شهرت و دردسرهاي زندگي افراد مشهور


اپيزود اول - صبح - بيروني - بلوار دانشگاه

در بلوار به اميد سوزاندن چربي هاي اضافه ام پياده روي مي كنم. غرق در افكارم هستم. زني از كنارم رد مي شود و با تعجب نگاهم مي كند : " خانم شين؟!" فكر مي كنم كه اشتباه شنيده ام. "بله؟" ،زن جوان كه موهاي بور زيبايي از روسري آبيش بيرون زده نگاهم مي كند. " شما خانم شين هستين نه؟" تا بيايم بپرسم كه از كجا مرا شناخته و اصلا چطور مگه و اين حرفها مي بينم كه با هم نشسته ايم روي چمنها و داريم در مورد مطالب من در مورد از تن نوشتن بحث مي كنيم. زن بي وقفه تاييدم مي كند و آنقدر تند تند حرف مي زند كه من مجال پرسيدن پيدا نمي كنم.


اپيزود دوم - ظهر- بيروني - بازار تجريش

با فروشنده چانه مي زنم. بلوزي كه برداشته ام 14 هزار و 700 تومان است و من مي خواهم به 13 هزار تومان بخرمش. وسط چانه زدن دستيارش از اتاق كناري وارد مي شود و با ديدن من ميخكوب مي شود. " باور نمي كنم؟" چانه زدنم را باور نمي كند؟ يعني همه اين خانمها صبح تا غروب ...؟ يعني حتي؟ تا بخواهم جوابش را بدهم از پشت پيشخوان بيرون مي آيد و با احترام به من نگاه مي كند. " من انونيموس هستم كه ديروز براي شما كامنت گذاشتم. باورم نمي شود كه دارم شما را مي بينم. بايد همين حالا به زنم تلفن كنم." گوشي را برمي دارد و فوري مي گويد : " لاله سلام. حدس بزن كي اينجاست؟ خانم شين" صداي جيغ زن در مغازه كوچك مي پيچد. تا به خودم بجنبم گوشي تلفن در دستم است و زن پشت تلفن چيزهايي بلغور مي كند از بي نظير بودنم. تشكر مي كنم. خجالت زده و كمي كلافه شده ام. مي خواهم همان 14 هزار و 700 تومان را بدهم و از اين مغازه فرار كنم يك باره دستيار و فروشنده نگاهي رد و بدل مي كنند و دستيار فوري بلوز مرا كادو مي كند و به دستم مي دهد. " لطفا قبول كنيد. هديه از طرف ما. در مقابل زحمات شما و خدماتتان به جامعه ناقابل است."

اپيزود سوم - عصر - بيروني - پارك نياوران

سينا رفته است لاي درختها. به شوخي دنبالش مي گردم و عطر خوش ياسها را فرو مي برم. يك گروه 4-5 نفري از دختران نوجوان به طرفمان حمله ور مي شوند. به تصور اينكه قصد آزار من يا بچه ام را دارند مي دوم به طرف بچه ام. بعد مي بينم كه دور سينا جمع شده اند و مي گويند: " لطفا براي ما حرف بزن." سينا با وحشت به من نگاه مي كند. يكي از دخترها با شتاب دست مرا مي گيرد. " من ماگنوليا هستم. خانم شين. لطفا اسم مرا در وبلاگت بنويس. بگو كه من هنوز عاشق آرين هستم. لطفا به من زنگ بزند. سينا جان بگو آرين." سينا ضجه مي زند : " مامان!" بغلش مي كنم. دخترها دسته جمعي دم مي گيرند : " سينا سينا زنده باد سينا ... خانم شين زنده باد... سينا سينا" از ترس اينكه همسايه اي ، كسي ما را ببيند فوري از پارك متواري مي شويم!

اپيزود چهارم - غروب - داخلي - خانه

صداي جيغ و داد از خانه همسايه كناري مي آيد. فضولي آ‍زارم مي دهد. گوشم را مي چسبانم به ديوار. " ياد بگير زن. ياد بگير. بچه اش 6 ماه از بچه ما كوچكتره.اين نكبت لالموني گرفته ، بچه مردم مثل بلبل حرف مي زنه. از بس كه تو بي حالي. ياد بگير. برو ازش بپرس. برو التماس كن كه بهت ياد بدهد. برو در خانه شان بسط بنشين.برو برو ..." بچه ام خواب است. مي دوم طرف در تا زنگ نخورده در را باز كنم. در را كه باز مي كنم ،زن همسايه ولو مي شود روي پادري. "كمكم كن!" دختر بچه سه ساله اش كنارش مي لرزد و نگاهم مي كند. " رمز موفقيتت را به ما بگو." رمز موفقيت؟

اپيزود پنجم - شب - داخلي - خانه

" نه ... كمك... رمز موفقيت؟ من كاري نداشتم. خودش اينطور شد. من سعي كردم. لطفا تنهام بگذاريد...دست به بچه ام نزن... كمك" دستي را روي شانه ام احساس مي كنم. " عيال ... عيال!" ،" ها؟!" چشمهايم را با ترس و لرز باز مي كنم. خيس عرقم. " چه خبرته؟! چقدر داد مي زني. خواب مي ديدي؟"،" ها؟ خواب بود؟ آره...خواب ديدم كه مشهور شده ام. خواب ديدم كه همه دنيا مرا مي شناسند. خواب ديدم كه نظراتم را به هفتاد زبان ترجمه كرده اند. خواب ديدم ..." آقاي الف حوصله شنيدن ندارد." خواب ديدي خير باشه! بگير بخواب!!"

خانم شين مشهور

پ.ن. اين نوشته مخاطب خاص دارد.

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…