Posts

Showing posts from April, 2008

شهرت و دردسرهاي زندگي افراد مشهور

اپيزود اول - صبح - بيروني - بلوار دانشگاه در بلوار به اميد سوزاندن چربي هاي اضافه ام پياده روي مي كنم. غرق در افكارم هستم. زني از كنارم رد مي شود و با تعجب نگاهم مي كند : " خانم شين؟ !" فكر مي كنم كه اشتباه شنيده ام. " بله؟ " ،زن جوان كه موهاي بور زيبايي از روسري آبيش بيرون زده نگاهم مي كند. " شما خانم شين هستين نه؟ " تا بيايم بپرسم كه از كجا مرا شناخته و اصلا چطور مگه و اين حرفها مي بينم كه با هم نشسته ايم روي چمنها و داريم در مورد مطالب من در مورد از تن نوشتن بحث مي كنيم. زن بي وقفه تاييدم مي كند و آنقدر تند تند حرف مي زند كه من مجال پرسيدن پيدا نمي كنم. اپيزود دوم - ظهر- بيروني - بازار تجريش با فروشنده چانه مي زنم. بلوزي كه برداشته ام 14 هزار و 700 تومان است و من مي خواهم به 13 هزار تومان بخرمش. وسط چانه زدن دستيارش از اتاق كناري وارد مي شود و با ديدن من ميخكوب مي شود. " باور نمي كنم؟ " چانه زدنم را باور نمي كند؟ يعني همه اين خانمها صبح تا غروب ...؟ يعني حتي؟ تا بخواهم جوابش را بدهم از پشت پيشخوان بيرون مي آيد و با احترام به من نگاه مي كند. ...

گفتگوهای من و سینا - 16

توپ زیاد سینا به بابا : " بابا یکی دیگه توپ داشتم ، زیاد بود!" ( منظور توپ بزرگ است!) *** عنکبوت و توالت فرنگی سینا - عنکبوت خودش نمی تونه بشینه رو توالت. مامان - چرا؟ سینا - برای اینکه کوچیکه! *** جذبه مخوف من سینا - مامان اجازه می دی این ماندال* رو بندازم تو دلیک**؟ مامان - نه! سینا - خوب بی اجازه می اندازم! * mandal گیره لباس ** delik سوراخ *** سینا برای اولین بار دو بچه دو قلو می بیند : " مامان ! اینا چرا عین همن؟!" *** سینا - مامان کی بود تلفن؟ مامان - یه آقایی بود . با بابا کار داشت. سینا - شاید اون آقایی که سلطانی بود! *** سینا به توری در بالکن تکیه داده و من که حواسم نیست توری را می بندم. سینا همراه با توری کشیده می شود : " مامان چرا منو بسته کردی کلک؟!" *** آخه چطوری؟! سینا با گریه از خواب می پرد : " مامان لپمو جنگلی کن! با لپت جنگلی کن! هم جنگلی کن ، هم پی پیی کن!" *** پی پی گاو نیازمندیم! مامان - سینا جان این سنگ نیست. پهنه بندازش! سینا - یعنی چی؟ مامان - پهن یعنی پی پی گاو. بعد از شستن دستش سینا لج می کند : " می خوام دستم پی پی گ...

معمولي بودن يا نبودن، مساله اين است

معمولي بودن يعني چه؟ هر بار كه در كلاس هوش متعادل مي شنيدم به ذهنم به عنوان يك مفهوم از پيش دانسته، مي نشست. اما بعد از بحثی که در این مورد با آقای سلطانی داشتم دیدم که اینطور نیست. مثل كلماتي مانند قبول و پذيرش و يا احساس ، اين كلمه هم بايد دوباره معني شود. واقعا معمولي بودن به چه معني است؟ مثل همه بودن. همه يعني چه كسي؟ آيا غير از اين است كه اين همه طيف وسيعي از انسانهاي خوب و بد را در بر مي گيرد؟ هيچ كدام از ما دلمان نمي خواهد كه بچه هايمان در زمره آدمهاي بد باشند. آدمهاي بي مصرف جامعه. اينكه صرف انسان بودن كسي را قابل احترام كند ، براي من كمي مساله دار است. تفكري كه قاتل و متجاوز و دانشمند را در يك وزنه قرار مي دهد. انسانها يكسان نيستند. شايد در هر انساني بارقه اي از خوبي وجود داشته باشد اما آيا كودكان ما ، در معصوميت آشكارشان، مسئول درك اين روزنه ها هستند؟ در دنيايي كه از سه سالگي بايد آموزش ببينند كه بيماران جنسي هيچ نشانه بيروني ندارند و انسانهايي مانند ما هستند و معمولي هستند. معمولي بودن يعني چه؟ معمولي بودن يعني يك سر و دو دست و پا داشتن؟ معمولي بودن يعني احترام؟ اما در كنار...

