!می نویسم که حس نوشتن نیست

حس نوشتن از زندگیم پریده است بیرون. صبحها که بیدار نمی شوم - تازگیها بیدار نمی شوم. به دلیل بی خواب شدنهای نیمه شبی صبحها با سینا بیدار می شوم و از ولگردیهای صبحگاهی خبری نیست - از رختخواب بیرون خزیدن همراه با پسرک واقعا سخت است. بیشتر صبحها اصرار دارد که بغلش کنم و من که نای بلند کردن خودم را ندارم چه رسد به بغل کردن. حالا هم کنار من است و چیزهایی زمزمه می کند و خط کش فلزی رو فرو کرده است در قسمت سی دی ضبط بیچاره و کابل دوربین رو فرو کرده توی کشو. " در بسته شد!" دارد با من بازی می کند! نه باید بلند شوم. باید بروم. همین حالا!! حس نوشتن نیست.

خانم شین بی حس و حال

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…