با من رجوع کن، من ناتوانم از گفتن*
فقط چند ساعت دیگر، آن وقت من هم دوباره دریا را خواهم دید. چند ماه است که از این شهر بیرون نزده ام؟ بیخود نیست که این همه ابریم و این همه خاکی. باید بروم جایی که باد روسریم را برقصاند. جایی که بشود لم داد و در رویا فرو رفت. جایی که بچه ام را ببینم که بازی می کند و وقت داشته باشم که بنشینم و نگاهش کنم. حتما هر جا که برویم آسمان همین رنگ است اما من دلم دریا می خواهد. دلم سبزی خالص کوهها را می خواهد. دلم می خواهد چند روز به خودم فرصت بدهم برای برگشتن به خودم. دلم می خواهد به خودم برگردم.جایی هست که در درون من است. جایی که آرامش بر سرزنش می چربد. من آنجا را گم کرده ام. جایی که بازی هست و اخم نیست. من جا مانده ام. جایی هست که زنی تلاش می کند که مادر بهتری باشد. من عقبتر ایستاده ام. می خواهم برسم به خودم. جایی که دنبالش می گردم بیرون از من نیست. درون من است. اما گم شده است. در ترافیک روزهای آخر اسفند. در هیاهوی دست فروشان. در فرشهای جارو نشده و شیشه های خاکی. در بی حوصلگی زنی که از تهران خسته شده است. می روم تا باز به خودم یادآوری کنم.
خانم شین مسافر
* فروغ فرخزاد
خانم شین مسافر
* فروغ فرخزاد