Posts

Showing posts from January, 2008

یک تجربه جدید و جالب

تا حالا ترکیب جادویی 8 تا مامان و 9 تا بچه زیر 3 سال را در خانه امتحان کرده اید؟ از این 9 بچه ، 2 تا زیر 6 ماه ، 3 تا بین یک سال تا 18 ماه و 4 تا 2 ساله بودند. فکر می کنید سر این بچه ها را با چی گرم کردیم؟ با 12 تا لیوان پلاستیکی. 20 تا جعبه سرلاک. مقداری خرده کاغذ رشته ای. 10 تا جعبه بزرگ مقوایی و مقداری بالش و پشتی. البته از آن جایی که اولین جلسه بود نتوانستیم بازی گروهی ترتیب بدهیم و بچه ها هم تمایل چندانی به این کار نداشتند اما شاید اگر کمی از تعجبشان از این هیاهو کمتر شود و کمی به با هم بودن عادت کنند بشود کارهای دیگری هم ترتیب داد. این اولین قرار از سری قرارهاییست که من امیدوارم ادامه پیدا کند. با این همه شلوغی و صدا به صدا نرسیدن و هیاهوی گریه و جیغ بچه هایی که خسته شده بودند و یکی دو تا دعوا و گیس و گیس کشی به نظر می آید که در مجموع به سینا خوش گذشته باشد. شب ازش پرسیدم : " بهت خوش گذشت؟" گفت: "آره. مامانم بگو بازم بچه ها بیان. گفتم " کدوماشون بیان؟" و سینا گفت " همه شون!" بهرحال تجربه جالبی بود. در ضمن از این 9 تا بچه فقط و فقط و فقط یکی شان ...

کلاسهاي آمادگي براي آقايان

من معمولا ایمیل فورواردی در وبلاگم نمی گذارم اما این یکی آنقدر بامزه بود که نتوانستم صرفنظر کنم. با عرض پوزش از آقای الف خودم و تمام آقایان فرهیخته که مشمول این پیش نیازها نیستند. لطفا مرا نکشید. فقط بخندید. این متن را از اینجا برداشته ام ولی در همانجا هم منبع ذکر نشده بود. *** کلاسهاي آمادگي براي آقايان - ( خانمها هم بخوانند) موضوع دوره : رسيدن به سطح هوشي يک خانم ( کامل شدن) هدف آموزشي: کلاسهاي آمادگي دايم براي مردان تا عضوي از بدنشان به نام مغز را فعال کنند. برنامه: 4 واحد اجباري واحد 1 : کلاسهاي اجباري 1. بياموز يم چگونه بدون مادرمان زندگي کنيم.(2000 ساعت) 2. زن من مادر من نيست.( 350 ساعت) 3. تمام درآمدم را به زنم مي دهم.(550 ساعت) 4. مي فهمم که فوتبال ورزش نيست و رونالدو يک ابله است.(500 ساعت) 5. زن من پرستار من نيست. 6. زن من کلفت من نيست. واحد 2 : زندگي مشترک 1. بچه دار شدن بدون احساس حسادت.(50 ساعت) 2. من ديگر به دوره هاي دوستانه ي زنم دوره ي احمقها نمي گويم.( 500 ساعت) 3. ترک اعتياد به بازي کردن با کنترل از راه دور تلويزيون.( 550 ساعت) 4. من پيشرفت کردم و تکبر را کنار گذاشتم....

نقد کتاب : الگوی کودک سالم

این پست یک نقد بسیار طولانی برای کتاب "الگوی کودک سالم" است. در این پست من به بخشهایی از این کتاب که عصبانیم کرده است ، پرداخته ام. نقد من دلیل این نیست که این کتاب ، کتاب نامناسبی است. اتفاقا این کتاب با حجم کمش می تواند در بسیاری از موارد راه گشا باشد. اما من که بیشتر اطلاعات این کتاب را از پیش داشتم ، نقاط ضعف کتاب بیشتر از نقاط قوتش توجهم را جلب کرد. اگر این کتاب را نخوانده اید و به موضوعش بی توجهید ، لطفا این پست را نخوانده رد کنید. اگر اینجا می نویسمش برای ثبت در تاریخ خودم است. همین. *** کتاب : الگوی کودک سالم / بر اساس دیدگاههای آلپورت،فرانکل، فروم، راجرز و مازلو / تهیه شده در موسسه پژوهشی کودکان دنیا / نشر قطره *** اولین مشکل من با این کتاب نامش است. به نظر من کودک سالم ، الگو ندارد. می توان مجموعه رفتارهای ناسالم را مشخص کرد و می توان مسیرهای درست رشد را نشان داد ، اما نمی شود برای رشد انسان یک الگو داد. این نام مرا یاد " الگوی انسان کامل" می اندازد. تصوراتی که آنقدر ایده آلیستی هستند که عملا رسیدن به آنها ناممکن است. بهرحال سه نظریه پرداز اولی ، کاملا و م...

