برای خودم و همه مادرهای دنیا
به مریم و دخترانش
من ده ساله ام. برای اولین بار رویای نگاهی خوابهایم را می شکافد. من با این احساس بیگانه ام.نمی توانم با کسی حرف بزنم. از یازده سالگی شروع می کنم به نوشتن. نوشته هایم را برای دوستانم می خوانم. من در نوشتنم شکل می گیرم. در شکلی که برای خودم می سازم ، زندگی می کنم.
من سیزده ساله ام. عاشق یکی از دخترهای بلند و بالای گروه والیبال مدرسه شده ام. هر زنگ تفریح نگاهم را از او بر نمی دارم. تمام رویای من در او خلاصه می شود. می نشینم و ساعتهای طولانی برایش می نویسم. هیچ وقت نامه ها را به او نمی دهم. از این احساس می ترسم. فکر می کنم که بیمارم. می ترسم. مادرم نامه هایم را پیدا می کند. نمی دانم دروغی را من می سازم یا او می سازد و من به آن پر و بال می دهم. اینکه بالای نامه ها نوشته ام "مریم جان" برای مریم نیست. برای دوست پسر یکی از بچه هاست که از قلم خوب من کمک می گیرد.حرف نمی زنم و هیچ کس سکوت مرا نمی شنود. محتاطتر می شوم در نوشتنهایم. دفترهایم را پنهان می کنم.
من شانزده ساله ام. از راهی که انتخاب کرده ام ، هراسانم. ترسهایم را برای هیچ کس نمی توانم بگویم. مادرم فقط مطمئن است که من موفق خواهم شد. من مطمئن نیستم. تنها و ترسو هستم. شعرهای عاشقانه حفظ می کنم و ریاضیات را عاشقانه می پرستم.
من هجده ساله ام. در یکی از بهترین رشته های بهترین دانشگاه تهران پذیرفته شده ام اما این رشته آن چیزی نیست که می نمود. ریاضیات از این رشته کوچ کرده است. منم و عبارتهایی که می شنوم و معنی شان را نمی دانم. "خلاقیت"،"ترکیب هنری"، " درک انتزاعی" و "تجسم خلاق" به خوابهای من می آیند. باید موفق شوم. حتی به فکرم هم نمی رسد که می توانم راهم را عوض کنم. گوشم پر است از حرفهای دیگران. کسی ترسهای مرا نمی شنود. کسی بدون قضاوت به گوش دادن سکوت من نمی نشیند. کسی شانه ای برای گریه های ترس زاده ام در ابتدای راه هراسناک جوانی نیست.
من بیست و یک ساله ام. نیم سوخته از خرابه های ویران عشقی برمی خیزم. توان راه رفتن ندارم.خمیده ام. درد کشیده ام. نوشتن تسلی ام نمی دهد. گریه کردن آرامم نمی کند. دلم می خواهد یک نفر به من گوش بدهد. به من و من هیچ حرف نزنم و او هیچ نگوید. کسی که با او امن باشم و نترسم. کسی که قضاوتم نکند. سرزنشم نکند. حرفها و گریه هایم را جای دیگری در زندگی ام رو نکند. کسی که با او امن باشم و نترسم. کسی که با او امن باشم و نترسم .
.
.
.
.
.
.
.
.
من سی و یک ساله ام...
شین
پ.ن. درک احساسات - هوش عاطفی