سفیدیها را بخوان
خیلی عجیب است که وقتی داری عکسهای یک وبلاگ را می بینی فکر کنی به تنهایی آدمها. عجیب بودنش را که بگذریم نوشته کوتاهی از صاحب وبلاگ می خوانی به انگلیسی. بعد فکر می کنی که انسانها در همه جای دنیا تنها هستند. رشته های تنهایی. کدام شعر بود..." برای تو که به هر انسان سپری از تنهایی داده ای که فراموشت نکند." نه . این نبود. چه بود؟ یادم نمی آید.
بعد از آن همه نوشتن چشمم خورد به ساعت و دیدم که دو ساعت گذشته است. سبک بودم. مثل پر. رفتم بار هستی میلان کوندرا را برداشتم که فال بگیرم :" واقعه هولناک یک زندگی را می توان به کمک استعاره سنگینی توضیح داد. می گوییم بار سنگینی بر دوش داریم و این بار را حمل می کنیم ، خواه قدرت تحمل آن را داشته و خواه نداشته باشیم. با آن مبارزه می کنیم، خواه بازنده باشیم، خواه برنده شویم.اما به راستی چه اتفاقی برای او افتاده بود؟ در واقع هیچ! ... نه، او دست به هیچ کاری نزده بود. واقعه هولناک زندگی او فاجعه سنگینی نبود ، بلکه عارضه ای بود که از سبکی ناشی می شد. آنچه بر شانه های او فرو ریخت بار سنگینی نبود ، بلکه "سبکی تحمل ناپذیر هستی" بود."
بی ربط بودنش را به شیرینی خواندن سطوری از میلان کوندرا می بخشم. مرگ بر هایم جینات. آدل فابر و بقیه. وقتی کوندرا و مارکز در این دنیا هستند ... نفرین بر چشمهایی که به جای خواندن شما در راه واژه - بخوانید گل واژه - های روانشناسی خسته شود. نفرین...باید برگردم. جای غلطی دنبال خودم می گردم. اینجا جا نمانده ام من. من هرگز اینجا نبودم. من لای صفحات کتاب " جاودانگی" جا مانده ام. در تنهایی اگنس. در ترزای بار هستی. جای غلطی دنبال خودم می گشتم.
پنجره را باز کردم و آفتاب عصر ریخت توی اتاق. اگر الان سینا بیدار بود با دستش رنگین کمانهای کوچک را می گرفت. سینا خواب است و من می نویسم. من می نویسم و نمی دانم که چه می خواهم بنویسم. فقط می دانم که می خواهم بنویسم. که از این سبکی چیزی یادگار بماند. سبکی عجیبی که نمی دانم از کجا آمده است و جا خوش کرده است در درونم. کاش امروز ما هم آب بازی کرده بودیم مانا. اگر خیس خیس شده بودیم و بعد همراه بچه ها دراز کشیده بودیم روی چمن شاید دوباره حس روزهای دویدن برمی گشت؟ شاید؟ شاید می شد دوباره بلند خندید. مثل آن روز که خانه ما بودید و من آن روز آنقدر خندیدم که انگار سالها بود نخندیده بودم.شب به الف گفتم. "انگار همین امشب را داشتم برای خندیدن." کاش بیشتر بخندیم مانا. چند روز دیگر باز همانجا خواهیم بود و بیا به من قول بده که آب بازی کنیم.
در درون من کودکی هست که دلش بازی می خواهد. در درون من زنی هست که دلش می خواهد برای رنگین کمانهای بریده بریده روی دیوارش شعر بخواند. در درون من زنی هست که شعرهایش را جایی گم کرده است. جایی سوزانده است شاید. در درون من زنی هست که امروز ، از هر روز دیگری در این همه سال سبکتر است. امروز روز خوبی برای من است.
بعضی وقتها جوابی هست به صدای تو و تو نمی دانی که کجاست. شاید خیلی دور نیست و شاید آن سر دنیاست. اما هست.بعد می بینی که مدتهاست که نشسته ای و هی فکر کرده ای به این حرفها. هی نوشته ای و پاره کرده ای. هی نوشته ای و دکمه دیلیت را زده ای، بی پشیمانی. بعد هر روز این بار سنگینتر شده است. آنقدر سنگین که هر شب حس کنی. هر شب. بعد یک روز دود بشود ... چنان که انگار هرگز نبوده است. معجزه اشک بیاید و همه غصه ها را بشوید و با خود ببرد.
امروز را به خودم هدیه می کنم. به خود خودم. می گذارم وجدانم برود جایی همین اطراف برای خودش بچرد. می دانم که با بچه ام بازی نکردم.می دانم گذاشتمش جلوی تلویزیون. اما همین یک روز را می خواستم برای خودم. یک روز بعد از این همه سال. نه یک روز. فقط چند ساعت که هی بنویسی و هی گریه کنی و هی پاره کنی. چند ساعت نه. فقط دو ساعت. دستهای من نبود که آنطور می لغزید روی دگمه ها. من نبودم که می نوشتم شاید. قرار بود من با دست بنویسم. قرار بود من با دست بنویسم.
ای پنجره خانگی همیشگی من ، ای پنجره ای که ایستادم در تو و حرف زده ام رو به ناکجا. امروز از این در، همه را ،برمی گردانم. امروز مال خودم است. مال خودم تنها. تا هی بنویسم و هی پاک کنم و بعد حس کنم که سبکتر هستم. مثل آن روزی که برای مادرم نوشته ام. نامه ای که هیچ وقت به او ندادم. حالا تکه های نامه را هم سوزانده ام و انگار آن جنگ در ذهنم هم تمام شده است. "گر از این دیار وحشت به سلامتی گذشتی، به ستاره ها به باران ، برسان سلام ما را. برسان سلام ما را" انگار باید موسیقی گوش کنم. چیزی که خالیهای این لحظه ها را پر کند. هی با تو ام. هنوز می شنوی؟ تنها نگذار مرا در بین این سطور. سیاهی ها را رها کن. سفیدیها را بخوان. بخوان که ننوشتم. بخوان. بخوان. میان همین سطور بخوان.
شین دیوانه