گردگیری نشده های نیمه شبانه خانم شین

چقدر خوش گذشت امشب. بزرگ شده اند بچه هایمان. چه جالب که زن جوانی ، بچه سومش را بیاورد. باز به شجاعت مریم! بقیه چی؟ کی می شود من این شوهرم را راضی کنم برای دومی. کاش می شد دیگر نروم سر کار. اصلا تا همیشه. هی کلاس بروم و هی برنامه های دسته جمعی!حوصله ام از خانه نشستن سر رفته است. بروم سر کار و بی خیال دومی بشوم؟ کاش بابا زمین دماوند را می ساخت. می توانم طراحی کنم؟ امسال تابستان باید زیاد سینا را ببریم دماوند. من دماوند را زیاد دوست ندارم. دلم می خواهد بروم کلاسهای خانم موفقیان. دلم می خواهد سی دی های دکتر هولاکویی را بگیرم. دلم می خواهد الان خواب باشم. چقدر قاطی ام. فردا می رویم خانه مادر الف؟ چقدر این روزها می خوری! اگر بخواهی بچه بیاوری با این ده کیلو اضافه ات چه می کنی؟ بعد 10 کیلو که بشود 20 کیلو حتما ترک مفصلی هم می خوری. کاش منم مثل مریم لاغر بودم.چقدر مردها خوب پیر می شوند. کفرم در می آید از این موضوع. یاد مهندس حضرتی افتادم. هنوز همانقدر خوشتیپ است؟ یا همان مهندس آرامی بزرگ البته! کامران را بی خیال. عکس دخترش را هم یادم هست. مال 6 سالگیش. حالا حتما 20 ساله است! دارم فکر می کنم که چراغ قوه ام باطریش تمام شده است. باید باطری بخرم. یادم باشد که فیلم ببینم. آخ. فیلم جنگجوی درون توی کیفم است! کی ببینمش؟ چرا خوابم نبرد؟ چقدر کتاب بخوانم؟ نکند در نور کم که می خوانم پیرچشمی بگیرم. آیا من پیر شده ام؟ باید بروم آرایشگاه.چقدر سوتفاهمها راحت ایجاد می شوند. دلم یک فضای ساکت و امن می خواهد برای حرف زدن. بعد چه مزخرفی باید بگویم؟ از کشفیات دقیقم در شیوه بهتر زندگی کردن! هووووووووف. معطلم. خاکیم. چرا سینا زبان درازی می کند؟ سر کلاسهای ما که نبوده ! از کجا یاد گرفته؟ سینا و شایا امشب چه خوب بازی کردند. کاش خوابم ببرد. باید بروم توی اتاق. کاش چراغ قوه ام باطری داشت. خجالت آور نیست که هنوز خواندن "برباد رفته" را دوست دارم؟ شاید هنوز کودک باشم. اینطور نوشتن اعصاب خرد کن است. کاغذهای بوگندو. آیا من پیر شده ام؟ آیا زشت شده ام؟ آیا باید برای عید هایلایت کنم؟ کاش من هم مثل مانا شجاعت داشتم و موهایم را آنقدر متفاوت رنگ می کردم. به من نمی آید. کاش لاغر بودم. سولماز چقدر گیر داده بود به هیلکش. چرا پسرها خیلی از این مشکلها ندارند؟ چقدر دلم می خواهد بروم سر کار. هر روز صبح دوباره بیدار شدن! نه! بعد آتلیه که هیچ کس توش نیست.صدای روشن شدن. صدای کشیده شدن کشوها. دلم یک پروژه معماری می خواهد. گور بابای معماری. دلم می خواهد کار دیگری بکنم. چرا همه دنیا عاشق معماری هستند؟ چرا من عاشق معماری نیستم؟ من چه کاری را دوست دارم. دلم می خواهد نویسنده باشم. بعد از چی بنویسم؟ از این تجربه های درهم گوریده به هیچ دردی نخورده؟ ههههه! به روح خودم می خندم. به این نوشته های مسخره. نمی خوانمشان. چرند مطلق. آنوقت همینها را می نویسند و می فروشند به مردم . اسم سبک مزخرفش هم هست "سیال ذهن" چقدر بدم آمد از "رویای تبت" فریده وفی. اه اه ... چقدر بدم می آید از این سیال ذهن نوشتن. خوابم می آید. پیر شده ام؟ زشت شده ام؟ چرا اینقدر زود داغ می کنی این روزها ؟ قرار بود من صبر تو را بگیرم. تو بیقراری مرا گرفتی. چقدر مزخرف نوشتم. خانه مثل فکرهایم نامرتب است. دلم یک فنگشویی درست و حسابی می خواهد. می شود؟ همه چیز را دور بریزم و باز سبک باشم. کاش می شد اضافه وزنها را هم دور ریخت. کارد بخورد به شکمت نمی شد برش دوم کیک را نخوری؟ بچه ها چه بامزه شیرجه رفتند توی کیک. اینها احتمالا مثل ما محافظه کار نخواهند شد. تا اینجا که خوبند. اگر بعدها خرابشان نکنیم. سر کار که می رفتم چطور هر روز صبح پا می شدم؟ دلم یک پروژه خوب خوب می خواهد. حتما تری.دی.مکس یادم رفته است. صد سال است کار نکرده ام. اتوکد یادم نمی رود. مثل رانندگی است بد مصب. یا دوچرخه. چیتگر آن سال چقدر خندیدیم به دوچرخه سواری من. کامی ازدواج کرده است؟ رکسانا بچه دارد الان؟ کاش پیداش می کردم و می فرستادمش کلاس بازی. از آن آدمهای خل و چل دسته اول. اینطوری که می نویسم چه چیزهای عجیبی می نویسم. اینها کجا بودند. مهندس حضرتی یا رکسانا؟ یا چیکو سگشان که هار بود به نظر من. هههههه! پیر شده ام یا نه؟ مساله این است!!

خانم شین خاکی

پ.ن. این یک نمونه "ذهن" نویسی است. یعنی یک نوشته گردگیری نشده.هر کسی که برای هر یکی از مشکلاتی که در نوشته های خاکیم نوشتم ،راه حل پیشنهاد کند ، خر است!

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…