!از هر چه بگذریم آش شلغم بهتر است

از صبح کتاب " الگوی کودک سالم " را می خوانم و دور خودم می چرخم. نقدش را به زودی می نویسم. عصبانیم. داغ کرده ام. بگذریم. همیشه که نباید کتابهای روانشناسی باب میل من باشند که! در این سرما بحث روانشناسی نمی چسبد. اگر دیروز در کانترهای وبلاگتان از دیدن غریبه ای که با گشتن دنبال طرز تهیه "آش شلغم" وارد وبلاگتان شده بود تعجب کردید، بدانید و آگاه باشید که من بودم! بالاخره "آش شلغم" پختم . با دستور من در آوردی خودم! واقعا هم معرکه بود. با خوردن فقط دو کاسه اش هم فین فینم خوب شد و هم سوزش ته گلویم. تازه با اعتماد به نفس تمام یک کاسه برای همسایه طبقه پایین فرستادم که هفته پیش عدسی داده بود و کاسه اش هنوز پیش ما بود. یک کاسه هم برای خانواده همسر که یعنی عروس بلد است آش بپزد! از این که همسایه های ما در این خانه مثل روال قدیمی خانه های سنتی آش و شله زرد برای همدیگر می فرستند خیلی خوشم می آید. فکر می کنم پرت شده ام در وسط یک جریان کلاسیک و دوست داشتنی. حس اینکه زنگ در را بزنند و کسی یک کاسه آش بیاورد . وقت و بی وقت. *** دستورهای آش شلغمتان به هیچ دردم نخورد. مجبور شدم خ...

مواظب باش خمیرا قاطی نشن

برای سینا از این کیفهای کامل آریا خریدم. با دستگاه شکل ساز و مشتقاتش. ست قبلی خمیر بازیش از این 6 تایی های لوله ای بود که من امتحانی خریدم که ببینم اصلا به خمیر بازی علاقه دارد یا نه. بهرحال از 5 شنبه که این کیف کامل و بند و بساط جذاب و خمیرهای بزرگش را جلویش گذاشتم ، به شدت مشغولش شد. وقتی بسته را برایش باز کردم، دو رنگ از خمیرها را جلویش گذاشتم. آبی و بنفش. اولین جمله ای که توی بازی بهش گفتم این بود " مواظب باش خمیرا قاطی نشن !" بعد بازی کردیم. جمعه پدرو مادرم مهمان ما بود.سینا و بابا می خواستند خمیر بازی کنند. کاغذ پهن کردم و دو رنگ را آوردم و گذاشتم جلویشان. اولین جمله ای که بابا به سینا گفت این بود " مواظب باش خمیرا قاطی نشن !" جمله مشابهش مرا به فکر فرو برد. وقتی آقای سلطانی از محفوظات و تجربه ها حرف می زد برایم کمی ناملموس بود. فکر می کردم که زیاد از محفوظاتم استفاده نمی کنم.فکر می کردم که چه دلیلی دارد که چیزهایی که فقط از والدینم شنیده ام به بچه ام دیکته کنم ، مخصوصا با دانسته های جدیدم. اما این جمله تکراری مرا به فکر فرو برد. به همین راحتی همان جمله را در...

مکالمات من و سینا - 8

طفلک کوچوله! سینا و بابا کوچکترین لیوان سینا را قایم کرده اند و دنبالش می گردند . دو تایی با هم - کوچوله کجایی؟ کوچوله کجایی؟ سینا - کوچوله کجایی؟ الان با یه مردبون چوبی می زنم تو سرت! مردبون = ترکیب مردیون به ترکی و نردبون *** چطوری یاد گرفتم که زبان بریزم و نگذارم مامان وبلاگ بنویسد سینا - مامان بیا! مامان - الان میام عزیزم. سینا بدو بدو داخل اتاق می آید: مامان بغلم کن که من سردم نشه! *** ای جان! مامان - سینا! سینا - جانم؟ *** یک برق عجیب - سینا یه اسباب بازی تازه می خوای؟ - آره! - وای وای !چشمش برق زد از خوشحالی! - ببین چشمم برق زد ، هیچ جا رو نمی بینم!! *** آی دمم! بابا و سینا بازی می کنند. بابا با عروسک انگشتی خرچنگ ، به عروسک انگشتی ماهی سینا برخورد می کند. سینا یک دفعه با آه و ناله شروع می کند به گفتن: آی دمم! دمم کنده شد! آی دمم! *** افعال جدید زبان شیرین فارسی ببرم آننه اینو دوختیده کنه! ، مامان تو اون نوشت بکن! *** مربی خیلی خوشمزه است! سینا همراه با خواندن کتاب فابیو فوتبالیست ، صبحانه می خورد : - مامان رو نونم مربی بمال! - چی؟ - از این خوشمزهه! مربی = مربا! *** چشمم روشن! ب...