ما و اصفهان

Image
میدان نقش جهان با نمای مسجد امام پارک پرندگان پارک پرندگان پل خواجو چقدر در اصفهان زندگی کردم؟ پنج روز و چهار شب. جاهایی را دیدم. گشتهایی در شهر زدم اما تمام مدت نگاه می کردم به خودم و لحظه هایم. چقدر اصفهان را زندگی کردم؟ کمی کمتر از یک ساعت. لحظه ای ایستادم و به منظره ای که از روی سی و سه پل دیده می شد نگاه کردم و دیدمش، رقص نور روی رودخانه. من صدای پیرمردی را که هنگام غروب کنار رودخانه می خواند ، شنیدم. به نورپردازی آبی و عجیب پل فردوسی خیره شدم. گذاشتم سرم گیج برود زیر گنبد مسجد امام و شب بوها را در هتل عباسی بو کردم. کمی صدای فواره ها را شنیدم. شیرهای سنگی پای ستونهای چهلستون را لمس کردم. به سینا خندیدم وقتی که می گفتم که کنار شب بوها برای عکس بایستد و او در عوض پا می کوبید و می رقصید. حالا در اولین ساعتهای صبح که صدای گنجشکها را می شنوم فکر می کنم به این حجم حیرت انگیز و وحشتناک بین زندگی با لحظه ها و زندگی در لحظه. انگار که یاد گرفته ام که از کنار لحظه ها عبور کنم. بدون لمس لحظه ها. انگار که لحظه را وقتی که تجربه می کنم حس غریبیست که فوری باید از آن رها شوم. معلم کوچکی در خانه ...

دلم می خواد به اصفهان برگردم*

کمی مکث می کنم تا آبها از آسیاب بیفتد. تا ویزیتورهایی که چپ و راست از وبلاگهای مختلف می آیند و سرک می کشند در خانه ام حوصله شان سر برود و بروند. کانترم را دوباره نگاه می کنم. 5 روز است که بالای 1000 است. 5 روز است که دو برابر خوانده می شوم. 5 روز است که با کسانی روبرو هستم که همدیگر را نمی شناسیم. دست و پایم را گم کرده ام. مثل وقتهایی که مهمانهای زیادی دارم . خانه ام کوچک است. نوشته هایم ساده و خاکی است. این همه آدم ، چند تایشان می مانند؟ چند تا می روند؟ چند تا باز سر می زنند؟ و اگر بمانند چه؟ می ترسم و مکث می کنم ، شاید آبها از آسیاب بیفتد. *** زمانی بود که داشتن ویزیتور مهم بود. دلیلی بود برای نوشتن. حالا این طور نیست. وقتی مهم نیست آن کسی که باید راحتتر راهش را پیدا می کند. برای من هیچ وقت مهم نبوده و نیست که چه مطالبی مخاطب بیشتری دارد. آن چه برای من مهم بوده است نوشتن دغدغه هایم است. همین که به تدریج از 15 نفر در روز رسیده ام به 500 و بعضی روزها 600 نفر همین را می گوید. من نوشته ام و شما خوانده اید. اگر خوشتان آمده باز سر زده اید و کم کم هر دو همدیگر را شناخته ایم. من می دانم که چ...

