثرند. موثر برای اینکه خودم را روشنتر ببینم. برای اینکه مطمئن باشم که قدمهایم آگاهانه است.
***
دوستان من متاسفانه فرصت جواب دادن به تک تک کامنتها را ندارم. به این خاطر از من نرنجید. کسی مجبور به کامنت گذاشتن نیست ولی اگر در مقابلش حتما انتظارجواب دارید ، ایمیل بزنید. گاهی سینا بیشتر می خوابد. گاهی سینا کاری به کار من ندارد. گاهی من حوصله دارم. گاهی بعضی کامنتها توجهم را جلب می کند. گاهی... باز هم بگویم؟ کار من نظم خاصی ندارد. علتش بی توجهی نیست. بی وقتی است.
***
آقای الف یک وبلاگ درست کرده است با نام راوی. این وبلاگ قرار است کتابهای صوتی را ارائه کند. پست آخرش را بخوانید مفصل توضیح داده است. چه خوب است عزیزم که مشکلات را می بینی و بعد از خودت می پرسی " حالا من چه می توانم بکنم؟" از صمیم قلب حمایتت می کنم.
***
این که هی بیدار می شوم و بعد بد خواب می شوم یک دلیل ساده تر هم دارد! کیفیت نامناسب پوشکها و حجم زیاد مایعات در مثانه پسرکم! لباسش را که عوض می کنم ، خواب شوت می شود به دیار دور دست. خیلی هم ماورایی نیست دلایل نوشتن امشبیم!!

خانم شین پراکنده

* شاملو - باغ آینه

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…