هوش شناختی- قسمت دوم

امروز راجع به بستر مناسب برای رشد کودک صحبت می کنیم . یعنی فضا و رفتار با کودک و فضایی که بازی باید در آن انجام بگیرد. فضای مناسب زمینه ساز هوش کودک است ولی باهوش شدن کودک فقط از طریق بازی ممکن است. *** در ابتدای این جلسه توضیح کوتاهی در مورد مراحل رشد داده شد که می توانید به این جلسه رجوع کنید. *** فقط در 6 سال اول زندگی است که بچه توانایی یادگیری و عقلش با هم روی یک منحنی نیستند. توانایی یادگیریش در اوج است و عقلش خیلی از آن پایینتر است. برای همین این مدت بسیار مهم است و والدین برای پر کردن فاصله بین توانایی یادگیری وعقل باید مدام حضور داشته باشند و کودک را حمایت کنند. کمک نکنید فقط حمایت کنید. کمک مانع رشد تواناییها می شود. محیط رشد کودک مثل سفره غذا می ماند. ما باید سفره غذا را متنوع نگه داریم بچه با توجه به میلش می آید و آن چیزی را که در آن لحظه برای رشدش لازم دارد ،برمی دارد. زیر 6 سال سن درس دادن و نوشتن و آموزش اعداد نیست. در این سن باید همه چیز به شکل آموزش غیر مستقیم باشد. ته دلتان نخواهید که بچه زیر 6 سال نوشتن یاد بگیرد. - اگر جایی بچه کوچکی چیزی بنویسد و شما ذوق کنید، خواه...

من پشت ستاره حلبیم یک اژدهای دو سر دارم

یک ساعت و نیم از ساعت خواب سینا گذشته است. بالاخره موفق شدم که مسواکسش را بزنم و بیارمش به اتاق خواب. لباسهایش را در می آورم که عوض کنم. لخت از دستم فرار می کند. شروع می کند روی تخت بالا و پایین پریدن. صدایش می کنم. اول آرام." بیا اینجا لباستو بپوشونم" با شیطنت نگاهم می کند و به پریدنش ادامه می دهد. سعی می کنم قاطعیتم در صدایم منعکس شود. صدایم بلند می شود. - متاسفانه هنوز یاد نگرفته ام که قاطعیت داد کشیدن نیست! تئوریش را بلدم ، عمل کردنش را نه هنوز- با تعجب نگاهم می کند. " چرا داد می کشی؟"،" بیا اینجا لباستو بپوشونم. همین حالا" محلم نمی دهد. خوابم می آید. ذهنم خسته است. فکر می کنم باید وارد عمل شوم. فکر می کنم و گزینه درست را یادم نمی آید. بغلش می کنم و در حالی که داد می زند به زور لباسهایش را تنش می کنم. بعد ولش می کنم. تمام وقتی که بچه بعد از بند آمدن گریه اش ، نیمه خواب دور و برم می پلکد به رفتارم فکر می کنم. درسی که بچه از این رفتار می گیرد چیست؟ " اگر کسی به آرامی حرفت را گوش نکرد. داد بزن. اگر باز هم گوش نکرد می توانی به زور مجبورش کنی حرفت را ...

بیشترین عشق جهان را به سوی تو می آورم *

داشتیم سه تایی بازی می کردیم. یک بازی هیجانی احمقانه. از حماقتمان خنده مان گرفته بود. چشمم خورد به پسر کوچکم. از شدت خوشحالی نمی دانست چه کار بکند. همینطور می دوید و جیغ می زد و از خوشحالی سرش را تکان می داد. متوجه شدم که اولین بار است که سه تایی داریم با هم بازی هیجانی می کنیم. فهمیدم که پسرکم خیلی خیلی خیلی خوشحال است و از شادی در پوست خودش نمی گنجد. فهمیدم که احساس امنیت و شادی می کند. از شادیش گرمتر شدم. دیدم که با این بازیها می توانیم بیشترین امنیت دنیا را به بچه مان بدهیم. برای اینکه بزرگترین آرزوی بچه ها شادی والدین است و وقتی این شادی در کنار بازی به کودک داده می شود خودش را عامل شادی والدین می داند و احساس ارزشمندی و امنیت می کند.بازی هیجانی سه نفره را حتما امتحان کنید. *** وقتی مامان و بابام را خندان می بینم احساس امنیت می کنم.فکر میکنم در مورد عموم آدمها هم همینطور باشه وگاهی متعجبم که وقتی یک کار به این سادگی اینقدر میتونه توی روحیه بچه هامون اثر مثبت بگذاره چرا همیشه نمی خندیم؟چرا همیشه در لحظه نیستیم؟** *** همین الان که داشتم این نوشته ها را می نوشتم، سینا از غفلت من سو ا...

