من یک بچه خوب بودم

بچه خوب چه بچه ایست؟ روانشناسی نوین می گوید که همه بچه ها خوب هستند. روانشناسی زمان والدین ما می گفت که بچه ها خوب هستند اگر... یعنی خوب بودن مشروط. بچه خوب ، بچه ای بود که زیاد بچگی نکند. مودب باشد. حرف بزرگترها را گوش کند. اظهار نظر نکند. بازی نکند و تمام محدودیتها را با متانت پذیرا باشد. کسی با بچه های خوب مشکلی پیدا نمی کرد. تربیتشان آسان بود.
***
من یک بچه خوب بود. اجازه نداشتم که وسط حرف بزرگترها ، حرف بزنم. اجازه نداشتم در تصمیمهای خانواده دخالت کنم. اگر حرفی می زدم ، جوابش این بود که " تو بچه ای و نمی فهمی". وقتی که من دانشجو بودم ، درسهایمان طوری بود که باید پروژه مان را برای عده زیادی از جمله استاد توضیح می دادیم. سالها طول کشید تا من یاد بگیرم که بتوانم "حرف بزنم" بدون اینکه از "نفهمیدنم" بترسم. در جلسات که شرکت می کردم ، هنوز بعد از این همه مدت ، برایم سخت بود بین آدمهای بزرگ حرف زدن. با کوچکترها و همسن ها مشکلی ندارم.
***
من یک بچه خوب بودم. همیشه شاگرد اول. در هر جایی که بودم ، همیشه می توانستم که بهتر باشم. این را مادرم می گفت. که استعداد داشتم. باهوش بودم. درسهایم خوب بود. با این که عاشق درس خواندن بودم ولی هیچ کس یادم نداد که از لحظه ای که در آن هستم تمام و کمال لذت ببرم.همیشه باید برای آینده ای موهوم تلاش می کردم. آینده ای که وقتی دانشجو شدم یک دفعه دست از سرم برداشت. آن وقت دیگر خیلی دیر بود برای پذیرفتن خودم. دیر بود برای دیدن لحظه های قیمتی حال. با چه بدبختی زور می زدم که بالاتر باشم از آن جایی که هستم. یا اگر همه 15 واحد برمی دارند ، من 17 تا بردارم.
***
من یک بچه خوب بودم. اجازه نداشتم احساس بدم را نسبت به برادرم بیان کنم. اصلا اجازه نداشتم که احساس بد داشته باشم. من به قول مادرم در تمام کودکیم هیچ وقت نسبت به برادرم حسادت نکرده ام. از همان وقتی که به دنیا آمد از او مراقبت می کرده ام. ( اختلاف سنی ما فقط دو سال است) مرتب با هم مقایسه می شدیم. همه مشکلاتمان را بقیه حل می کردند - مادرم - و از نظر من یک سویه و ظالمانه. این قسمت شاید یکی از بزرگترین درگیریهای امروزی من باشد. مقایسه و حسادت.
***
من یک بچه خوب بودم. در مهمانیها دست به سینه می نشستم کنار مادرم و به هیچ چیز دست نمی زدم.از آشپزخانه بیرونم می کردند. با این که در 4 سالگیم - به گفته مادرم - تمایل زیادی برای کمک به مادرم در کارهای خانه داشتم ، این تمایل در سالهای بعد به طور اسرار آمیزی ناپدید شده بود. حالا زیاد به نظرم عجیب نمی آید. بچه خوب آن وقتها فضولی نمی کرد. در فضاهایی که خاص خودش بود می پلکید و یک مادر فداکار داشت که به جای او همه کار می کرد. من هنوز از کار خانه بیزارم. آشپزخانه را خیلی طول کشید که توانستم دوست داشته باشم و هنوز وقتی 4 نفر مهمان غریبه دارم دست و پایم را گم می کنم.
***
من یک بچه خوب بودم. به هیچ چیز اضافه ای دست نمی زدم. از هیچ اسباب بازیی استفاده جدیدی نکردم. یادم نمی آید که چیزی از وسیله های خانه را خراب کرده باشم. فقط می دانم که وقتی "خلاقیت" مطرح می شود ، لنگ می زنم. خلاقیتم بسیار کم است. همان راههای همیشگی را با احتیاط می روم و می ترسم از راههای تازه.
***
من یک بچه خوب بودم. خاله کوچکم می گوید " تو اسباب بازی ما بودی. نمی دانی چه بازیهایی با تو می کردیم." بازیها این بود که شعرهایی یادم داده بودند که باید در جلوی دیگران اجرا می کردم. بازیها رقصی بود که با یک آهنگ خاص اجرا می شد. کسی مرا نمی برد که خاک بازی کنم. تا همین پارسال اصلا نمی دانستم که آب بازی در حمام یعنی چه. من تشنه جلب توجه بودم. همه کودکان هستند. برای اینکه توجه را بگیرم باید بچه خوبی می بودم و تمام دستورات را اجرا می کردم. همانطور که حالا می گویند "مثل حیوانات سیرک"
***
من یک بچه خوب بودم. منظم و مرتب. ظاهر قضیه هیچ وقت مشکلی نداشت. اغتشاشهای فکری و داخل کمدهایم را کسی نمی دید، آن جا را به هم می ریختم.
***
من یک بچه خوب بودم. اگر کار بدی می کردم ، می شدم بچه بد. وقتی بچه بد می شدم هیچ کس مرا دوست نداشت. مجبور بودم بچه خوبی باشم. من یاد گرفتم که مورد قضاوت واقع شوم. یاد گرفتم که قضاوت کنم. یاد گرفتم که با خودم از هر قاضیی در دنیا سختگیرتر باشم.
***
من یک بچه خوب بودم. اجازه داشتم خیال پردازی کنم. قصه بنویسم ولی حتی وقتی خوابهایم را برای مادرم تعریف می کردم ، انکارم می کرد. من تمام کودکیم از خوابهایی که در مورد برادرم می دیدم و انواع بلاها در خواب به سرش می آمد ، می ترسیدم. مادرم در تمام دوران نوجوانیم ، وقتی که از دلتنگیها و دوستیها برایش می گفتم ، نصیحتم می کرد که "این دوستیها ماندنی نیست و یک روز تمام می شود." این جمله اش غمگین و ناتوانم می کرد. فکر می کردم لحظه من با این دوستها ساخته شده است. چرا من باید به آینده فکر کنم؟ او می خواست ایمنم کند از سرخوردگیهای آینده و با این کار سرخوردگیها را می کشاند به دنیای کودکیهایم. من سرشار از ایده های عالی هستم . وقت عمل که می رسد ، جا می زنم.
***
من یک بچه خوب بودم. حالا بعد از این همه سال دارم تلاش می کنم برای معمولی شدن. برای اینکه بارهایی را که از کودکیم حمل کرده ام از دوشم بردارم. ساده نیست. با بچه هایتان این کارها را نکنید.


خانم شین

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…