داستانگونه - زندگي شاید همین باشد


كنار كاجستان ايستاديم. سطل را به دست پسرم دادم و راه افتاديم به جمع كردن ميوه هاي كاج. با سطل لبالب از ميوه هاي كاج رفتيم طرف تاب و سرسره ها. مادري چمباتمه زده بود روي زمين. كنارش پسري 11-12 ساله به چشم مي خورد. كاغذي بود كه تكانش مي داد و با هيجان حرف مي زند. دخترك كثيفي ، همسن و سال پسر من روي تاب جلو و عقب مي رفت. دخترك با ديدن سينا از پله هاي چوبي خودش را بالا كشيد و بعد هر دو كنار هم ايستادند و به هم خيره شدند. مادر كودك نگاهش به بچه بزرگتر بود. من نگران هر دويشان بودم كه از روي نرده هاي چوبي خم شده بودند و تاب را نگاه مي كردند.
***
دورتر صدايي بلند شد. صدايي كه فرياد مي زد: " بيچاره ام كردي!" نگاه من و مادر كودكان دويد به دورترها.نگاه هر سه بچه هم. دختري روي نيمكت سبز رنگ نشسته بود و كنارش پسري قد بلند با كت و شلوار خاكستري ایستاده بود و از ته دل فرياد مي زد: " هر كاري مي خواستي به خاطرت كردم. ام. آر. آي هم كردم. حالا مي گي تو مثل برادرمي؟!" صدايش در پارك خالي مي پيچيد و درختها را دور مي زد. چادر دختر سر خورده بود روي شانه هايش. دستهايش ميان صورتش بود و بي وقفه گريه مي كرد. سينا و دخترك خيره شدند به مرد. " تو منو نشناختي. من آدم خطرناكيم. بيچاره ات مي كنم." فكر مي كنم كه كاش جاي ديگري را براي دعوا كردن انتخاب مي كردند. مادر كودكان از كنار پسر بزرگش بلند شد و به من نزديك شد. "همه مردها لنگه همه ان. ببين چطور داره دختر بيچاره رو مي چزونه!" لبخند مي زنم و سعي مي كنم حواس سينا را پرت كنم. پسر جوان حالا هوار مي زند " احمق! عوضي! بيچاره ام كردي!" و بعد رو به چند نوجوان كه در حاشيه پارك ايستاده اند " مگه سينماس؟ هررري!" سينا بالاخره از بهت در مي آيد. " مامان چي مي گه؟" چه بگويم؟" آقا خيلي عصبانيه پسرم. داره داد مي زنه." مي برمش بالاي سرسره و با هم سر مي خوريم.
***
از سرسره كه پايين مي آييم ، خشم پسر تمام شده است. نشسته است كنار دختر و اين بار دختر حرف مي زند. صدايش را نمي شنوم. با ميوه هاي كاجمان ، با شادماني بي سببمان در پارك مي چرخيم. فكر مي كنم اشكالي ندارد كه پسرم اين بگو مگو را شنيده است.فكر مي كنم كه زندگي يعني همين. يعني كه كودكي بازي مي كند. كنارش زن و مردي دعوا مي كنند.كلاغي رد مي شود از روي درخت. آن طرفتر دخترو پسر جواني نشسته اند در پرايد سياهي و صداي خنده شان در پارك مي پيچد. پسر ديگري براي نگهبان پارك سيگاري روشن مي كند.از پارك كه بيرون مي آييم مردي با چشمهاي داغ سياهش آشغالها را مي كاود. مادر كودكان بچه هايش را راه مي اندازد كه بروند. دخترك مي خواهد بماند. مادرش هلش مي دهد و مي گويد" راه بيا، رواني!"

شين

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…