ما و اصفهان


میدان نقش جهان با نمای مسجد امام



پارک پرندگان



پارک پرندگان

پل خواجو

چقدر در اصفهان زندگی کردم؟ پنج روز و چهار شب. جاهایی را دیدم. گشتهایی در شهر زدم اما تمام مدت نگاه می کردم به خودم و لحظه هایم. چقدر اصفهان را زندگی کردم؟ کمی کمتر از یک ساعت. لحظه ای ایستادم و به منظره ای که از روی سی و سه پل دیده می شد نگاه کردم و دیدمش، رقص نور روی رودخانه. من صدای پیرمردی را که هنگام غروب کنار رودخانه می خواند ، شنیدم. به نورپردازی آبی و عجیب پل فردوسی خیره شدم. گذاشتم سرم گیج برود زیر گنبد مسجد امام و شب بوها را در هتل عباسی بو کردم. کمی صدای فواره ها را شنیدم. شیرهای سنگی پای ستونهای چهلستون را لمس کردم. به سینا خندیدم وقتی که می گفتم که کنار شب بوها برای عکس بایستد و او در عوض پا می کوبید و می رقصید.

حالا در اولین ساعتهای صبح که صدای گنجشکها را می شنوم فکر می کنم به این حجم حیرت انگیز و وحشتناک بین زندگی با لحظه ها و زندگی در لحظه. انگار که یاد گرفته ام که از کنار لحظه ها عبور کنم. بدون لمس لحظه ها. انگار که لحظه را وقتی که تجربه می کنم حس غریبیست که فوری باید از آن رها شوم. معلم کوچکی در خانه دارم. معلم کوچک من فردا دو سال و نیمه خواهد شد. معلم کوچک من همیشه در لحظه است. او به چمنهای کنار زاینده رود دست کشیده ، روی لبه جدولهای سنگی راه رفته و شبانه پا کوبیده است به زمین از خشمی گنگ. او زیر گنبد مسجد امام چرخیده و به همه جا نگاه کرده ، او حرکت آرام درشکه را احساس کرده و با تمام سنگریزه های مسیرش در کاخ چهلستون خوش و بش کرده است. او به تمام مجسمه های مسخره دایناسور در پارک کوهستانی صفه دست کشیده و غصه را در نگاه میمون زندانی باغ وحش دیده است. او همیشه در لحظه است ومن تقریبا هیچ وقت نیستم.

اگر کمی مکث کنم در عبور محتاطم از لحظه ها از دست پسر کوچکم کمتر عصبانی می شوم. اگر کمی خودم را در رودخانه زمان خیس کنم، اگر کمی لحظه ها را از دریچه چشم او ببینم. چرا یاد گرفته ام که دامنم را دو دستی بگیرم و نوک پا از کنار لحظه ها بگذرم؟ خودم را سرزنش نمی کنم اما من لحظه ها را دیدم که از کنارم بی درنگ می گریختند و من یادم نبود که بایستم و جواهر وار نگاهشان کنم. فقط همین دیشب بود که خندیدم به پسر کوچکم وقتی که به جای ایستادن در عکسی مبهم می رقصید و پا می کوبید و سرش را تکان می داد.او با لحظه ها می رقصید و من می خواستم وادارش کنم که بایستد.

تجربه دیگری هم بود. برای نماز صبح که وضو می گرفتم چشمهایم را سفت بسته بودم که خواب از سرم نپرد. برای مسح پا که خم شدم سرم را به شدت به روشویی کوبیدم. حالا خواب که از سرم پریده ، هیچ ، بالای ابروی راستم هم ذق ذق می کند و من در گریزم از لحظه ها فکر می کنم که اگر چشمهایم باز بود / باشد آیا سرم می خورد به اینهمه سنگ؟

خانم شین
نوشته شده در اصفهان - 7 اردیبهشت 87

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…