از آینه بپرس
روزهایی را یادم می آید که آنقدر غمگین بودم و ناامید که نمی دانستم با زندگیم باید چه کنم. روزها و روزها امیدم به نجات دهنده ای بود که نمی آمد. که نبود اصلا. تا روزی که برای بار هزارم دیوان فروغ فرخزاد را می خواندم و بندی را که هزار بار پیش از آن خوانده بودم ، واقعا خواندم:
"از آینه بپرس
نام نجات دهنده ات را!
آیا زمین
که زیرپای تو می لرزد
تنهاتر از تو نیست؟"
خواندم. خواندم و خواندم. بلند شدم و با ماژیک مشکی درشت روی دیوار اتاقم نوشتمش. کشف کردن نجات دهنده ای که در درونم بود، نقطه عطفی در زندگی من بود. نجات دهنده ای که باید زمین می خوردم تا ردی از حضورش را کشف کنم. که اگر می توانم که برخیزم ، در درون من نیرویی هست. بعدترها بارها و بارها به خودم یادآوری کردم، روزی را که در آینه نگاه کردم و چیزی به جز من در آن دیدم. پشت من، کسی بود. کسی که من در لحظه های عجیب، حضورش را کشف می کردم. کسی که آنوقت فکر می کردم بخشی از من است. حالا می دانم که فراتر از من است. می دانم که فاصله هر کسی با نجات دهنده درونش یک لحظه بیشتر نیست. لحظه ای که نگاه کند و برای اولین بار ببیند.
شین
"از آینه بپرس
نام نجات دهنده ات را!
آیا زمین
که زیرپای تو می لرزد
تنهاتر از تو نیست؟"
خواندم. خواندم و خواندم. بلند شدم و با ماژیک مشکی درشت روی دیوار اتاقم نوشتمش. کشف کردن نجات دهنده ای که در درونم بود، نقطه عطفی در زندگی من بود. نجات دهنده ای که باید زمین می خوردم تا ردی از حضورش را کشف کنم. که اگر می توانم که برخیزم ، در درون من نیرویی هست. بعدترها بارها و بارها به خودم یادآوری کردم، روزی را که در آینه نگاه کردم و چیزی به جز من در آن دیدم. پشت من، کسی بود. کسی که من در لحظه های عجیب، حضورش را کشف می کردم. کسی که آنوقت فکر می کردم بخشی از من است. حالا می دانم که فراتر از من است. می دانم که فاصله هر کسی با نجات دهنده درونش یک لحظه بیشتر نیست. لحظه ای که نگاه کند و برای اولین بار ببیند.
شین