مامان، از تو اتاق بچه بیاد

دیروز صبح بعد از صبحانه و پلنگ صبحگاهی رفتم پیشش برای بازی. اتاقش رو نشون داد و گفت : " مامان،از تو اتاق بچه بیاد " رفتم توی اتاق. کمی خم شدم و صدام رو عوض کردم. گفتم " سلام سینا ، منم بچه !" بچه ام خیلی راحت قبول کرد که من بچه باشم. انگار برای خودم هم راحتتر بود. تمام مدتی که بازی می کردیم به من گفت " بچه " و حتی یک بار نگفت " مامان " بازیهای مختلفی کردیم. با هم پرتقال هم خوردیم. وقتی صدای زنگ در را شنیدم و چشمم به ساعت خورد ، دیدم یک نفس یک ساعت و نیم بازی کرده ایم. اصلا گذشت زمان را حس نکرده بودم. واقعا از اتاق بچه آمده بود. اولین بار بود که اینقدر یک نفس و طولانی و بی وقفه با پسرم بازی می کردم. *** "زن دایی همه این هویجها رو می خوای پوست بکنی؟ می تونی؟ به منم آب هویج می دی؟ کار خونه کردن و بچه داری سخته؟ وقت عمل به رگت آمپول زدن؟ درد داشت؟ من می ترسم بچه بیارم. زن عموم گفته به رگش آمپول زدن. خیلی درد داشته. من گفتم می ترسم ولی می گه عوضش بعدش بهت یه بچه خوشگل می دن. سینا رو خیلی دوست داری؟ همه این اسباب بازیا رو شما براش خریدین؟ خوش به ح...

هوش متعادل چیست؟

هوش یعنی قدرت یادگیری ، کسب مهارتهای فکری ، کسب مهارتهای جسمی و سازگاری با محیط. هوش یعنی که هر لحظه در برابر هر محرکی واکنش صحیح نشان بدهیم. *** هوش پایه در همه هوشها مشترک است. هوش پایه تشکیل شده از : 1- حافظه ، 2- تخیل، 3- تجسم، 4- سرعت انتقال، 5- درک رابطه علت و معلول، 6- ترتیب منطقی و اولویت بندی، 7- درک رابطه جز و کل *** حافظه با بازی به وجود می آید نه با حفظ کردن. بچه هایی که در 6 سال اول عمرشان خوب بازی کنند ، در خونشان آنزیمی ترشح می شود که در سالهای آتی حافظه شان را تقویت می کند. حفظ کردن برای بچه های زیر 6 سال ، مفید نیست و کمکی به تقویت حافظه نمی کند. ( حفظ کردن شعر و ...) *** چرخه هوش متعادل از هوشهای زیر ساخته شده است. برای اینکه انسانی متعادل و معمولی باشیم باید این چرخه در ما کامل باشد. مهم نیست که اندازه چرخ چقدر باشد . مهم این است که رشد متعادل باشد و تمام جنبه های وجود رشد کنند. وقتی که چرخ تشکیل شد ، بزرگ کردنش آسان است : 1- هوش خلاق : ادراک بینایی، مهارتهای حرکتی، درک فضایی، نظم طبیعی 2- هوش شناختی : مفاهیم ریاضی و علوم ، شناخت احتمالات 3- هوش اقتصادی : مفاهیمی...