پیام ناشنیده برای صلح

Image
اسم این زن جوزفینا پاسکالینو دی ماریو است که به نام پیپا بکا* معروف است. پیپا 33 ساله بود. پیپا به نام "صلح جهانی" با لباس یک عروس در حرکت بود.پیپا و دوستانش در گروهی به نام "عروسها در راه" به نام صلح از میلان به طرف اسرائیل در حرکت بودند. پیپا و دوستانش در استانبول از هم جدا شدند تا دوباره در بیروت به هم بپیوندند. این گروه به طریق "هیچ هایکینگ"** در حرکت بودند. پیپا با این حرکت سمبولیک می خواست نشان بدهد که به مهربانی مردم بومی هر کشوری اعتماد می کند. جسد برهنه پیپا را چند روز پیش در بیشه هایی نزدیک شهر گبزه*** در ترکیه پیدا کردند. پیپا مورد تجاوز واقع شده و کشته شده بود.ماریا خواهر پیپا در مورد قتل وحشتناک خواهرش چنین می گوید : "سفرهای او برای یک نمایش هنری و به منظور رساندن پیام صلح و اعتماد بود اما هر کسی سزاوار اعتماد نیست. " - متن کامل خبر در سایت بی بی سی / معرفی پیپا و اخبار مربوط به مرگش در سایت ویکی پدیا *** قصد نداشتم که در مورد موضوع " از تن نوشتن " مطلبی اضافه کنم. اما از روزی که خبر قتل این زن را روی اخبار کانالهای ترکیه ...

چند تا اطلاع رساني

1- فردا - يكشنبه 1 ارديبهشت كلاس "بازي و انديشه" آقاي سلطاني در موسسه مادران امروز شروع مي شود. اگر ثبت نام نكرده ايد مي توانيد قبل از كلاس مراجعه كنيد يا با موسسه تماس بگيريد. ساعت كلاس 4 تا 6 بعد از ظهر است. شهريه اين كلاس 25 هزار تومان است. 2- پس فردا - دوشنبه 2 ارديبهشت ، جلسه هاي صبح و عصر آقاي سلطاني شروع مي شود. عنوان كلي دوره را نمي دانم ، اما عنوان جلسه اول "زندگي چيست؟"است. اين كلاس 10 تا 12 صبح در اكباتان و 4 تا 6 بعد از ظهر در موسسه بازي و انديشه واقع در خيابان سمنگان برگزار مي شود. شركت در اين جلسات رايگان و براي عموم آزاد است. 3- جمعه 6 ارديبهشت ، اولين جلسه امسال پدران در پارك قيطريه ، فرهنگسراي اميركبير برگزار مي شود. عنوان جلسه را نمي دانم. همزمان با جلسه پدران مادرها و بچه ها به همراه گروه بازي در پارك بازي مي كنند. ساعت جلسه پدران 10 تا 12 صبح است. 4- براي اطلاع از برنامه هاي آقاي سلطاني با شماره تلفنهاي 9353390691 و 09353390692 تماس بگيريد. براي آدرس موسسه مادران امروز و بازي و انديشه به سايتهاي خودشان مراجعه كنيد. madaraneemrooz.com bazi-andishe...

پرم از سایه برگی در آب

Image
چیزهایی هست ، که نمی دانم. می دانم، سبزه ای را بکنم خواهم مرد. می روم بالا تا اوج، من پر از بال و پرم. راه می بینم در ظلمت ، من پر از فانوسم. من پر از نورم و شن و پر از دار و درخت. پرم از راه ، از پل، از رود، از موج. پرم از سایه برگی در آب : چه درونم تنهاست. بخشی از شعر روشنی ،من، گل،آب / سهراب سپهری پ.ن. متاسفانه کیفیت عکس خوب نیست. با دوربین فیلمبرداری گرفته ام پ.ن. مامانی برای من نوشته است که برای من ایمیل زده است. من ایمیلی دریافت نکردم. دوباره بفرستید لطفا پ.ن. جواب کامنتهای پست قبل را دادم. در ضمن برای کسانی که می خواهند از کار گوگل ریدر سر در بیاورند به این پست ساده و روان فرانکلین مراجعه کنید پ.ن. اینجا تکرار می کنم کامنتم را برای مادر عزیزی که نگران توضیحات من در مورد مهدهای کودک بود : من بهرحال خواهم نوشت. برای خودم. شما می توانید نخوانید و به رویاهای رنگارنگتان ادامه بدهید. در ضمن چه کسی گفته است که مهدکودکهای تهران از شهرستان بهتر است؟ این توهم متاسفانه همه جا هست که همه چیزهای تهرانی ها از شهرستانی ها بهتر است. اینطور نیست. ممکن است واقعا مهد کودکی که شما در شهرستان...

