من ، خودم و خانم شین
از کنار بچه ام که خوابیده، می خزم و بلند می شوم. عصبانیم که نخوابیده ام. درونم کسی غر می زند. "نخوابیدی! بچه تا نصفه شب بیدار می مونه. پدرتو در میاره. اه! کاش می خوابیدی..."،"کاش" دینگ! مکالمه درونی را نگه می دارم. گوش می کنم. سعی می کنم بدون قضاوت مشاهده کنم. نخوابیده ام. شاید خسته باشم. اما فرصت دارم که به کارهایم برسم. شاید رسیدن به کارهایم نیرویی که لازمش دارم به من بدهد. به والد نگران می گویم."ممنون که به من تذکر دادی." با تعجب و چپ چپ نگاهم می کند. به اتاق کار می روم. پیراهنهای اتو نشده همسرم با حالتی غم زده از در کمد آویزان هستند. " گندت بزنن! سه روزه خونه مامانت ولویی ! سه تا پیرهن نتونستی اتو کنی؟ خاک بر سرت. به تو هم می گن زن؟ یه بار شوهرت یه چیزی ازت خواست. بردی و آوردیشون..." دینگ! باز هم شمایی والد جان!؟ حال شما خوبه؟ نگران منی؟ می ترسی که به کارهایم نرسم. الان اتو می کنم. سی دی "رفتار با کودک" آقای سلطانی را می گذارم و میز اتو را باز می کنم. پایه های میز جیر جیر می کنند. اتو را اصلا نمی دانم کجا گذاشته ام. " باید خجالت بکشی. می دونی چند وقته هیچی اتو نکردی؟" ،"باید" دینگ! ایست. باید وضعیت را همینطور که هست بپذیرم و بهایش را بپردازم. بهایش این است که به جای اینکه لم بدهم و با لیوان نسکافه ام جلسه اول را تماشا کنم، پشت میز اتو این کار را می کنم. با جادوی کلام استادم ، پیرهنها به سرعت اتو می شوند. " نمازت مونده. شام چیکار می کنی؟ این چه وضع خونه و زندگیته؟ اصلا حرفهای منو امروز نوشتی؟ دیشب هم درست برای من وقت نذاشتی. باید بیشتر به من گوش کنی"، "باید" دینگ! نگرانی؟ می ترسی به کارهایم نرسم. گوشه کاغذ یادداشتم به ترتیب می نویسم."نماز - شام - شستن رختها " مظلومانه اضافه می کند " نوشتن یادداشتهای روزانه" به ذهنم لبخند می زنم. به نظرم معرفت حسابی می خواهد یادآوری این کار. می نویسم" نوشتن یادداشتهای روزانه - مرتب کردن کتابها - کتاب " با تمام نیرو به جلو" - دفتر هوش متعادل - مدیتیشن" تمام شد؟ "تمام" سکوت را در ذهنم مزه مزه می کنم. جلسه دوم کلاس را می گذارم و پیراهن بعدی را جلو می آورم.
***
کی همه دانسته هایم را فراموش کردم و به جهان غم انگیز ندانستن پناه آوردم و چرا؟ دیروز سر کلاس وقتی حرف از تجسم خلاق بود ، خوب یادم بود که سر دفاع از پروژه ام آنقدر در ذهنم این دفاع را مجسم کرده بودم و موفقیت خودم را دیده بودم که اصلا ترسی نداشتم. انگار نه یک روز خاص که روزی تکراری بود. حرف زدن جلوی آن همه آدم. حرف زدن جلوی نگاه استادها. دفاع کردن از خط و خطوطی که کشیده بودم و پروژه بیمارستانم. اما واقعا عالی دفاع کردم. استادها بیشتر از پروژه ام به دفاعم نمره دادند.
بعد اینکه " حالا چه کنم؟" تمام دوران دانشجویی ام به این سلاح مجهز بودم. در پروژه ها کاغذ که نصفه شب تمام می شد یا جوهر که می ریخت روی مقواهای نهایی همیشه من بودم که بقیه را آرام می کردم با سلاح " حالا چه کنم؟" یا " حالا چه می شود کرد؟" این آموزه ها برای من تازه نیست. یادآوری چیزهاییست که از قبل می دانستم و به دلایلی فراموششان کرده ام. "سرزنش" را وارد ذهن و زندگیم کرده ام که هیچ فایده ای برای من و خانواده ام ندارد. به جای "حل مساله" از اینکه فرصتی هست که چیزهایی را که از قبل می دانستم به یاد بیاورم خوشحالم.
