گردگیری نشده های صبحگاهی خانم شین
مرا ببخش اگر به تو زنگ زدم. به حرفهای احمقانه ای فکر می کنم که باید ردیف کنم و منصرف می شوم. می نشینم و می نویسم. پاره که نمی شود کرد. پاک می کنم. صفای کاغذ خیلی وقت است که فراموشم شده است. حالا چه کنم با این وسوسه مرگبار؟ بگذریم. دنبال روزنه ای می گردم و نیست. باورت نمی شود که چه چیزهایی نوشتم در ذهن نویسی دیروزم. چیزهایی بود از مثلا 18-19 سالگیم. اصلا باورم نمی شد که آن جا باشد چه برسد که بلرزاند دل مرا هنوز مثل آن دخترک ایستاده در راهرو دانشکده. شوخ و شنگ و باز دوباره من بودم و روزهایی که هر روز به آن ساختمان آجری می رفتم. من و مانا و گردشهای بی پایان ما در راهروهای دانشکده. من و مانا و حرفهای درگوشی. من و مانا و چشمهای ضعیف من و ندیدنهام. من و مانا و هزار خاطره دیگر. هنوز که به دانشکده فکر می کنم ، لبخند می زنم. چه روزهایی بود روزهایی که می شد ساعتها سر طرحهای صد من یک قازمان بحث کنیم. با همین توهمات معماران و کلاه بزرگشان. من این عبارت را جایی خوانده ام . از من نیست." معمارها تمام روز با کلاه بزرگی از این طرف به آن طرف می روند و هیچ کاری نمی کنند. برای همین تصمیم گرفتم معمار شوم." گاهی فکر می کنم که اگر وقت انتخاب رشته خام نمی شدم و معماری را نمی زدم ، احتمالا من هم مثل خیلی از نوستالژی زده های عمرانی عاشق معماری می شدم. مثل حالا که هی آه بکشم از دوری بردار و نیرو و فکر کنم که شاید اگر من هم می رفتم عمران مثل نادر دیگر نه به احساس خوشایند دیدن یک آبشار فکر می کردم و نه به وسعت روح انسان. معماری اما دنیای دیگری است. باید از زاویه دیگری نگاهش کنم. حالا به شدت دلتنگش هستم. اینکه بنشینم و بکشم. فکر می کنم معماری را دوست دارم. به خاطر دوران دانشجویی فوق العاده ای که داشتیم. به خاطر تمام آن روزهایی که در آتلیه ما هفت دختر دور هم نشستیم و هی حرف زدیم تا روزی که دکتر نیلی به حسین گفت که سر راه برای ما سبزی بخرد که وقت حرف زدن پاک کنیم. دیروز که کمدم را خالی می کردم تکه های کاغذ پوستیهای معماری 3 را پیدا کردم. همه را ریختم دور. دلم برای حسین تنگ شده بود که این روزها به ما زنگ نمی زند. راستی یادم باشد در مورد حسین یک حرف خاله زنکی در گوشتان بگویم. باید به خانه امیر هم برویم. برای تبریک عروسی. چقدر بزرگ شده ایم نه؟ مهران را که دیدم فکر کردم که ما بزرگ شده ایم و مهران شکسته. نمی دانم چرا. دیگر آن روزهایی نیست که فاصله هایمان یک میز بود و از جیک و پیک زندگی همدیگر خبر داشتیم. حسین هم که قسمتهای خاله زنکی وجودش درست کار نمی کند و اطلاعات را یا با تاخیر می دهد یا اصلا نمی رساند یا بدتر از آن شاید خبردار نمی شود. بعضی از بچه های دانشکده را که می بینم باورم نمی شود که روزی جوان بوده اند. چه برسد به دانشجو بودن و خام بودن. چنان در ژست بودنشان هستند و چنان غرق شده اند در رویای معماری که دنیا را عوض می کند. من تازگیها مجله معمار را ورق نزده ام ، اما احتمالا خیلیهایشان از همین طرحهای در پیت تولید کرده اند. بابا از اسبت پیاده شو بیا با هم برویم. ما هم بله! ما هم معمار هستیم. ما هم می نشینیم و طرح می کشیم. حتی دیوانه هایی پیدا می شوند که طرحهای ما را هم می سازند. باور کن. پیاده شو از اسبت. خواهر! برادر! سال بالایی! از آن بدتر لحن غم انگیزآنهاییست که با افسوسی که آدم به یک کردکودیل کمیاب در حال انقراض نگاه می کند به آدم می گویند " دیگه سر کار نمی ری؟ چرا؟!" یا از آن هم بدتر" دیگه نمی خوای بری؟"،" رشته به این خوبی!" از آن بیشتر از همان کسانی لجم می گیرد که نوشته های مرا می خوانند و مثل یوزپلنگ کمین می کنند که در اولین فرصت بگویند " به نظر من وقتش است که سر کار برگردی!" اصلا این سر کار رفتن و سر کار نرفتن من تولید نوعی فلسفه کرده است که من نمی خواهمش. برای من چیز ساده ایست. زنی که می خواهد سه سال با کودکش باشد. همین و بس. و تا اینجا این دو سال و اندی قشنگترین سالهای زندگی من بوده است. چرا باید خرابش می کردم با هر روز نیمه جان از تختخواب خزیدن و بچه را در مهدکودک چپاندن؟ چرا باید خرابش می کردم با زندگی نکردنش؟ چرا همه می خواهند این نارضایتی عمومیشان از زندگی به زندگی بقیه هم سرایت کند؟ چرا نمی شود که با مهربانی ببینند که من هستم و هیچ مشکلی هم ندارم. یک روز سرکار برمی گردم. کی ؟ نمی دانم. اما برمی گردم. برای اینکه دلم برای معماری تنگ شده است. البته نه ایستگاههای مترو. دلم محوطه سازی می خواهد. شاید بعد از این همه به سرم زد و رفتم "معماری منظر" خواندم. فکر رفتن به دانشکده وسوسه ام می کند. اما دانشکده ای که مانا نداشته باشد به چه دردی می خورد؟ یا بهاره؟ یا طاهره؟ یا شیده؟ نه ... بدون اینها به دانشکده هم که بروم دق می کنم. امروز ذهنم زده است به روزهای دانشکده. روزهایی که طولانی بود و پرهیجان. روزهایی که با بی توجهی تمام می گذراندمشان. حالا دلتنگ آن بی اعتنایی عجیبم هستم به رشد. دلتنگ آن در راه بودنم بدون وسوسه رسیدن. دلتنگ آن شعرهای آن روزها. یا آن روزی که در کلاسی روبروی نازلی نشستم و از اولین دیدارم با الف گفتم. چقدر تازه بود آن روزها. من روسری آبیم را سرم کرده بودم و ازهمه روزهای دیگر قشنگتر شده بودم. کتک طوسی پوشیده بود و کتاب" کوری" زیر بغلش بود. خنده توی چشمهای سبزش بود. دستهایش را گرفتم. دستهایی که از همان لحظه های اول هیچ وقت با من و زندگیم غریبه نبودند. دستهایی که از همان وقتی که دیدمش جزئی از من بودند. هیچ وقت نلرزیدم وقت گرفتن دستهایش به جز یک بار. آن روز که کوه رفته بودیم با آیدا و علی و آن دختری که کاپشن سبزی مثل غورباقه پوشیده بود و من داشتم از حسادت می مردم وقتی به او می خندید. بعد در راه می رفتیم و من و او تنها شدیم و دستم را گرفت. نه مثل همیشه. انگشتهایش خزید بین انگشتهایم. آن وقت فهمیدم که نمی توانم بایستم و ببینم که به کسی به جز من توجه دارد. فهمیدم که باید عاشقش باشم. چه باور کنم و چه نکنم. صد سال است درکه نرفته ایم. دلم تنگ شده است. حتی برای آن اردکهای چاقی که از بس پفک خورده بودند بلد نبودند چیز دیگری بخورند. برای آن روزهایی که عکسهایش هست. آقای سلطانی می گوید عکسها را باید دور ریخت. عکسها را باید دور ریخت چون شادی دیروز ، حسرت امروز است. به نظرم باید همه عکسها را دور ریخت به جز عکسهای بچگیمان. هنوز من به آن عکس الف که کنار باغچه پر از گل رز ایستاده است نگاه می کنم احساس عجیبی دارم. در روزهای نامزدیمان مادرش همین عکس را در کیف پول من دید و پرسید که کیست. نه اینکه بچه اش را نشناخته باشد. باورش نمی شد که آن عکس در کیف من باشد. چقدر باید سخت باشد عروس آوردن. زنی که عکس بچه ات را می گذارد توی کیفش و بعد او تصمیم می گیرد که چه بخورد و کجا برود و کی برود و هزارچیز دیگر. ذهن جان! حق با آقای سلطانیست . تو اصلا نمی توانی در لحظه حال باشی. ببین مرا به کجاها می کشانی؟ گذشته. آینده. گذشته. آینده. اما همین حالا بچه من روی میز کنارم نشسته است. کبریتها را ریخته است و آواز می خواند. من از صبح نشسته ام و می نویسم. ببین چقدر از روزم را گذرانده ام در خیال تو و بچه ام همینطور برای خودش گشته است. تو باید ظالم باشی. فراموش کردم ... این هفته باید با هم خوب باشیم. دست به گیس نشویم. بد و بیراه نگوییم. فراموش کرده بودم! بگذریم...
شین
پ.ن. همان پانوشت ذهن نویسی قبلی !!
پ.ن. این روزها اینقدر می نویسم که شاید روزی چند بارآپدیت کنم. مهم نیست. نخوانید اگر خسته شده اید اما وای به حال کسی که جرات کند و کامنت بگذارد که کمتر بنویس!! این هفته هفته نوشتن است. نوشتن و نوشتن و دیگر هیچ... هوووف
شین
پ.ن. همان پانوشت ذهن نویسی قبلی !!
پ.ن. این روزها اینقدر می نویسم که شاید روزی چند بارآپدیت کنم. مهم نیست. نخوانید اگر خسته شده اید اما وای به حال کسی که جرات کند و کامنت بگذارد که کمتر بنویس!! این هفته هفته نوشتن است. نوشتن و نوشتن و دیگر هیچ... هوووف