یک پست کوتاه ، بی ربط و کمی تا قسمتی مسخره

خواب از چشمهایم فرار کرد بس که فکر کردم به وبلاگم. آخر گفتم نصفه شبی بیایم و بنویسم و خیال خودم را راحت کنم. اول اینکه من حرفی بیشتر از دو پست قبل ندارم که بنویسم. می خواهم از همه کسانی که برایم کامنت گذاشتند تشکر کنم. متاسفانه فرصت جواب دادن به همه کامنتها را ندارم و نکته تازه ای هم در آنها ندیدم که قبلا در نوشته های من یا دیگر دوستان به آن پرداخته نشده باشد.جواب کامنتهای نادر و رضا را در کامنت دانی پست قبل نوشته ام. *** باید صبر کرد و دید. *** من و مانا این روزها مشغول مهدکودک گردی هستیم. آیا دلتان می خواهد در دیده های ما شریک شوید یا ترجیح می دهید در رویاهای رنگارنگ باقی بمانید؟ *** من کشف کردم که گوگل ریدر وبلاگهای فیلتر شده را باز می کند! خودم تنهایی... یعنی نه اینکه خیلی کشف مهمی بود ولی جالب بود! حتما بیچاره خیلی قابلیتهای دیگری هم دارد ولی من هنوز کشف نکرده ام. در ضمن گوگل ریدر من همینطوری بیخود و بیجهت بعضی از وبلاگهای بلاگ فا را که باهاشان حال نمی کند آپدیت نمی کند! شما با این مشکل برخورد کرده اید؟ خانم شین پ.ن. اگر موافق شنیدن هستید سوژه های جدیدم مهدکودکهای "الهه آفت...

از تن نوشتن یا ...؟ - ادامه بحث

... و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد* خوب من بايد كمي روشنتر منظورم را بيان كنم.اول اينكه نكته نوشته من ، نوجوانها و خصوصا دختران نوجوان بود. من نمي دانم دخترهاي 15-16 ساله حالا در چه حال و هوايي هستند اما حال و هواي پدر و مادرهايشان را مي دانم و مي دانم كه آنها آموزشي بيش از آن چه ما گرفتيم ، دريافت نخواهند كرد. در جامعه ما اطلاعات جنسي ، منوط به داده هاي تصادفي است. ممكن است باشد و ممكن است نباشد.از طرف ديگر اين جامعه با حجم زياد اطلاعات وارده طرف است. اينترنت و ماهواره و فيلمهاي پورنويي كه به راحتي در دسترس همه هست. اما قبل از اينكه نوشته هايي نوشته شود كه "ترغيب" به رابطه جنسي در آنها باشد ، بايد ابتدا "رابطه جنسي" شناخته شود. شرايط يك رابطه جنسي سالم و به دور از آلودگي فيزيكي يا خطرات احتمالي بررسي شود - بگذريم از محدوديتهاي فرهنگي و مذهبي كه بحثش وقت و حوصله مجزايي مي طلبد - بنابراين ديدگاه من صرفا يك ديدگاه اجتماعي است. قبل از اينكه در مورد آزادي جنسي در اين جامعه صحبت كنيم بايد حقوق افراد ، مساله كورتا‍‍ژ و مساله اطفال حر...

از تن نوشتن ... یا ؟

بحث داغی را دنبال می کردم در باب روایت زنانه رابطه ج ن س ی . خواندم که نویسندگان بیشتر متون پ .ورنو در اینترنت مردها هستند ، حتی آنهایی که از زبان زنها می نویسند. خواندم که زنها باید روایت کنند و در جایی دیگر خواندم که روابط ج ن س ی خصوصیست و روایت شدنی نیست. چرا می نویسم؟ برای اینکه چیزی در ذهنم است که در هیچ یک از این نوشته ها نخوانده ام. در جامعه ای زندگی می کنیم که هنوز مساله بکارت و رابطه ج ن س ی پیش از ازدواج در آن تابو است. تابویی شاید در حال فرو ریختن اما از طرفی با ریشه هایش گره در خاک. من قصد نقد کردن این تابو را ندارم. اما باور من این است که راههای پیموده را دوباره پیمودن خطاست. نگاه می کنم که غربیان از کجا راه افتاده اند به کجا و حالا گم کرده های راهشان را در کدام جاده می جویند. ما کجاییم و از کجا راه افتاده ایم و دنبال چه می گردیم. آیا باید همه چیز را خودمان آزمایش کنیم؟ مساله رابطه ج ن س ی و نوشتنش به نوعی انتشار چیزی در جویبار زندگیست. چیزی که من نامش را آلودگی می گذارم. فکر می کنم به دختر 16 ساله ای که با هیجانات داغ نوجوانیش پشت همین صفحه های سفید می نشیند و می خواند ...

