آموزش چند نکته ایمنی در روز ولنتاین
خوب روز ولنتاینتون مبارک. البته با توجه به اینکه آدمهای متاهل سهمی در این غوغای قرمز قلبهای مسخره ندارند ، بچه دارها لابد باید بروند و بمیرند. دیروز من و سینا در یک فروشگاه بزرگ که سر تا سر با قلبهای قرمز تزیین شده بود قدم زدیم و سینا برای تمام قلبهای خندان ذوق کرد. چیزی که توجه مرا جلب کرد این بود که تازگیها یا مادرها خیلی باحال شدن یا دخترها خیلی پررو .چون در همان یک ساعت حداقل 4-5 دختر را دیدم که با مادرشان آمده بودند برای خرید ولنتاین و مردم خرسهای قرمز می خریدند و قلبهای خندان و شکلات. سینا دقیقا برای هر کدام از قلبهایی که به سقف آویزان بود و تعدادشان هم کم نبود. با ذوق و هیجان و صدای بلند گفت : اااا ... اینو ببین!!
***
در مطب چشم پزشکی نشسته ایم. همه ساکتند. بچه ام می پرسد : مامان اینجا کجاست؟ توضیح می دهم که مطب دکتر است. بلبل زبانی می کند:" مامان وقتی تو مریض بشی تو رو می یاریم دکتر. دکتر دوا می ده خوب می شی." صدایش می پیچد در سالن ساکت انتظار. سر همه بر می گردد طرف ما، تقریبا بدون لبخند. بچه ام را می زنم زیر بغلم و به منشی می گویم : "ما در راهرو منتظر می مانیم!"
***
سینا را برده ام به استخر توپ پارک قیطریه. می پرد توی توپها و کمی به همدیگر توپ پرت می کنیم. بچه دیگری آنجاست همراه مادر و مادربزرگش. تقریبا یک سال از سینا بزرگتر است. یک بند نق می زند : "من ماشین می خوام. ماشینه رو می خوام. مامان!" مادرش در فواصل گفتگوهایش با مادربزرگش برمی گردد و می گوید : " نه! همین الان برات خریدم." بعد از یک ربع ساعت نق و گریه مداوم مادر کلافه می شود. بلند می شود و مسئول فروشگاه را صدا می کند و ماشینی را که بچه می خواهد ، می خرد و می دهد دستش. حس مانا را درک می کنم .( خودش می داند چرا) دلم می خواهد همین حالا نطق مفصلی در باب رفتار صحیح مطابق اصول روانشناسی بدهم. مادر با صدایی آرام به مادربزرگ می گوید: " مشاور روانشناسی برنامه خانواده می گفت که اینجور وقتها نباید حرف بچه رو گوش کنین. ولی آخه چیکار کنم." سینا به این رفتارها نگاه می کند. بچه می آید طرف سینا. ماشینش را می آورد جلوی صورت سینا و می گوید : "بهت نمی دم!" سینا به من نگاه می کند و توپی برای من پرت می کند. چند دقیقه بعد سینا کنار ویترین ماشینها ایستاده و نگاهشان می کند. " مامان اینو نگاه کن!" باهاش همراهی می کنم." چقدر قشنگه. قرمزه. تو سبزشو داری." ، " مامان این موتوره رو نگاه کن." ، " آره مامانی راننده هم داره." بچه می آید کنار من و سینا. سعی می کند سینا را تحریک کند. " از این ماشینا می خوای؟ از این موتوره چی؟ بگو مامانت بخره." سینا به من نگاه می کند. چیزی نمی گوید. مادر بچه صدایش می کند. وقتی بچه رفت ، سینا می پرسد : " مامان از اینا برام می خری؟" جواب می دهم : " اگه الان یکی از اینا داشتی خوب می شد نه؟" سینا می خندد. "آره" ، " ولی الان اینجا یه عالمه توپ داریم. پس بیا با توپها بازی کنیم" سینا می پرد داخل استخر توپ.