هوش شناختی - قسمت اول

هوش شناختی یعنی قدرت حل مساله .هنگامی که با مساله ای مواجه می شویم ، ذهن ما به طور ناخودآگاه به دنبال راه حلهای قدیمی می رود. مثلا برف می بارد و ما در خانه حبس می شویم. غر می زنیم. به زمین و زمان گیر می دهیم و از بچه ها خسته می شویم. یک فرد باهوش در مواجه با هر مساله ای دنبال راه حل آن می گردد. حالا چطور می توانم از در خانه ماندن لذت ببرم؟ چطور می توانم از برف لذت ببرم؟ *** ذهن فضای فعالیت مغز است. ذهن ما از سه بخش تشکیل شده است : آگاه ، نیمه آگاه ، ناخودآگاه. بخش اعظم فضای مغز ما را " ناخودآگاه " اشغال کرده است. ما بسیاری از کارها را به طور" ناخودآگاه" انجام می دهیم و بعد از انجام دادنش دنبال توجیه "آگاهانه" اش می رویم. *** ذهن ناخودآگاه خود چند بخش است. بخشی از آن از قبل برنامه ریزی شده است که فعالیتهای زیستی را انجام می دهد. این بخش ، بخش نباتی وجود است. مربوط به دریافت نیازهای اولیه است. ( گردش خون ، تنفس و ...) بخش دوم ناخودآگاه بخش حیوانی ماست. این بخش شامل ادراکات حواس پنجگانه و غرایز است. این دو بخش هیچکدام در دست ما نیست.همه از قبل برنامه ریزی ...

مکالمات من و سینا - 7

اتاق مازیار در خانه شایا دستانش را در دستشویی شسته ام که اتاق دم دری خانه شایا توجهش را جلب می کند. از لای در ماشین شایا پیداست. - مامان اینجا اتاق کیه؟ - نمی دونم پسرم. - فکر می کنم اتاق مازیار باشه!! *** ورژن جدید "چشم چشم دو ابرو" چشم چشم دو ابرو دماغ و دهن یه گردو چوب چوب یه دس دس اینم یه دونه دس دس! *** آدمهای کثیف در خانه ما بابای سینا کمی آلرژیک شده و سرفه می کند. سینا با نگرانی می پرسد: مامان آدمهای کثیف بابا رو چیکار کردن؟ *** کی مامان کیه؟ مامان - مامان بیا بشین اینجا! سینا- من که مامان نیستم !! *** از پوپیش؟ سینا دم پله های خانه مادرم ایستاده است. کمی فکر می کند و می نشیند و نشسته از پله های پایین می آید. - چرا اینطوری میای پایین عزیزم؟ دستتو بگیر به دیوار و بیا دیگه. - آننه گفت از پا نرو از پوپیش* برو! * پوپیش کلمه خودمانی ما برای باسن است! از پوپوی ترکی به معنی باسن گرفته شده!! معنی این جمله یعنی آننه گفت که با پا پایین نرو. بشین و از پله پایین برو. *** جای جیش کجاست؟ سینا وسط شام : - مامان جیش دارم. - بدو بریم جیش کنیم. - مامان می خواستم تو شورت و شلوارم بکنم!! ...

بهترین کمک ، کمک نکردن است

انگار دویده بودم بعد از نوشتنش. نفس نفس می زدم و به کاغذ سیاه جلوی چشمم نگاه می کردم. تا زده بودم تا چشمم به کلماتی که نوشته بودم نیفتد. احساس می کردم از کاغذم دود بلند می شود. تا زده بودم و نفس نفس می زدم. چقدر دردناک است که کسانی به ما بدترین ضربه ها را می زنند که نزدیکترین کسان ما هستند و این ضربه ها را در سنینی به ما وارد می کنند که ما توان جنگیدن با آن را نداریم.* دردناک بود اما تمام شد. حالا کمی بهترم. یکیش را نوشتم. ذهنم تا لحظه آخر دست و پا می زد. انگار که نوشتن نامه هم توهین باشد. چنان جز می زد که اگر خود مخاطب هم روبرویم بود آنطور نمی کرد. مثل مرغ سرکنده بالا و پایین می پرید و راه حلهای حیاتی همیشگیش را جلوی پایم می گذاشت" بگیر بخواب! شب می نویسی. الان چه وقت نوشتنه. این کلمات توهینه. ننویس. فکرشم حتی نکن." سخت بود اولش. وقتی یک روزی کاغذ آ سه رو پر کردم تازه دیدم که روان شدم. کلماتم بدتر شد. بی پرده تر. به عقبترها برگشتم. مکث که می کردم سرم را بلند می کردم که نگاه نکنم به کلماتم. باورم نمی شد که من نوشته باشمشان. نه. نخواندم. نه حتی یک کلمه را. شاید باید چند روز بگ...

