خانمها، متاسفم که اشکتان را در می آورم

هر روز باید می نوشتم. نوشتم؟ هر لحظه نوشتم. در درونم. در لحظه هایم . در بازیهایم. دیروز روی کابینت را آرد ریخته بودم و با وردنه خمیر پیراشکی را باز می کردم. بعد کمی عقب رفتم و به خودم نگاه کردم. صدای خنده پسرم می آمد. آشپزخانه ام در نور محو غروب می رقصید. من و افکارم و پنجره باز تنها بودیم. نگاه می کردم به این زن سی یک ساله با چشمهای درشت قهوه ایش و یادم می آمد دختری را که بیست و یک ساله بود و مانتوی آبی کمرنگی می پوشید با یک شال سبز روشن. در آینه ها آنقدر به خودش نگاه می کرد که خسته می شد. آن روزها زندگی چیز دیگری بود. چیزی از جنس نور بود. چیزی که ابتدا و انتهایی نداشت. همه چیز بی اندازه رویایی و غیر واقعی بود. نشستن در زیر باران. قدم زدن روی چمن. شعر خواندن در کوه. شال سبز را که نوشتم یادم آمد که با همین شال بود که در سفر مشهد هلم دادند در استخر. بهاره یادت هست؟ شالم آب رفت و شد قدر یک کف دست . کی بود مرا هل داد؟ از آب که بیرون آمدم بیژامه کی را پوشیدم؟

این خاطره ها حالا هر روز به سراغم می آیند. دیروز یکی از خاطره ها را برداشتم و مدتها نگاهش کردم. در آنها دختری بود که در اتاقی نشسته بود و به یک لیوان نگاه می کرد. این تصویر را همینطور که هست ، نگه دارید و بگذاریدش وسط یک فیلم عاشقانه . به یک لیوان. محبوب من از این لیوان آب خورده است. آیا داریم از جوانی دور می شویم؟ آیا اینکه در ذهنم این خاطرات اینطور بی داد می کنند از ترس فراموش شدن است؟ آیا حریمهای خاکی ذهنم دارند علیه "زندگی در لحظه" فعالیت می کنند؟ استاد عزیز ... اینها حسرت نیست. اینها همان مشق شماست. گفتی بنویس. گفتی هر چه که می گوید بنویس. ذهن من اینها را می گوید: "یادت هست آن روزی که با شال سبزت ایستادی و به اطرافت نگاه کردی و تو بیست و یک ساله بودی و جهان نو بود؟ یادم هست. حتی یادم هست آن روز را با تمام جزئیات. بالا رفتنم از آن پل هوایی. ایستادنم. وزش ملایم نسیم." ذهن من مدام اینها را می گوید. گذشته . گذشته و گذشته. ذهن من نمی خواهد که من در حال باشم. ذهن من مدام می خواهد یادآوری کند که زندگی بیست و یک ساله ها از زندگی سی و یک ساله ها زیباتر است.

اما زندگی سی و یک ساله ها هم زیبایی خودش را دارد. بی مقایسه. من اینجا ایستاده ام. سی و یک ساله ام. بلوز و شلوار گلدار قرمزی پوشیده ام و خمیر پیراشکی باز می کنم. اینجا خانه من است. بیرون مرزهای امن من، دخترکان با شالهای سبز کمرنگ از پله های پل هوایی پایین می آیند. بیرون از مرزهای امن من هنوز گاهی باران می بارد. دختری را می بینم که کودکانه دیازپام می خورد و آرزوی مرگ می کند. بیرون از مرزهای امن امروز من ، دختری در پیچ جاده درکه ، پسری را می بوسد. بیرون از مرزهای من، آبشار در نگاه دو عاشق معنی پیدا می کند. بیرون از مرزهای من ، دختران گم می شوند در غنای اولین بوسه ها. بیرون از مرزهای من اما آرامش نیست. هر چه هست دلتنگی است و تب و تاب. برای همین است که دیگر بیست و یک ساله نیستم. اما چیزی از جنس هیجان در آن روزها هست که اینطور حریصانه ذهنم نگاهشان می دارد و می گذارد روبروی امروزهایم. کودکم را نگاه می کنم. تو را نگاه می کنم. خانه ام را نگاه می کنم. زندگی امروز چیز دیگریست.

ذهنم نمی داند که زیبایی درخشان آن روزها را نمی توان یدک کشید. نمی شود در کوله باری گذاشت و کشاند به امروز. مانا را سفت چسبیده ام که خاطره زنده ام از آن روزهاست اما حالا زندگی چیز دیگریست.کنار هم نمی شود گذاشتشان. زندگی آن روز مال بیست و یک سالگی بود. هیچ وقت نمی توانستم در بیست و یک سالگی ام ، مادر خوبی باشم. تازه اگر مادر بودن چیزهایی از جنس غریزه در خودش نداشت که هیچ. با این همه ذهنم مرا برمی گرداند به آن روزها. به پیراهنی آبی که روزی پوشیده ام و حالا به یاد نمی آورم. به عکسی که انداخته ام و هرگز ندیده ام. ذهن خائنم اشکم را در می آورد. نمی دانم چرا گریه می کنم. امروز من،پسرم، جلوی رویم نشسته است. با یک ماژیک صورتی روی کاغذهای یادداشت من نقاشی می کشد. خمیازه می کشد و به من پناه می آورد. پس چرا گریه می کنی دیوانه؟چرا ذهن دربه درم مرا می برد به آن روزها؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟

خفه شو سلین دیون*. بدبخت. چرا صدای تو عوض نشده است؟ تویی که داری مرا به گریه می اندازی؟ به یاد هزار شبی که آهنگهای تو را گوش داده ایم.آن روزها به بازیهای ذهنم فکر نمی کردم. نامه می نوشتم. نامه و نامه. روز خانه تکانی عزیزم، جرات نکردم کیسه نامه هایمان را باز کنم. انگار دود بلند می شد از آنهمه نامه عاشقانه. کیسه را باز کردم و بستم. دیدم که اگر بنشینم و بخوانمشان باید چهار ساعت همانجا بنشینم و گیج و مسحور آن خاطره ها تلو تلو بخورم. فقط یکی از کارتها را برایت خواندم. یادت هست؟ چرا دارم گریه می کنم؟ دست از سر خودت بردار. قضاوت نکن. بگذار گریه کنی. چه می شود مگر؟ تو اینجا تنهایی. بچه را با سینی صبحانه اش گذاشته ای جلوی تلویزیون. تویی و این سگ بیچاره که دو برابر هیکلش پارس می کند. چه می شود اگر گریه کنی؟ چرا نمی شود در لحظه زندگی کرد. شاید گریه ام برای درد دور ریختن این خاطره هاست. من اگر درسهایم را خوب یاد بگیرم، باید در لحظه باشم. باید قضاوت نکنم و مهمتر از همه به عقب نگاه نکنم. به عقب نگاه نکن. به عکس آن دخترکان در روز تولدت نگاه نکن. به عکسشان در بالای تپه در حال هندوانه خوردن نگاه نکن. نگاه نکن ........................................

شین

* Celine Dion


Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…