***
چند نکته مهم در مورد مطلب بالا :
1- اگر می خواهید خواسته بچه را برآورده کنید ، قبل از اینکه به نق نق و گریه بیفتد این کار را بکنید. اگر به کودکتان "نه" گفتید در این مورد استواری نظر داشته باشید. کوتاه آمدن در این جور مواقع به کودک این پیغام را می دهد که با کمی گریه بیشتر به خواسته اش می رسد.
2- در بیشتر وقتها کودک به کمی توجه نیاز دارد. وقتی کودک خواسته ای دارد سرتان را برگردانید و به صورتش نگاه کنید و اجازه بدهید که خواسته اش را بیان کند. " می فهمم. تو اونو می خوای."
3- برای کودکان توضیحات انتزاعی و منطق مفهومی ندارد. در این جور مواقع به جای توضیح منطقی برای کودک - مثلا اینکه بگویید از این ماشین 15 تا دیگه توی خونه داری!- آرزوهای کودک را به طور خیالی برآورده کنید. " کاشکی الان داشتیش نه؟ چیکار باهاش می کردی؟"
این ها را که نوشتم از خودم در نیاورده ام. به کتاب " به بچه ها گفتن ، از بچه ها شنیدن" رجوع کنید.
***
دیروز 12 مادر و 12 بچه را کنار هم جمع کردیم. دوستانی که بودند، گزارش قضیه را در وبلاگ خودش بخوانید و نظر بدهید.
***
مرجان جان جان ما یک وبلاگ تازه زده است. من به شخصه بعد از آشنایی 14 ساله مان نمی دانستم که مرجان قلم به این خوبی دارد. از دستش ندهید.
***
تولد آزاده جونم مبارک!
***
به گمونم این ماکرو سافت برای از میدون به در کردن گوگل هیچ راهی پیدا نکرده به جز اینکه بگه سایتش ایمن نیست. مایی که الان 7-8 سالی هست که مشتری بلاگر هستیم هر روز به ما پیغام می ده که توی این سایت نرین ... جیزه! ایمن نیستا! از من گفتن!! خدا هدایتشون کناد ! نتیجه اینکه من نمی تونم برای وبلاگهای گروه بلاگر کامنت بذارم. یکیش همین مرجان جان جان. دوم اینکه برای رفتن توی سایت بلاگر باید سه بار قسم بخورم برای ویندوز و اونم عز و جز کنه که جون من نرو! مرگ من نرو! شما هم این مشکلات رو دارین؟
خانم شین آموزنده
پ.ن. لطفا به وبلاگ گلمریم سر بزنین. در مورد دو خانم که توانایی نگه داری بچه هاشونو ندارن مطلبی نوشته و کمک می خواد
***
در مطب چشم پزشکی نشسته ایم. همه ساکتند. بچه ام می پرسد : مامان اینجا کجاست؟ توضیح می دهم که مطب دکتر است. بلبل زبانی می کند:" مامان وقتی تو مریض بشی تو رو می یاریم دکتر. دکتر دوا می ده خوب می شی." صدایش می پیچد در سالن ساکت انتظار. سر همه بر می گردد طرف ما، تقریبا بدون لبخند. بچه ام را می زنم زیر بغلم و به منشی می گویم : "ما در راهرو منتظر می مانیم!"