ای ذهن کله گنده من تو را شکست می دهم

از کلاس بیرون زدم. داشتم فکر می کردم به اینکه هوش شناختی یعنی توانایی حل مساله. به سوالی که آقای سلطانی اول جلسه پرسید: " در این دو هفته با برف چه کردید؟" و بحثهای ادامه اش. اینکه از این موقعیت چطور استفاده کردید برای شاد بودن. به خودم نگاه کردم. مشکل من با برف نبود. *** سوار ماشین شدم. راه افتادم. رفتم در مسیر همیشگی. همینطور که فکر می کردم به اینکه چطور باید از موقعیتهایی که پیش می آید بیشترین بهره را بگیریم تابلوی راهنمایی رانندگی را دیدم که مسیری را نشان می داد که اسمش آشنا بود. همیشه از ترس گم شدن از مسیر همیشگی می رفتم. فکر کردم اگر راههای جدید را امتحان نکنم از کجا بفهمم که راه بهتری هم برای رسیدن به خانه هست یا نه؟ بنزین داشتم. ماشین گرم بود و اگر هم گم می شدم اتفاق مهمی نبود. می خواستم فکر کنم و فکر کنم و برای دو ساعت تمام یا شاید هم بیشتر فکر نقد داشتم. پیچیدم در مسیر جدید. در اتوبانی که نمی شناختم می رفتم و فکر می کردم. فکر می کردم به هفته ای که گذرانده ام. فکر می کردم و تابلوها را می خواندم. در دلم دلهره جدید و خوشایندی را کشف می کردم از پیمودن یک راه جدید. *** مس...

پنجره اي رو به جهان و دو نامه از آن طرف دنيا

نشسته ام در خانه ام و نامه اي را كه از راه دور رسيده است مزه مزه مي كنم. حس مي كنم كه پنجره هاي خانه ام را باز كرده ام و مي بينمش. جايي دور. كنار پنجره اي ديگر. با چهره اي كه نديده ام. نه به خواب و نه به بيداري.بعد فكر مي كنم كه چقدر فاصله بي معني است وقتي كه من از اينجا كه نشسته ام و كوهها را تماشا مي كنم مي توانم براي كسي در آن سوي دنيا بنويسم و جواب بگيرم. فكر مي كنم چقدر زيباست كه نوشته من مي تواند دل كسي را بلرزاند كه فرسنگها از من دور است. فكر مي كنم كه اينجور وقتها " خانم شين " را بيشتر دوست دارم. *** نامه دوم غمگينتر است. از دوستي كه مي شناسم. به نوشته هايش فكر مي كنم. بعد فكر مي كنم كه وقتي مادرم و مادرش جلوي تجربه كردنمان را مي گرفتند ، مي خواستند كه حمايتمان كنند. هنوز روزهايي كه مردم به خاطر نبودن آنتي بيوتيك مي افتادند و مي مردند خيلي دور نبود. شايد زمان پدرانشان. براي همين مادرهايي عموما تحصيل كرده از نسل مادران ما جلوي تجربه كردن ما را گرفتند. اينكه مادر من از آشپزخانه بيرونم مي كرد، براي اين بود كه مادرش هميشه از آشپزخانه بيرونش مي كرد. فكر مي كرد اينطوري مدت ...

روزهای دور از خانه

چه اهلی و خانگی شده ام. جای تو خالی که ذوق کنی. از تجریش سوار تاکسی شدم و آمدم خانه. ظاهرا آمدم که ماشین را بردارم برای کلاس فردا.بعد گفتم بپلکم کمی و هوای خانه ام را تنفس کنم. خانه ما هم کمی سرد است. دو تا شوفاژی را که بسته بودم باز کردم.پرده ها را کشیدم. گور بابای نور! یخ زده همه جای خانه. ظرفهای مانده را شستم - روزی که رفتم خانه مادرم آب ما قطع بود. - حالا دو ساعتی هست که خانه ام . اصلا دلم نمی خواهد که بروم بیرون. اما بدون تو و سینا ماندن در خانه خیلی سخت است.خانه زیادی ساکت است. اینجا دلم بیشتر تنگ می شود. بهتر است که بروم. *** باید نیرویم را جمع کنم و بروم بچه ام را تحویل بگیرم. برایش یک کیسه دایناسور خریده ام که ذوق کند. از در که بیرون می رفتم پرسیدم :" چی برات بخرم؟" گفت: "هلیکوپتر بزرگ بزرگ بزرگ!" هلیکوپتر پیدا نکردم برایش دایناسور خریدم!! *** نه جدی جدی باید بروم!! خانم اوشین!

