به من نیامده


لاک زدن را دوست ندارم. نمی دانم چه شد که هوسم گرفت و لاک پوست پیازی را پیدا کردم و زدم به ناخنهایم. اصلا لاک به ناخن کوتاه نمی آید. لاک به دستی که مدام کار می کند نمی آید. لاک که می زنی باید بنشینی پایت را بندازی روی پایت و میلک شیک شکلاتی بخوری... نه اینکه گردگیری کنی و پی پی بچه ات را بشوری و پیاز پوست بکنی ... حیف که استون ندارم... بیخود لاک زدم
*
ادامه داستانم را اینجا نمی نویسم نه برای انتقادها. به هر حال هر داستانی نمی تواند و نباید به مذاق همه خوش بیاید. اما بعد از گذاشتن دو قسمت داستان به نظرم آمد که وبلاگ فضای داستان به این بلندی نیست. خواننده اینجا دلش می خواهد زود بخواند و رد شود. فرصت تامل کردن نیست. داستان را باید کاغذی خواند تا بچسبد... خود من یکی از کسانی هستم که هیچ وقت داستان روی این صفحه ها نمی خوانم... برای همین.

خانم شین

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…