يادم باشد كه از داشتنت خوشحالم
در آينه به موهاي سرم نگاه مي كنم. از كي تا به حال سرم شوره مي زند؟ خوب نگاهش مي كنم. شوره نيست.سماق است. سر صبحانه براي اينكه سينا را ثابت نگه دارم ، يكي دو بسته كوچك سماق پخش كردم روي ميز كه روي آنها نقاشي كند. بعد احتمالا دست سماقي را زده است به كله من. خنده ام مي گيرد.سرم را مي تكانم.
***
ديروز از كلاس كه برگشتم مدتها به حرفهايي كه شنيده بودم فكر مي كردم. مي دانم كه خيلي وقتها از داشتن سينا خوشحال بوده و هستم. اما وقتهايي هم بوده است كه فراموشم شده است كه داشتن بچه تا چه حد لذت بخش است. وقتهايي بوده كه به بچه ام به چشم مساله اي نگاه كرده ام كه بايد حل شود. گاهي بوده است كه فكر كرده ام كه بايد او ببازد تا من برنده بشوم. به جاي اينكه همراهش باشم در مقابلش بوده ام. ديروز از كلاس كه به خانه برگشتم مادرم آشفته بود. سينا از صبح هيچ چيزي نخورده بود. بردمش پارك و حسابي دويديم. بعد رفتيم دركه و كباب خورديم. نگاهش مي كردم و مي ديدم كه بايد گاهي به خودم اين چيزها را يادآوري كنم. اينكه داشتنش واقعا لذت بخش است. اينكه او يك انسان مستقل است و داراي ارزش انساني است. اينكه من مادرش هستم نه صاحبش و اينكه احترام او به عنوان يك انسان واجب است. نبايد شخصيتش خرد شود. بايد به عنوان يك انسان حفظ شود و من وظيفه دارم كه يادش بدهم كه خودش را دوست داشته باشد.
***
كتاب بسيار باارزشي خواندم. "يك دقيقه با فرزندم" نوشته اسپنسر جانسون / ترجمه سيمين محسني/ نشر ني. كتابي بسيار خلاصه و بسيار كارآمد. سه اصل طلايي در تربيت كودك را توضيح داده است. كتاب بسيار كم قطري است و من يك نفس خواندمش. حتما بخريد و بخوانيد. ديروز كه در مورد تشويق و تنبيه از آقاي سلطاني سوال كردم اين كتاب را پيشنهاد كرد و واقعا بي نظير بود. كلامي موثر و خلاصه ، بدون زوايد معمول كتابهاي روانشناسي. اين كتاب 109 صفحه است و قيمتش 1200 تومن.
***
زده ام به سيم جواتي حسابي. دارم كتابهاي آگاتا كريستي را مي خوانم. لم داده در امنيت خانه پدري با بچه اي كه كاري به كارم ندارد، جنايت خفته و الفباي جنايت و خانه كج را مي خوانم و لذت زيادي مي برم!
***
آخرين جلسه هوش متعادل ، هوش اجتماعي را به زودي مي نويسم. اين دوره كلاسهاي ما تمام شود. جلسات هفتگي بعد از عيد از ارديبهشت ماه داير خواهد بود اما موضوعش هنوز مشخص نيست.
***
چه كم مانده تا عيد. نه؟ عدسهاي من جوانه زده اند و من احساس خوشايند و عجيبي را تجربه مي كنم.
***
سينا ديروز مي پرسد : "مامان، بابا كجاست؟" مي گويم :" بابا با بابا جون رفتن اصفهان."با تعجب مي گويد :" بابا با باباجون ازدواج كردن؟!"
خانم شين
پ.ن. بلاگر باز شد!! به خودم تبريك مي گم. جواب كامنت خودتان را در كامنت دوني پايين بخوانيد حتما. اگر ابهامي بود اينجا بنويسيد براي ادامه بحث.
***
ديروز از كلاس كه برگشتم مدتها به حرفهايي كه شنيده بودم فكر مي كردم. مي دانم كه خيلي وقتها از داشتن سينا خوشحال بوده و هستم. اما وقتهايي هم بوده است كه فراموشم شده است كه داشتن بچه تا چه حد لذت بخش است. وقتهايي بوده كه به بچه ام به چشم مساله اي نگاه كرده ام كه بايد حل شود. گاهي بوده است كه فكر كرده ام كه بايد او ببازد تا من برنده بشوم. به جاي اينكه همراهش باشم در مقابلش بوده ام. ديروز از كلاس كه به خانه برگشتم مادرم آشفته بود. سينا از صبح هيچ چيزي نخورده بود. بردمش پارك و حسابي دويديم. بعد رفتيم دركه و كباب خورديم. نگاهش مي كردم و مي ديدم كه بايد گاهي به خودم اين چيزها را يادآوري كنم. اينكه داشتنش واقعا لذت بخش است. اينكه او يك انسان مستقل است و داراي ارزش انساني است. اينكه من مادرش هستم نه صاحبش و اينكه احترام او به عنوان يك انسان واجب است. نبايد شخصيتش خرد شود. بايد به عنوان يك انسان حفظ شود و من وظيفه دارم كه يادش بدهم كه خودش را دوست داشته باشد.
***
كتاب بسيار باارزشي خواندم. "يك دقيقه با فرزندم" نوشته اسپنسر جانسون / ترجمه سيمين محسني/ نشر ني. كتابي بسيار خلاصه و بسيار كارآمد. سه اصل طلايي در تربيت كودك را توضيح داده است. كتاب بسيار كم قطري است و من يك نفس خواندمش. حتما بخريد و بخوانيد. ديروز كه در مورد تشويق و تنبيه از آقاي سلطاني سوال كردم اين كتاب را پيشنهاد كرد و واقعا بي نظير بود. كلامي موثر و خلاصه ، بدون زوايد معمول كتابهاي روانشناسي. اين كتاب 109 صفحه است و قيمتش 1200 تومن.
***
زده ام به سيم جواتي حسابي. دارم كتابهاي آگاتا كريستي را مي خوانم. لم داده در امنيت خانه پدري با بچه اي كه كاري به كارم ندارد، جنايت خفته و الفباي جنايت و خانه كج را مي خوانم و لذت زيادي مي برم!
***
آخرين جلسه هوش متعادل ، هوش اجتماعي را به زودي مي نويسم. اين دوره كلاسهاي ما تمام شود. جلسات هفتگي بعد از عيد از ارديبهشت ماه داير خواهد بود اما موضوعش هنوز مشخص نيست.
***
چه كم مانده تا عيد. نه؟ عدسهاي من جوانه زده اند و من احساس خوشايند و عجيبي را تجربه مي كنم.
***
سينا ديروز مي پرسد : "مامان، بابا كجاست؟" مي گويم :" بابا با بابا جون رفتن اصفهان."با تعجب مي گويد :" بابا با باباجون ازدواج كردن؟!"
خانم شين
پ.ن. بلاگر باز شد!! به خودم تبريك مي گم. جواب كامنت خودتان را در كامنت دوني پايين بخوانيد حتما. اگر ابهامي بود اينجا بنويسيد براي ادامه بحث.