اعتراف

دنیای غریبیست دنیای اینترنت. دنیای فقدان چشمها. هشت سالی هست که دنیای مجازی را کشف کرده ام. اوائل، شبکه پیام برایم مثل دوستی بود که همیشه بود. دوستی که وقتی بی خواب می شدم کافی بود کامپیوترم را روشن کنم و بتوانم با او صحبت کنم. حالا دیگر عادت کرده ام به حضور همیشگیش در اتاق بغلی. اما حس تعجب برانگیز فقدان چشمها هنوز هست. اینکه می شود نوشت. به همان سادگی " دوستت دارم " و یا " دوستت ندارم ". هی فلانی من تو را دوست ندارم ، اصلا! *** وبلاگهایی هست که دوستشان دارم. زیاد نیستند. وبلاگهایی هست که دوستانم می نویسند و دوستشان دارم ، چون دوستم هستند.وبلاگهایی هست که دوستشان دارم و لینکشان این بغل نیست برای اینکه نمی خواهم کسی بداند که دوستشان دارم. وبلاگهایی هست که نمی دانم چرا دوستشان دارم و وبلاگهایی هست که دوستشان ندارم اما می خوانمشان! همه اینها را نوشتم که بگویم گوگل ریدر را عشق است. *** یک ساعت و نیم از نیمه شبم پای این صفحه های سفید گذشت. خانم شین پ.ن. از تمام دوستانی که به سوال من جواب دادند و انصافا جوابهای کامل و خوبی بود ممنونم. منتظر ایمیل شما هم هستم اپتیمیست عز...

من ، دي جي عابد ، كلاس رشد جنسي و جواب به سوالهاي باغباني

سليقه شخصي من در مورد اسم گذاري براي بچه ها اين است كه از صفات براي اين منظور استفاده نشود. به خصوص صفاتي كه القا كننده حالت خاصي در افراد هستند. منظورم از صفات اسم خاصهايي مانند برومند، زيبا،كوشا، عارف و .. است. هر چند كه در بعضي وقتها ممكن است اسم كاملا برازنده شخص باشد ، مثل همين شكيباي خودمان، اما يكي هم مي شود مثل اين عابد خاني كه پدر و مادرش چه آرزوها برايش داشته اند و چه شده است! از آن جايي كه در عصر حاضر هيچكدام ما نمي توانيم مطمئن باشيم كه بچه هايمان در آينده دي.جي نشوند يا سر از پشت دخل دكان قصابي در نياورند بهتر است اسامي با باري خاصي از معني روي بچه ها گذاشته نشود. فكر كنيد كه چقدر نامتناسب است مثلا همين دي.جي عابد؟! *** اينها را كه نوشتم يادم آمد كه اسم خودم هم صفت است. اين كه من اين همه دمدمي هستم و خل و چل احتمالا به جز خرداد ماهي بودنم از اسمم هم تاثير گرفته است. بچه كه بوديم برادرم در يكي از فرهنگ لغتها در برابر اسم من ، معني "ديوانه" را ديده بود و مدتها سو‍ژه اش بودم! *** اولين جلسه رشد جنسي امروز تشكيل شد. *** دم در با بچه روي دوشم ،مي شنوم كه بايد بنزين بز...