***
حالا باز جواب کامنتها را بدهم؟ من خیلی آدم با حوصله ای نیستم. از تکرار هم خیلی زود خسته می شوم. در مورد هوش جنسی من یک چیزی می نویسم و خواننده آن چیزی که دلش می خواهد را می خواند. من می نویسم که مادر جلوی بچه اش نیمه برهنه نباشد. یک نفر کامنت می گذارد خاک بر سر هر کسی که گفته مادر نباید آستین کوتاه بپوشد! بهرحال بیشتر سوالها از این تفاوت خوانده شدن سرچشمه می گیرد و من نه وقت و نه حوصله اش را ندارم که جوابشان بدهم.چند توضیح کوتاه می دهم و بقیه اش بماند برای سایت خود آقای سلطانی. به زودی این سایت راه اندازی می شود و آنجا می توانید دل راحت هر چقدر خواستید داد بزنید. چون آقای سلطانی هم صبرش از من بیشتر است و هم اطلاعاتش . از تکرار مکررات هم خسته نمی شود.فقط جواب فرنایس را در کامنت دانی پست قبل نوشتم. چون بهش قول دادم در ضمن چند نفری از بچه ها در این مورد تاکید کردند.
خانم شین
پ.ن. در مورد هوش جنسی حتما مطلب مانا را هم بخوانید
***
کی همه دانسته هایم را فراموش کردم و به جهان غم انگیز ندانستن پناه آوردم و چرا؟ دیروز سر کلاس وقتی حرف از تجسم خلاق بود ، خوب یادم بود که سر دفاع از پروژه ام آنقدر در ذهنم این دفاع را مجسم کرده بودم و موفقیت خودم را دیده بودم که اصلا ترسی نداشتم. انگار نه یک روز خاص که روزی تکراری بود. حرف زدن جلوی آن همه آدم. حرف زدن جلوی نگاه استادها. دفاع کردن از خط و خطوطی که کشیده بودم و پروژه بیمارستانم. اما واقعا عالی دفاع کردم. استادها بیشتر از پروژه ام به دفاعم نمره دادند.
بعد اینکه " حالا چه کنم؟" تمام دوران دانشجویی ام به این سلاح مجهز بودم. در پروژه ها کاغذ که نصفه شب تمام می شد یا جوهر که می ریخت روی مقواهای نهایی همیشه من بودم که بقیه را آرام می کردم با سلاح " حالا چه کنم؟" یا " حالا چه می شود کرد؟" این آموزه ها برای من تازه نیست. یادآوری چیزهاییست که از قبل می دانستم و به دلایلی فراموششان کرده ام. "سرزنش" را وارد ذهن و زندگیم کرده ام که هیچ فایده ای برای من و خانواده ام ندارد. به جای "حل مساله" از اینکه فرصتی هست که چیزهایی را که از قبل می دانستم به یاد بیاورم خوشحالم.
***
حالا باز جواب کامنتها را بدهم؟ من خیلی آدم با حوصله ای نیستم. از تکرار هم خیلی زود خسته می شوم. در مورد هوش جنسی من یک چیزی می نویسم و خواننده آن چیزی که دلش می خواهد را می خواند. من می نویسم که مادر جلوی بچه اش نیمه برهنه نباشد. یک نفر کامنت می گذارد خاک بر سر هر کسی که گفته مادر نباید آستین کوتاه بپوشد! بهرحال بیشتر سوالها از این تفاوت خوانده شدن سرچشمه می گیرد و من نه وقت و نه حوصله اش را ندارم که جوابشان بدهم.چند توضیح کوتاه می دهم و بقیه اش بماند برای سایت خود آقای سلطانی. به زودی این سایت راه اندازی می شود و آنجا می توانید دل راحت هر چقدر خواستید داد بزنید. چون آقای سلطانی هم صبرش از من بیشتر است و هم اطلاعاتش . از تکرار مکررات هم خسته نمی شود.فقط جواب فرنایس را در کامنت دانی پست قبل نوشتم. چون بهش قول دادم در ضمن چند نفری از بچه ها در این مورد تاکید کردند.
خانم شین
پ.ن. در مورد هوش جنسی حتما مطلب مانا را هم بخوانید