!داستانگونه و غرغر و گردگیری و بچه ام روی پایم که مرتب می گوید : مامان هفتو بزن
زن نشسته بود و برای خودش می نوشت. گم شده در هزارتوهای ذهنش ، چیزهایی را بیرون می کشید که نه می دانست چیست و نه اینکه چرا آنجاست. چیزهای کودکانه ای مثل خاطره کوبیدن گلها با سنگ به خیال درست کردن عسل. چیزهای بی معنی از تصاویری آمده از ناکجا. فکر می کرد که آیا همه اینها را دیده ام یا کسی برایم تعریف کرده است؟ می نوشت و بیشتر در خطوط در هم فرو رفته اش گم می شد. می نوشت و می دید که به کوچکی مورچه ای دنبال کلمات خودش می دود. اینها ازکجا آمده اند و از کی در ذهنش بودند. دلش می خواست بنشیند و سیر برای سرخوردگیهای جوانیش گریه کند. زن داشت در کلماتش گم می شد. می نوشت و می نوشت و نمی دانست که دست خودش است که می نویسد یا کسی دیگر.
***
نشسته ام و نمی نویسم. شاید این هفته اینجا خاکی باشد. ببینم چند روز می توانید تحمل کنید؟ این به زندگی نزدیکتر است گلمریم؟ این با زندگی نامربوط است. این قفسه هایی است که در عید خالی می کنی و چیزهایی ته اش کشف می کنی که صد سال از بودنش خبر نداشتی.مثل جامدادی کلاس اول دبستان. این زندگی نیست. خالی کردن لایه لایه ذهن است. یک جور خانه تکانی. حالا که کمد اتاقم را هم پخش زمین کرده ام و از ترس آشفته کردن خواب مردهای خانه به این اتاق فرار کرده ام می دانم که مثل همان است. مثل کاغذی که پیدا کردم که نمی دانم سر کدام کلاس دانشکده نوشته ایم و اسم همه مان هم رویش هست. مثل حرفهای تاریخ مصرف گذشته. اینکه باورت می شود که من هم در ذهنم از اینها دارم ، مرا به زندگی نزدیکتر می کند؟ من مثل همه آدمهایی هستم که می بینی. فقط کمی آشفته تر ... شاید.
***
تمام نمی شود که! هی می نویسم و هی تازه است.چیزهایی نوشتم که به خوابم هم نمی دیدم بنویسم.
***
نامه ای می رسد. زن با سایه اش که می خزد روی زمین به استقبالش می رود. سه کاغذ سفید در پاکت نامه است با سه کلمه. روی اولی نوشته است: من ، روی دومی: تو ، و روی سومی: افسوس. زن پخش می شود در راه آفتابی جلوی خانه ، با دامنش که روی زمین دایره بزرگی می سازد. زن آنقدر گریه می کند که اشکی برایش نمی ماند. وقتی که خوب اشکهایش را ریخت ، پشت پاکت را برمی گرداند. نامه مال او نیست. پستچی نامه را اشتباهی آورده است!
خانم شین
***
نشسته ام و نمی نویسم. شاید این هفته اینجا خاکی باشد. ببینم چند روز می توانید تحمل کنید؟ این به زندگی نزدیکتر است گلمریم؟ این با زندگی نامربوط است. این قفسه هایی است که در عید خالی می کنی و چیزهایی ته اش کشف می کنی که صد سال از بودنش خبر نداشتی.مثل جامدادی کلاس اول دبستان. این زندگی نیست. خالی کردن لایه لایه ذهن است. یک جور خانه تکانی. حالا که کمد اتاقم را هم پخش زمین کرده ام و از ترس آشفته کردن خواب مردهای خانه به این اتاق فرار کرده ام می دانم که مثل همان است. مثل کاغذی که پیدا کردم که نمی دانم سر کدام کلاس دانشکده نوشته ایم و اسم همه مان هم رویش هست. مثل حرفهای تاریخ مصرف گذشته. اینکه باورت می شود که من هم در ذهنم از اینها دارم ، مرا به زندگی نزدیکتر می کند؟ من مثل همه آدمهایی هستم که می بینی. فقط کمی آشفته تر ... شاید.
***
تمام نمی شود که! هی می نویسم و هی تازه است.چیزهایی نوشتم که به خوابم هم نمی دیدم بنویسم.
***
نامه ای می رسد. زن با سایه اش که می خزد روی زمین به استقبالش می رود. سه کاغذ سفید در پاکت نامه است با سه کلمه. روی اولی نوشته است: من ، روی دومی: تو ، و روی سومی: افسوس. زن پخش می شود در راه آفتابی جلوی خانه ، با دامنش که روی زمین دایره بزرگی می سازد. زن آنقدر گریه می کند که اشکی برایش نمی ماند. وقتی که خوب اشکهایش را ریخت ، پشت پاکت را برمی گرداند. نامه مال او نیست. پستچی نامه را اشتباهی آورده است!
خانم شین