هزار سال تا پانزده سالگی - داستانگونه

در زمین بازی روی تاب نشسته ام. پسر کوچکم را نگاه می کنم که روی چمنها می دود. دو دختر 13-12 ساله با بلوز و شلوار صورتی بدون روسری در تابهای کناریم می نشینند. دنبالشان چهار پسر 14-15 ساله می آیند. کنار بوته ها می ایستند به نمایش دادن.زیر چشمی همدیگر را می پایند.دخترها با موهایشان که در باد می رقصد، قهقهه می زنند.پسرها با قامتهای لاغرشان در پیراهنهای آستین کوتاهشان می لرزند.

با آرزو به این گروه نگاه می کنم. بیست و چند ساله های امروزی در من آرزویی برنمی انگیزند. با موهای عجیب و غریبشان ، با چهره های بزک کرده ، با کفشهای پاشنه بلند و مژه های مصنوعی ، کمربندهای پهن و آرایشهای غلیظ ... پسرها بدتر ، مثل جوجه تیغی ، آراسته و همانقدر هم سبک. حرفهایشان همه از یک جنس... شرح هزاران دوست دختر/ پسری که داشته اند و هزار خلاف کرده و نکرده شان و متلکهایی که به عمرم نشنیده ام.

اما این کوچکترها با صورتهایی درخشان از نوجوانیشان قلب مرا به تپش وادار می کنند. با چشمهایشان که از هوای دریا نمناک است، با موهای وز کرده و صورتهای بی آرایش، با خنده هایی که هنوز به هرزگی آغشته نشده است و بدنهای صاف که پستانهایی تازه جوانه زده ، برجستگی گنگی در جلوی پیراهنشان دارند. به جوانی خامشان لبخند می زنم.عینک آفتابیم چشمهایم را پنهان کرده است.

به پسرم نگاه می کنم. خیلی زود او هم پانزده ساله خواهد شد. اینجا یا جای دیگری برای دخترهای دیگری نمایش خواهد داد. شاید با بلوز آستین کوتاه در خنکای ساحل بلرزد تا نمایشی از پهلوانیش بدهد. شاید مادر همین پسرک هم صدایش کرده باشد از دم در و او بی اعتنا رفته باشد. عینکم را بالای می زنم. من پانزده ساله نیستم. هفده سال است که دیگر پانزده ساله نیستم و هرگز دوباره پانزده ساله نخواهم شد. وقتی من پانزده ساله بودم دخترها نمی توانستند اینطور مثل پروانه ها لباس بپوشند و بخرامند. ما خانه ایزدشهر را نداشتیم و من در چنبره آرزوهای بزرگم خیلی عاقلتر از اینها بودم.

اما هنوز یادم هست لرزش یک برگ را در درونم که نمی دانی که از نوازش جوانه های درخت است یا تابش یک نگاه درخشان. وقتی که قلبت آنقدر تازه است که هنوز تپشهای عشق را نمی شناسی. کاش اینقدر عاقل نبودم در پانزده سالگیم. کاش من هم تاب خورده بودم با موهای خرماییم و خندیده بودم اینطور خام و بی دغدغه. چشمهایم با چشمهای مادری جوان تلاقی می کند. دست زیر چانه زده است و نوجوانان را نگاه می کند و مرا.

پسرم آمده است که از سرسره بلند و آبی ترسناک سر بخورد. زن جوان بلند می شود تا دختر کوچکش را همراهی کند و پسرم ایستاده است تا دخترک سر بخورد. زن جوان لبخند زنان و باری از نگرانی در صدایش می گوید : " پله های این سرسره خیلی ترسناک است" پایین پای دخترکش ایستاده است و دستش را حایل کرده است که بچه نیفتد. می گویم که " دیروز مجبور شدم از همین سرسره وحشتناک دنبال سر پسرم سر هم بخورم!" خنده مان می گیرد. پانزده ساله ها در فاصله نگرانیهای مادرانه مان رفته اند تا ساحل. اول پسرها و بعد دخترها در تظاهر مایوسانه شان به بی اعتنایی. منم و این سرسره آبی وحشتناک و پسرم ، مادر جوان و دخترکش و بوی نمناک دریا و هزاران سال فاصله تا روزی پانزده ساله بودن. نگاه می کنم. دریا را بو می کشم و رگه ای از افسوس را قبل از اینکه از چشمهایم پنهان بماند باز می شناسم ... من دیگر هرگز پانزده ساله نخواهم بود.

شین

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…