هذیانهای یک خانم شین تب دار
پیچیده در لحاف ، می لرزم. بخاری را روشن می کنم و برمی گردانم طرف خودم. دارم از سرما می میرم. چه بلایی به سرم آمده است. کورمال کورمال از تخت بیرون می خزم. درجه دیجیتال را پیدا می کنم و زیر بغلم می گذارم. 39 درجه که باید 1 درجه به آن اضافه شود. 40 درجه تب دارم. از تخت بیرون می آیم. استامینوفن را پیدا می کنم و یک قرص استامینوفن می خورم. با پایین آمدن تب تصاویر رنگی محو می شوند از جلوی چشمم. کتابم را باز می کنم و کتاب می خوانم. بعد می خوابم. بیدار که می شوم باز دارم می لرزم. باز استامینوفن می خورم. صبح منگم. منگ خوابی نصفه و نیمه. منگ تب. تنم را از رختخواب بیرون می کشم. کی صبح شد و من چرا اینقدر خسته ام؟ هذیانهایم می آیند سراغم. چه خوب که امروز تعطیل است. پدر و پسر با هم مشغول صبحانه خوردن هستند. بعد از پارک رفتن منصرف می شویم. بعد من خجالت می کشم چون من خودم قرار را گذاشته ام و سینا حسابی بد قلقی می کند. وجدانم ناراحتم می کند. دیشب چنان دادی سرش زدم که گلویم گرفت. مریضی که مریضی . چه کار به کار بچه داری؟ می گویم که می برمت پارک عزیزم. لباسهایمان را می پوشیم. تب دارم. چقدر امروز سرد است. مگر بهار نشده بود؟ چرا دوباره اینقدر سرد شد؟ من چقدر سردم است. پارک چقدر دور است. از پارک که به خانه برمی گردیم هلاک تب گوشه ای می نشینم. آقای الف دستهای سینا را می شوید و ناهارش را می دهد. من در تختم ناله می کنم. می لرزم و می لرزم. تا قرصی که خورده ام اثر کند می لرزم. بعد گرمم می شود. عرق می کنم. پتو را کنار می زنم. تب چیز عجیبی از انسان می سازد. همه تصاویر محو می شوند. می مانی در خلا. بی نام و بی صدا. در تب نمی شود حتی کتاب خواند. به خانه نگاه می کنم. چقدر دیروز خوب بود که به جان آشپزخانه افتاده بودیم. حالا نصف آشپزخانه برق می زند. فقط نصفش. نمی دانم می رسم به خانه تکانی یا نه. مهم نیست. نه مهم نیست. شد - شد. نشد هم نشد. دوشنبه و سه شنبه مهمانی دعوتم. چی بپوشم؟ خوب می شوم تا آن موقع؟ فردا می روم پیش مامان. چقدر زود می روند شمال. من اینجا چه کار کنم بی خانه تکانی؟ یا با خانه تکانی؟ یا با این تب؟ مهم نیست. مهم نیست. کتابهای نخوانده ام روی میز به من دهن کجی می کنند. همه شان را کنار می زنم. کتاب تازه ای را که شروع کرده ام دوست ندارم."با تمام نیرو به جلو" را دوست ندارم. به جای همه کتابهای رنگ و وارنگ روانشناسی یک رمان دستم می گیرم. به جای تمام سی دی های آموزشی فیلم "باغ مظفر" را دوباره می بینیم. بهار شده بود. چه شد که دوباره سرد شد؟ من کی بروم مانتو بخرم پس؟ برای مهمانی چه بپوشم و آیا خوب می شوم تا آن روز یا نه؟
شین
شین