من انسان هستم،دوست داشتنی و ستودنی
در مولودی زنانه نشسته ام. شلوغ است. کفشهای پاشنه بلندم به لباس دخترک کناریم می گیرد. کفشهایم را در می آورم. بچه خوابزده ام به آغوشم می آید. در آن همه سر و صدا و نور کلافه غلت می زند. می برمش توی اتاق تا بخوابانمش. از نوزادیش تا به حال در یک میهمانی نخوابیده است.حالا آرام می خوابد. انگار نه انگار که صد زن در این خانه جمع شده اند. انگار نه انگار که نوزاد 6 ماهه ای بالای سرش ونگ می زند و آن طرفتر خانم با بلندگو مولودی می خواند. نگاهش می کنم و باورم نمی شود. نشسته ام که نزدیکش باشم و از دور گوش می کنم. خیلی دیرتر چشمهای ذغالی دختر کوچک را کشف می کنم که دنبال من از سالن به اتاق آمده است، همراه با خواهرش. هر دو پیراهنهای بلند با عکس باربی پوشیده اند و چنان به من نگاه می کنند که مردم در خیابان به هنرپیشه های تلویزیون زل می زنند. نگاهشان مرا به یاد چیز آشنایی می اندازد. معلوم است که به چشم دو دختر خیلی ستایش انگیز آمده ام. به من نگاه می کنند و دست در گردن هم پچ پچ می کنند. طوری نگاهم می کنند که حس می کنم از بلورم. شکستنی و خیال انگیز. آخرین باری که دختر بچه ها اینطور با آرزو دنبالم آه می کشیدند روز عروسیم بود. ده تا شاید هم بیشتر دختر بچه دنبالم راه افتاده بودند و هر جا می رفتم با آرزو نگاهم می کردند. زیر نگاهشان احساس عجیبی داشتم. اما حالا عروس نبودم. زنی بودم جا افتاده. با کت و شلوار زرشکی و یک بچه خوابیده. دخترها چنان نگاهم می کردند که سرم گیج می رفت. به صورتهای کوچکشان لبخند زدم. حس می کردم این خودم هستم که کوچک شده ام. حس می کردم خودم هستم که به خودم نگاه می کنم و آه آرزومندی می کشم. من برای اینکه اینطور ستوده شوم هیچ کاری نکرده بودم. نه زیباتر و نه جوانتر از بقیه زنان بودم. اما بین آن همه زن،این دو دختر چشم ذغالی مرا انتخاب کرده بودند. به حرکات دستانم نگاه می کردند. به مراقبتم از بچه ام. فکر کردم که یک عمر در آینه ها نگاه می کنیم تا ستایش شویم. حالا اینجا در این اتاق ، در زیرزمین این خانه غریبه من بی آن که هیچ تلاشی کرده باشم ستایش انگیزترین انسان روی کره زمینم. من کوچک شده بودم و از نگاه دختر بچه ها عاشقانه به خودم نگاه می کردم، آن طور که به یک پرنسس که از یک قصه بیرون پریده باشد نگاه می کنند. ستایش خاموش چشمهای داغ دختر بچه های آن روز هنوز همراه من است. فکر می کنم که من انسان هستم. دوست داشتنی و ستودنی. همینطور که هستم. فکر می کنم و به دختر 5 ساله کودکیهایم قول می دهم که نگاههایش را فراموش نکنم. نگاههایی که از چشم دخترکانی دیگر برای من فرستاده است تا به من یادآوری کند که مرا دوست دارد. مرا عاشقانه دوست دارد. همینطور که هستم.
پرنسس شین
پ.ن. اولین نوشته سال جدیدم را برای ستایش مقام انسان می نویسم. برای اینکه در آینه به خودتان نگاه کنید و به یاد بیاورید که ستودنی هستید. که همانی هستید که باید باشید و فراموش نکنید که همیشه و همه جا یکی هست که عاشقانه نگاهتان می کند. از چشم کودکانی که می بینید یا از همین آینه های کوچک. سال نو مبارک! بهاری باشید.
پ.ن. اولین نوشته سال جدیدم ششصدمین نوشته ام در این وبلاگ است.
پرنسس شین
پ.ن. اولین نوشته سال جدیدم را برای ستایش مقام انسان می نویسم. برای اینکه در آینه به خودتان نگاه کنید و به یاد بیاورید که ستودنی هستید. که همانی هستید که باید باشید و فراموش نکنید که همیشه و همه جا یکی هست که عاشقانه نگاهتان می کند. از چشم کودکانی که می بینید یا از همین آینه های کوچک. سال نو مبارک! بهاری باشید.
پ.ن. اولین نوشته سال جدیدم ششصدمین نوشته ام در این وبلاگ است.