اطلسی های بنفش و خیالهای ما برای بهشت کوچک خانگی مان

Image
گلهای بهشت قبلی ما را که زمستان زد و برد. بیشترش هم گل فصلی بود. مانده بود یک گلدان کاج و دو شمشاد کچل. گلدان بزرگ خالی را هم آقای الف تخم خرفه کاشته بود که فکر می کنم با مسافرت نوروزی ما فاتحه اش خوانده شد. بالاخره دیروز صبح قید خواب صبحگاهی را زدم و با آقای الف راه افتادیم رفتیم طرف اتوبان آهنگ ، باغ گل محلاتی. حتی راه رفتن در فضای فرحبخش گلخانه ها و بین این همه گلها و سبزه ها لذت بخش است. سبزهای مختلف. چقدر سبز. دلم می خواهد همه اش را داشته باشم. - گفتم سبز یادم افتاد که تازگیها بعضی صبحها یک طوطی سراپا سبز پشت پنجره اتاق سینا می آید و رنگ سبز بالهایش را هیچ جایی ندیده ام پیش از این، شاید به خاطر وجود سینا به رنگها و تفاوتها حساس شده ام - بین شمعدانی ها و یاسها و اطلسی ها قدم می زنم. آخر طاقت نمی آورم. دو تا گلدان "ناز"برمی دارم که پارسال هم داشتم و از لای نرده ها و گلدان ریخته بودند پایین و منظره شلوغ و دل انگیزی درست کرده بودند. یک گلدان "حسن یوسف" برمی دارم به یاد مادربزرگم. دو تا "یاس امین الدوله" تا در گلدان کاج مرحوم بکاریم و امید داشته باشیم که ...

گفتگوهای من و سینا - 15

گوش شکسته دوچرخه با لگو برای سینا یک دوچرخه درست کردم و سینا مشغول بازی با این دوچرخه بود. کمی بعد این ماجرا را برایم تعریف کرد: مامان، تند رفتم. خوب ببین... اینجور هوووم. رفتم. به دیوار خورد. به این دیواره. می خواست بره اینجا. بعدش دیوار اینجوری صاف بود. بعدش به اون زد. بعدش افتاد. بعدش شکست همه جاش. چرخش شکست. اینجاش شکست. گوشش شکست. دستش شکست. حالا باید درستش کنم! *** یعنی چی اونوخ؟! چیزی را که در دستش است به دیوار آشپزخانه می کوبد و با هیجان به من می گوید : " پوت* زدم اینو تا سس** اومد!" * put هیچ معنی خاصی ندارد. یکی از اصطلاحات من در آوردی سیناست. یک جور زدن است. خدا می داند چه جوری!! ** ses صدا به ترکی *** بدآموزیهای پدرانه و نتیجه گیریهای پسرانه - سینا ، بابا قصه شیری که نمی دونست سلطان جنگله برات تعریف کرد؟ - آره! - کی آخرش بهش گفت که خودش سلطان جنگله؟ - روباهه! - بعدش چی شد؟ - پرید! - بعد؟ - *دست و پاش شکست.دیوااانه شد! * ظاهرا یک بار موقع تعریف کردن این داستان بابا اشاره کرده است که شیر وقتی پرید، روباهه بهش گفت "ای شیر دیوانه! تو خودت سلطان جنگلی" سینا ا...

برای خودم و همه مادرهای دنیا

به مریم و دخترانش من ده ساله ام. برای اولین بار رویای نگاهی خوابهایم را می شکافد. من با این احساس بیگانه ام.نمی توانم با کسی حرف بزنم. از یازده سالگی شروع می کنم به نوشتن. نوشته هایم را برای دوستانم می خوانم. من در نوشتنم شکل می گیرم. در شکلی که برای خودم می سازم ، زندگی می کنم. من سیزده ساله ام. عاشق یکی از دخترهای بلند و بالای گروه والیبال مدرسه شده ام. هر زنگ تفریح نگاهم را از او بر نمی دارم. تمام رویای من در او خلاصه می شود. می نشینم و ساعتهای طولانی برایش می نویسم. هیچ وقت نامه ها را به او نمی دهم. از این احساس می ترسم. فکر می کنم که بیمارم. می ترسم. مادرم نامه هایم را پیدا می کند. نمی دانم دروغی را من می سازم یا او می سازد و من به آن پر و بال می دهم. اینکه بالای نامه ها نوشته ام "مریم جان" برای مریم نیست. برای دوست پسر یکی از بچه هاست که از قلم خوب من کمک می گیرد.حرف نمی زنم و هیچ کس سکوت مرا نمی شنود. محتاطتر می شوم در نوشتنهایم. دفترهایم را پنهان می کنم. من شانزده ساله ام. از راهی که انتخاب کرده ام ، هراسانم. ترسهایم را برای هیچ کس نمی توانم بگویم. مادرم فقط مطمئن ...