***
سینا را برده ام به استخر توپ پارک قیطریه. می پرد توی توپها و کمی به همدیگر توپ پرت می کنیم. بچه دیگری آنجاست همراه مادر و مادربزرگش. تقریبا یک سال از سینا بزرگتر است. یک بند نق می زند : "من ماشین می خوام. ماشینه رو می خوام. مامان!" مادرش در فواصل گفتگوهایش با مادربزرگش برمی گردد و می گوید : " نه! همین الان برات خریدم." بعد از یک ربع ساعت نق و گریه مداوم مادر کلافه می شود. بلند می شود و مسئول فروشگاه را صدا می کند و ماشینی را که بچه می خواهد ، می خرد و می دهد دستش. حس مانا را درک می کنم .( خودش می داند چرا) دلم می خواهد همین حالا نطق مفصلی در باب رفتار صحیح مطابق اصول روانشناسی بدهم. مادر با صدایی آرام به مادربزرگ می گوید: " مشاور روانشناسی برنامه خانواده می گفت که اینجور وقتها نباید حرف بچه رو گوش کنین. ولی آخه چیکار کنم." سینا به این رفتارها نگاه می کند. بچه می آید طرف سینا. ماشینش را می آورد جلوی صورت سینا و می گوید : "بهت نمی دم!" سینا به من نگاه می کند و توپی برای من پرت می کند. چند دقیقه بعد سینا کنار ویترین ماشینها ایستاده و نگاهشان می کند. " مامان اینو نگاه کن!" باهاش همراهی می کنم." چقدر قشنگه. قرمزه. تو سبزشو داری." ، " مامان این موتوره رو نگاه کن." ، " آره مامانی راننده هم داره." بچه می آید کنار من و سینا. سعی می کند سینا را تحریک کند. " از این ماشینا می خوای؟ از این موتوره چی؟ بگو مامانت بخره." سینا به من نگاه می کند. چیزی نمی گوید. مادر بچه صدایش می کند. وقتی بچه رفت ، سینا می پرسد : " مامان از اینا برام می خری؟" جواب می دهم : " اگه الان یکی از اینا داشتی خوب می شد نه؟" سینا می خندد. "آره" ، " ولی الان اینجا یه عالمه توپ داریم. پس بیا با توپها بازی کنیم" سینا می پرد داخل استخر توپ.
***
چند نکته مهم در مورد مطلب بالا :
1- اگر می خواهید خواسته بچه را برآورده کنید ، قبل از اینکه به نق نق و گریه بیفتد این کار را بکنید. اگر به کودکتان "نه" گفتید در این مورد استواری نظر داشته باشید. کوتاه آمدن در این جور مواقع به کودک این پیغام را می دهد که با کمی گریه بیشتر به خواسته اش می رسد.
2- در بیشتر وقتها کودک به کمی توجه نیاز دارد. وقتی کودک خواسته ای دارد سرتان را برگردانید و به صورتش نگاه کنید و اجازه بدهید که خواسته اش را بیان کند. " می فهمم. تو اونو می خوای."
3- برای کودکان توضیحات انتزاعی و منطق مفهومی ندارد. در این جور مواقع به جای توضیح منطقی برای کودک - مثلا اینکه بگویید از این ماشین 15 تا دیگه توی خونه داری!- آرزوهای کودک را به طور خیالی برآورده کنید. " کاشکی الان داشتیش نه؟ چیکار باهاش می کردی؟"
این ها را که نوشتم از خودم در نیاورده ام. به کتاب " به بچه ها گفتن ، از بچه ها شنیدن" رجوع کنید.
***
دیروز 12 مادر و 12 بچه را کنار هم جمع کردیم. دوستانی که بودند، گزارش قضیه را در وبلاگ خودش بخوانید و نظر بدهید.
***
مرجان جان جان ما یک وبلاگ تازه زده است. من به شخصه بعد از آشنایی 14 ساله مان نمی دانستم که مرجان قلم به این خوبی دارد. از دستش ندهید.
***
تولد آزاده جونم مبارک!
***
به گمونم این ماکرو سافت برای از میدون به در کردن گوگل هیچ راهی پیدا نکرده به جز اینکه بگه سایتش ایمن نیست. مایی که الان 7-8 سالی هست که مشتری بلاگر هستیم هر روز به ما پیغام می ده که توی این سایت نرین ... جیزه! ایمن نیستا! از من گفتن!! خدا هدایتشون کناد ! نتیجه اینکه من نمی تونم برای وبلاگهای گروه بلاگر کامنت بذارم. یکیش همین مرجان جان جان. دوم اینکه برای رفتن توی سایت بلاگر باید سه بار قسم بخورم برای ویندوز و اونم عز و جز کنه که جون من نرو! مرگ من نرو! شما هم این مشکلات رو دارین؟
خانم شین آموزنده
پ.ن. لطفا به وبلاگ گلمریم سر بزنین. در مورد دو خانم که توانایی نگه داری بچه هاشونو ندارن مطلبی نوشته و کمک می خواد