میوه های کاج و درون خاک گرفته من
خسته از بی خوابی،دلتنگ برای سینا و کلافه ار تصویر بقیه روز طولانیم از پله های پل هوایی بالا می روم تا برسم به ماشین. ماشین را پارک کرده ام کنار محوطه سبزی ، پر از کاج. دو طرف مسیر را کاج کاشته اند و چمن و من این کاجها را از وقتی که نیم متر هم نبودند ، دیده ام. حالا بلند شده اند. برای خودشان درختی شده اند و سایه می اندازند در این مسیر سبز و زیبا. راهم را کج می کنم و از چمنها به طرف ماشین می روم. سرم را که پایین می آورم ، میوه های کاج را می بینم. چقدر زیاد. تا جایی که در دستها و جیبهایم جا بگیرد جمع می کنم. از در که می روم تو ، پسرم را صدا می کنم."ببین برات چی آوردم؟" می رود سراغ کیفم. جیبهایم را خالی می کنم روی زمین. یک ، دو ، سه ... ده میوه کاج. از ذوق جیغ می زند. کودک درونم شرمگینانه لبخند می زند.
***
در ذهنم سکوت عجیبی حکمفرماست. سکوتی که هم می ترساند و هم یاری می کند. در این سکوت ،حتی صدای فکرهای کوچکم هم منعکس می شود. به حرفهایی که شنیده ام فکر می کنم. فکر می کنم و به نوشتن فکر می کنم. فکر می کنم که تمام شبهای نوجوانی و جوانی من در خانه پدریم به نوشتن گذشت. یاد شبهایی می افتم که پدرم در اتاقم را باز می کرد و می پرسید"آخه تو چی می نویسی؟" من می نوشتم. عطشی داشتم بی پایان به نوشتن. حالا سالهاست شاید که روی کاغذ چیز زیادی نمی نویسم. حتی خطم به زیبایی قبل نیست. اما عطش نوشتن هنوز هست. اینجا ، در خاطره انگشتهای من و انگشتهای من که می دوند روی این صفحه ، افکارم شکل می گیرند.فکر می کنم که من همیشه نوشته ام. آیا نوشتن نجاتم داده است از بحرانهای نوجوانی و جوانی و سرخوردگیهای کوچک و بزرگ؟ نوشته ام و سوزانده ام. نوشته ام و پاره کرده ام. نوشته ام و برای دوستانم خوانده ام و اشکشان را درآورده ام. نوشته ام و در وبلاگم گذاشته ام. انگار که در همه زندگیم کاری به جز نوشتن نکرده باشم. اما از وقتی که در این ویترین می نویسم ، نوشته هایم را گردگیری می کنم. دیگر آن چیزهایی نیست که نوشتنش رهایی می آورد و سبکی. چیزی است که ارزش خوانده شدن داشته باشد. فکر می کنم به نوشتن و فکر می کنم به گرد و خاکی که جا مانده است از این نوشته های زیبا در درونم. فکر می کنم که باید روی کاغذهای تازه ام با مداد بنویسم و شاید خط خطی کنم. فکر می کنم جایی باید بتکانم قالیچه های خاک گرفته ام را. چند سال است که در این ویترین می نویسم؟ 6 سال.... پس 6 سال است که من چیزی برای خودم ننوشته ام ، مگر اینکه از دیده شدنش نترسم. مثل احساساتم به سینا. گاهی پستهایی نوشته ام و انداخته ام گردن "خانم شین" و هیچ وقت باور نکرده ام که این خانم شین ، می تواند من باشد .باید بتکانم قالیچه های خاک گرفته سالیانم را نه در اینجا ... روی کاغذهای تازه ام ، با مداد.
خانم شین
***
در ذهنم سکوت عجیبی حکمفرماست. سکوتی که هم می ترساند و هم یاری می کند. در این سکوت ،حتی صدای فکرهای کوچکم هم منعکس می شود. به حرفهایی که شنیده ام فکر می کنم. فکر می کنم و به نوشتن فکر می کنم. فکر می کنم که تمام شبهای نوجوانی و جوانی من در خانه پدریم به نوشتن گذشت. یاد شبهایی می افتم که پدرم در اتاقم را باز می کرد و می پرسید"آخه تو چی می نویسی؟" من می نوشتم. عطشی داشتم بی پایان به نوشتن. حالا سالهاست شاید که روی کاغذ چیز زیادی نمی نویسم. حتی خطم به زیبایی قبل نیست. اما عطش نوشتن هنوز هست. اینجا ، در خاطره انگشتهای من و انگشتهای من که می دوند روی این صفحه ، افکارم شکل می گیرند.فکر می کنم که من همیشه نوشته ام. آیا نوشتن نجاتم داده است از بحرانهای نوجوانی و جوانی و سرخوردگیهای کوچک و بزرگ؟ نوشته ام و سوزانده ام. نوشته ام و پاره کرده ام. نوشته ام و برای دوستانم خوانده ام و اشکشان را درآورده ام. نوشته ام و در وبلاگم گذاشته ام. انگار که در همه زندگیم کاری به جز نوشتن نکرده باشم. اما از وقتی که در این ویترین می نویسم ، نوشته هایم را گردگیری می کنم. دیگر آن چیزهایی نیست که نوشتنش رهایی می آورد و سبکی. چیزی است که ارزش خوانده شدن داشته باشد. فکر می کنم به نوشتن و فکر می کنم به گرد و خاکی که جا مانده است از این نوشته های زیبا در درونم. فکر می کنم که باید روی کاغذهای تازه ام با مداد بنویسم و شاید خط خطی کنم. فکر می کنم جایی باید بتکانم قالیچه های خاک گرفته ام را. چند سال است که در این ویترین می نویسم؟ 6 سال.... پس 6 سال است که من چیزی برای خودم ننوشته ام ، مگر اینکه از دیده شدنش نترسم. مثل احساساتم به سینا. گاهی پستهایی نوشته ام و انداخته ام گردن "خانم شین" و هیچ وقت باور نکرده ام که این خانم شین ، می تواند من باشد .باید بتکانم قالیچه های خاک گرفته سالیانم را نه در اینجا ... روی کاغذهای تازه ام ، با مداد.
خانم شین