!از پلنگ صورتي درس زندگي بگيريد

عشق سينا به پلنگ صورتي باعث شده است كه ما هم پا به پاي سينا بنشينيم و دوباره اين كارتونهاي نوستال‍ژيك را مرور كنيم. - يادم مي آيد كه وقتي ما بچه بوديم هميشه كمبود پلنگ صورتي داشتيم. هنوز تصور اينكه بنشينم و پشت سر هم هر چقدر دلم مي خواهد ببنمش براي من لذت بخش است. - در حين صدمين باري كه يكي از 4 دي وي دي پلنگ كذايي را مي ديديم من به كشف حيرت انگيزي رسيدم. به پلنگ صورتي نگاه كردم. اتفاقات عجيب و احمقانه زيادي برايش مي افتد و روزگارش از اين رو به آن رو مي شود. مثلا : دمش يك دفعه 6 متر مي شود يا اينكه از خواب بيدار مي شود و مي بيند خانه اش پرواز مي كند يا اينكه لك لك اشتباهي يك بچه سوسمار را برايش سوغاتي مي آورد. شيوه برخورد پلنگ صورتي با تمام اين وقايع عجيب ، حيرت انگيز است. اين موجود ريقوي صورتي مسخره با پذيرشي مثال زدني و شگفت آور همه مسائل را مي پذيرد و مي كوشد كه هماهنگ با آنها زندگي كند. نه افسرده مي شود. نه زانوي غم به بغل مي گيرد و نه حتي با اتفاق و حادثه پيش آمده مي جنگد. وقتي دمش يك دفعه 6 متر مي شود به سادگي دمش را لوله مي كند دور دستش و راه مي افتد. از خانه پرنده اش بيرون مي پ...

بلاگر ناز نكن واسه من

صدايش را مي شنوم كه شعر مي خواند. صداي كودكانه اش را. انگار دو سه روز است كه نديده امش. اين جا كه هست كاري به من ندارد. انگار اينجا وظيفه من فقط غذا دادن و خواباندن است. بقيه روزم را مي توانم بنشينم كنار پنجره و خيال بافي كنم يا اينكه هي نگاه كنم به صفحه هاي سفيد و از دوري مونيتور ال.سي.دي و اي.دي.اس.الم آه بكشم! - و تو! از همه مهمتر البته - پس چرا اينقدر دلم براي خانه ام تنگ مي شود؟ شايد براي اينكه آنجا خانه من است. من فرمانروايش هستم. من پرده ها را باز مي كنم و مي بندم. من موسيقي را انتخاب مي كنم . اينجا در امنيت خانه پدري در سكوتم كز كرده ام. دلتنگم و نگرانم. صداي بچه ام را مي شنوم از دور. انگار دو سه روز است كه نديده امش. *** باز برف؟ نبار لطفا. از ديدن سفيديت خسته ام. *** اين پوليور را كه براي من مي بافت ايران بود. مادربزرگم. شايد بيست سال از بافته شدن اين پوليور زرشكي مي گذرد. پوليور هنوز نو است و مادربزرگم چهار سال است كه مرده است. *** سه سال بود كه بافتني نپوشيده بودم. هوا سرد است يا من سردم است؟ بافتني روي بافتني مي پوشم و باز مي لرزم. *** از سرما نيست كه نمي نويسم. از دوري اس...

لطفا وبلاگ مرا نخوانيد

پرده را كنار مي زنم. آفتاب را مي كشم به ريه هايم با هر نفسم. آسمان برق مي زند. برفهاي روي كوه هم.موج دلتنگي را عقب مي زنم كه در لحظه بمانم. تو كه نيستي انگار دستم نيست يا چشمم يا قلبم. همه چيز مدام يادآور نبودنت است. مكث مي كنم كه بمانم در لحظه. در اين روزي كه همه چيز برق مي زند. *** حس مي كنم تغيير كرده ام. زنان ديگر را كه مي ديدم هميشه با آنها فرق داشتم. قبل از اينكه قد بكشم و بعد از آن. اما ديروز دوستانم را ديدم و ديدم كه بزرگتر شده ام از آنچه كه بودم. بايد بزرگتر شدنم را بكشانم به درونم - بيشتر - و كمتر انتقاد كنم. ياد بگيرم كه شايد ديگران براي تغيير آماده نباشند. شايد بودن من جرقه كوچكي باشد برايشان و شايد هم وقتش نيست. بهرحال همه تان را دوست دارم حتي اگر پستهاي هوش متعادلم را نخوانده، رد كنيد!! *** توضيح ديگري هم بايد بدهم در مورد كامنتهاي بي نام. موضوع اين نيست كه من كامنت دهنده اي را بشناسم يا نه. اما حس شخصي من اين است كه اگر كسي وارد يك فضاي خصوصي مي شود بايد خودش را معرفي كند... نه اينكه بي نام باشد و هر چه دلش مي خواهد رديف كند و برود. اين نام مي تواند فقط يك نام باشد ...