!می نویسم که حس نوشتن نیست

حس نوشتن از زندگیم پریده است بیرون. صبحها که بیدار نمی شوم - تازگیها بیدار نمی شوم. به دلیل بی خواب شدنهای نیمه شبی صبحها با سینا بیدار می شوم و از ولگردیهای صبحگاهی خبری نیست - از رختخواب بیرون خزیدن همراه با پسرک واقعا سخت است. بیشتر صبحها اصرار دارد که بغلش کنم و من که نای بلند کردن خودم را ندارم چه رسد به بغل کردن. حالا هم کنار من است و چیزهایی زمزمه می کند و خط کش فلزی رو فرو کرده است در قسمت سی دی ضبط بیچاره و کابل دوربین رو فرو کرده توی کشو. " در بسته شد!" دارد با من بازی می کند! نه باید بلند شوم. باید بروم. همین حالا!! حس نوشتن نیست. خانم شین بی حس و حال

هزار سال تا پانزده سالگی - داستانگونه

در زمین بازی روی تاب نشسته ام. پسر کوچکم را نگاه می کنم که روی چمنها می دود. دو دختر 13-12 ساله با بلوز و شلوار صورتی بدون روسری در تابهای کناریم می نشینند. دنبالشان چهار پسر 14-15 ساله می آیند. کنار بوته ها می ایستند به نمایش دادن.زیر چشمی همدیگر را می پایند.دخترها با موهایشان که در باد می رقصد، قهقهه می زنند.پسرها با قامتهای لاغرشان در پیراهنهای آستین کوتاهشان می لرزند. با آرزو به این گروه نگاه می کنم. بیست و چند ساله های امروزی در من آرزویی برنمی انگیزند. با موهای عجیب و غریبشان ، با چهره های بزک کرده ، با کفشهای پاشنه بلند و مژه های مصنوعی ، کمربندهای پهن و آرایشهای غلیظ ... پسرها بدتر ، مثل جوجه تیغی ، آراسته و همانقدر هم سبک. حرفهایشان همه از یک جنس... شرح هزاران دوست دختر/ پسری که داشته اند و هزار خلاف کرده و نکرده شان و متلکهایی که به عمرم نشنیده ام. اما این کوچکترها با صورتهایی درخشان از نوجوانیشان قلب مرا به تپش وادار می کنند. با چشمهایشان که از هوای دریا نمناک است، با موهای وز کرده و صورتهای بی آرایش، با خنده هایی که هنوز به هرزگی آغشته نشده است و بدنهای صاف که پستانهایی تاز...

احساس نگار تعطیلات خانم شین

هیچ وقت دوست نداشتم که اینجا روزنگار باشد. حالا چرا اسمش روزنگار است ... بماند! بیشتر نوعی احساس نگاری است برای من. شمه ای از حال و هوای روزهایم. نه آنچه که واقعا می شود. به نظرم چقدر دور می آید روزهایی که می نشستم و هی فکر می کردم که امروز از چه بنویسم. حالا سوژه های نوشتنم در فضای اطرافم شناورند. اگر نمی نویسمشان ، نمی خواهمشان. چقدر دورم از شعر. چطور می شود دوباره شاعر شد؟ *** در ایام عید کتابی را تا نیمه خواندم به نام " قدرت یک زن " تا نیمه خواندم و بعد کنار گذاشتم. پرداخت جالبی داشت ولی بعد فهمیدم که چرا برایم جالب نیست. نویسنده این کتاب خانم مسنی است. حدود 70 ساله و کتاب دقیقا مثل حرف زدن پیرزنها است ، یکنواخت و پشت سر هم. پر از پند و نصیحت. حرفهای قشنگی می زند البته و حتما به خیلی از زنها کمک می کند در پیدا کردن جایگاه عملی خودشان در زندگی. اما برای من کسالت محض بود. حالا باید فکر کنم که چرا کتاب " با تمام نیرو به جلو " را دوست ندارم. همانطور نیم خوانده از روی میز به من زل زده است. با این نیم خواندگی احساس گناه هم همراه است . برای اینکه این کتاب را استادم توص...