سبز خواهم شد می دانم ، می دانم ، می دانم*
عدسها را از لای پارچه بیرون می آورم به ریشه های سفید و نازکشان نگاه می کنم. به جوانه های سبز و کوچکشان با سرهای خمیده. نگاه کردن به عدسها احساس خوشایندی به من می دهد. نگاهشان می کنم که از پوسته سبز و مرده شان چطور بیرون می زنند. نگاهشان می کنم که چقدر مشتاقند برای شکوفایی. نگاهشان می کنم. عدسهای خشک را از قفسه حبوباتم بیرون می آورم . در دستم می گیرم و نگاه می کنم. چه کسی باور می کند که در درون این دانه کوچک این دنیای سبز و گرم هست؟ این که اگر گرم و مرطوب و پوشیده نگهش داری ، جوانه می زند. فکر می کنم که عدسها درگیری فکری ندارد. در درون هر کدامشان توانایی شکوفا شدن بالقوه هست. کافی است که شرایط فراهم باشد. بدون اینکه به غایت هستی شان فکر کنند ، شکوفا می شوند. حالا با عدسهایم هستم ، در مسیر شکوفایی. اولین بار است که من رویش را از نزدیک و بیرون خودم نگاه می کنم. اولین بار است که من اینقدر به هستی نزدیکم. در آشپزخانه همیشگی خودم ، با عدسهایم.
***
این روزهای آخر زمستان، شاخه های خشک را هم که نگاه می کنم باورم نمی شود که سبز خواهد شد. دیروز در حیاط خانه پدرم به همه درختها سر زدم و باز باورم نمی شد که چند روز دیگر غرق جوانه های کمروی سبز خواهند شد. دلم برای بهار لک زده است. برای باز کردن پنجره ها . برای بوی شکوفه ها. برای نسیم. برای هر چیزی که از بهار بگوید.
***
چه زیبا نوشته است فرجام ، آنچه را که من مدتها بود می خواستم بنویسم و کلماتش را پیدا نمی کردم:
می گوید نوشته های این صفحه یعنی شما قشنگ زندگی می کنید. می گوید نوشته های این صفحه یعنی شما قشنگ می نویسید. نمی گویم نوشته های این صفحه یعنی ما یاد گرفته ایم قشنگی های زندگی را بنویسیم. نمی گویم. این اعتراف سنگینی است. اعتراف تلخی است. حتی اگر بگویم و نفهمد و بخندد.
***
من همین حالا می روم سراغ آشپزخانه ام. همین حالا...
خانم شین بهاری
پ.ن. دارم می نویسم. هر روز . پشت میزم و روی کاغذ. هر وقت فکری به سرم می زند فوری می نویسم. بهترم. خیلی بهتر.
پ.ن. من با تمرین پیشنهادیت هستم مانا. کلمات والد را از زندگیم حذف می کنم. حتی از نوشته هایم. من از دیروز هر وقت که گفته ام " اما - اگر - کاشکی - باید - نباید " مکالمه را قطع می کنم و دنبال جمله بهتری می گردم.
* فروغ فرخزاد
***
این روزهای آخر زمستان، شاخه های خشک را هم که نگاه می کنم باورم نمی شود که سبز خواهد شد. دیروز در حیاط خانه پدرم به همه درختها سر زدم و باز باورم نمی شد که چند روز دیگر غرق جوانه های کمروی سبز خواهند شد. دلم برای بهار لک زده است. برای باز کردن پنجره ها . برای بوی شکوفه ها. برای نسیم. برای هر چیزی که از بهار بگوید.
***
چه زیبا نوشته است فرجام ، آنچه را که من مدتها بود می خواستم بنویسم و کلماتش را پیدا نمی کردم:
می گوید نوشته های این صفحه یعنی شما قشنگ زندگی می کنید. می گوید نوشته های این صفحه یعنی شما قشنگ می نویسید. نمی گویم نوشته های این صفحه یعنی ما یاد گرفته ایم قشنگی های زندگی را بنویسیم. نمی گویم. این اعتراف سنگینی است. اعتراف تلخی است. حتی اگر بگویم و نفهمد و بخندد.
***
من همین حالا می روم سراغ آشپزخانه ام. همین حالا...
خانم شین بهاری
پ.ن. دارم می نویسم. هر روز . پشت میزم و روی کاغذ. هر وقت فکری به سرم می زند فوری می نویسم. بهترم. خیلی بهتر.
پ.ن. من با تمرین پیشنهادیت هستم مانا. کلمات والد را از زندگیم حذف می کنم. حتی از نوشته هایم. من از دیروز هر وقت که گفته ام " اما - اگر - کاشکی - باید - نباید " مکالمه را قطع می کنم و دنبال جمله بهتری می گردم.
* فروغ فرخزاد