من و تو و دنیای کوچکمان
به خاطر چیزهای کوچکی به تو افتخار می کنم. بخاطر شجاعتت برای فرو کردن مشتت در بشقاب ماکارونی. به خاطر شیوه حرف زدنت. به خاطر کلماتی که انتخاب می کنی. به خاطر خمیرهای بازیت که می چسبانی به دیوار. به خاطر تمام شکلهای عجیبی که درست می کنی و شبیه هیچ چیز نیست!
به خاطر چیزهای ساده ای به تو افتخار می کنم.به بازی کردنت با سنگها ، وقتی که بچه های دیگر سرسره بازی می کنند. به حرکت سنجیده پاهایت وقتی از شیب چمن بالا می روی. به نگاهت و تمرکزت وقتی سنگهای کوچک را از روی زمین بر می داری. به ذوقت برای دیدن یک کلاغ در آسمان.
تو بلد نیستی بشماری. تا ده هم که بشماری 8 را فراموش می کنی. هنوز قرمز و زرد را با هم قاطی می کنی. هیچ شعری را از اول تا آخر نمی توانی بخوانی. نقاشیهایت شبیه هیچ چیزی که قبلا دیده باشم نیست. اما می توانی کتاب قصه ات را باز کنی و قصه تازه ای بسازی. می توانی با مشت ، غذا بخوری. می توانی لیوان آب را در دستت بگیری و سر بکشی. تو امروز برای اولین بار به مغازه رفتی و برای خودت پاستیل خریدی. من ایستاده بودم و نگاهت می کردم و غرق غرور بودم. به خاطر قدمهای کوچکت. به خاطر سرت که بالا گرفته بودی. به خاطر مشت کوچکت که پول را می فشرد و به خاطر اعتماد به نفست که به من گفتی " تو نیا" به تو افتخار می کنم ، برای همین چیزهای ساده و معمولی. برای کودکیهایت. برای هر لحظه ای که با تو زندگی می کنم.
مادر شین
پ.ن. متاسفم که فرصت نشد کامنتهای پست قبل را جواب بدهم . مخصوصا که از نازی کامنت فارسی داشتم و می خواستم بنویسم که چقدر خوشحالم کرد و همینطور کامنت شکیبای عزیزم.
پ.ن. شایا ، دو ساله شد. در وبلاگ خودش بخوانید. این عکس هم از آنجا ، عکس کیک بازی بچه های ماست. سینا بالای عکس ایستاده است. با تی شرت سبز روشن. من هم بعد از سالها انگشتم را در کیک فرو کردم . اصلا مطمئن نیستم که در کودکیم این کار را کرده باشم
به خاطر چیزهای ساده ای به تو افتخار می کنم.به بازی کردنت با سنگها ، وقتی که بچه های دیگر سرسره بازی می کنند. به حرکت سنجیده پاهایت وقتی از شیب چمن بالا می روی. به نگاهت و تمرکزت وقتی سنگهای کوچک را از روی زمین بر می داری. به ذوقت برای دیدن یک کلاغ در آسمان.
تو بلد نیستی بشماری. تا ده هم که بشماری 8 را فراموش می کنی. هنوز قرمز و زرد را با هم قاطی می کنی. هیچ شعری را از اول تا آخر نمی توانی بخوانی. نقاشیهایت شبیه هیچ چیزی که قبلا دیده باشم نیست. اما می توانی کتاب قصه ات را باز کنی و قصه تازه ای بسازی. می توانی با مشت ، غذا بخوری. می توانی لیوان آب را در دستت بگیری و سر بکشی. تو امروز برای اولین بار به مغازه رفتی و برای خودت پاستیل خریدی. من ایستاده بودم و نگاهت می کردم و غرق غرور بودم. به خاطر قدمهای کوچکت. به خاطر سرت که بالا گرفته بودی. به خاطر مشت کوچکت که پول را می فشرد و به خاطر اعتماد به نفست که به من گفتی " تو نیا" به تو افتخار می کنم ، برای همین چیزهای ساده و معمولی. برای کودکیهایت. برای هر لحظه ای که با تو زندگی می کنم.
مادر شین
پ.ن. متاسفم که فرصت نشد کامنتهای پست قبل را جواب بدهم . مخصوصا که از نازی کامنت فارسی داشتم و می خواستم بنویسم که چقدر خوشحالم کرد و همینطور کامنت شکیبای عزیزم.
پ.ن. شایا ، دو ساله شد. در وبلاگ خودش بخوانید. این عکس هم از آنجا ، عکس کیک بازی بچه های ماست. سینا بالای عکس ایستاده است. با تی شرت سبز روشن. من هم بعد از سالها انگشتم را در کیک فرو کردم . اصلا مطمئن نیستم که در کودکیم این کار را کرده باشم
پ.ن.همین حالا که این پست را می نویسم ، صندلی غذای سینا را گذاشته ام کنارم و برایش موزیک گذاشته ام. پسرم ماست و ماکارونی و یک لیوان آب را قاطی کرده است و مشت مشت می خورد! یادم رفت بنویسم که برای شجاعتش برای خوردن تمام ترکیبات خودش هم بهش افتخار می کنم!!