کز می کنم در تاریکی

خسته ام. دور می شوم کمی. فقط کمی. پاهایم را جمع می کنم در شکمم. پشتم را تکیه می دهم به دیوار. گوش می کنم. الان باید مادرم دنبال من بگردد. کز می کنم و گوش می کنم. صدایی که می شنوم صدای مادرم نیست. بچه کوچکیست که یک بند صدا می کند : "مامان، مامان،مامان" و بعد دوباره "مامان زود بیا" باید کمی فاصله بگیرم.هنوز نمی توانم خشمم را خوب کنترل کنم. برای همین گاهی می روم برای خودم کز می کنم در تاریکی. صدای کوچک یکباره و بی امان است. من خسته ام. کاش می شد همینجا بخوابم. تنها و ساکت و آرام. آرام نمی شود کودک. کدام کودک است این و چرا مادرم دنبال من نمی گردد؟ دانایی مثل قطره ای از نور ذهنم را روشن می کند. با چشمهایم و دستهایم می روم سراغ سایه کوچک و سیاه و بی تاب. در آغوش می گیرمش. " کجا بودی مامان؟ من فکر کردم تو رفتی."،" فقط داشتم بازی می کردم پسرکم. با تو و خودم." خشمم ناپدید می شود وقتی در آغوشش می گیرم. یادم می آید که این بچه ، بچه من است. کز که می کنم در تاریکی فکر می کند که تاریکی مرا بلعیده است و به جایش سکوتی مانده است خالی از من. *** اینطور که می بارد ...

آیا این سناریو در خانه شما هم جریان دارد؟

به آقای الف می گویم برای عروسی رفتن و حاضر شدن و دوش گرفتن و باقی قضایا احتیاج به زمان دارم. مثل همیشه می گوید: "باشه" و می رود آشپزخانه. آش رشته درست کرده ایم. سینا مشغول شلنگ و تخته انداختن وسط پذیرایی است. خانه دیدنی تر از همیشه شده است. سینا دنبالم می کند "مامان بیا بازی". آقای الف صدایم می کند : "بیا آش بکش ببرم برای مامان اینا" آش می کشم. رویش را تزیین می کنم. سفارش می کنم به آقای الف که زود برگردد. راهیش می کنم. به خودم در آینه نگاه می کنم. به ساعت نگاه می کنم و فکر می کنم که باید دوش گرفتن را فاکتور بگیرم. جلوی آینه میز توالت ایستاده ام که قیافه ام را تصحیح ! کنم. سینا روی تخت بپر بپر می کند و با هر پرشش دلم هری پایین می ریزد. دور تخت چوبی است. امروز روی تخت جیش کرده بود و من ملافه و لحاف و همه را جمع کرده ام برای تمیز کردنش. تند و تند آرایش می کنم." قربونت برم مامان. نپر. بشین کتاب بخون. بعدا با هم می پریم." سینا تمام کتابهایش را می ریزد بیرون. کتابها را ولو می کند روی تخت و حالا روی کتابها می پرد. به خط چشم کج و کوله ام نگاه می کنم! با ...

ما و امیر ارسلان و کودک درون

Image
دوشنبه پیش وقتی آقای سلطانی سر کلاس علاوه بر وبلاگ بازی ، وبلاگ منم معرفی کرد دست و پامو گم کردم. از طرفی خوشحال بودم از این که وبلاگم - عشق بزرگم!- مورد توجه واقع شده و از طرفی نگران جمله ای بودم که در معرفی وبلاگم شنیدم. " خانم شین از تجربیاتش در این کلاسها می نویسد ." من به جمله استاد عزیزم فقط یه کلمه ناقابل می خوام اضافه کنم. یک عدد " هم " یعنی جمله می شود " خانم شین از تجربیاتش در این کلاسها هم می نویسد !" این توضیح جهت برطرف کردن عذاب وجدان من ضروریست. برای اینکه بعد از این معرفی دستم به نوشتن چرندیات معمولی نمی رود. فکر می کنم شاید کسی به دنبال معرفی آقای سلطانی در وبلاگم را بزند و وحشت کند! اما بعد از یک هفته تزکیه نفس و تقیه دیدم که نه خیر! من درست بشو نیستم. من، خانم شین، وبلاگ نویس پیری محسوب می شوم - اگر عمر وبلاگ نویسی ایران را 7 سال حساب کنیم من دقیقا 6 سال است که می نویسم.-* در این 6 سال از همه چیز نوشته ام. از همه چیزهایی که نگاه خرداد ماهیم جذبشان کرده است. در دو سال اخیر بیشتر از مادرانه هایم نوشته ام. بعد از این کلاسها که زندگیم را از ...

راه من و خانواده ام در مسير تعادل

دوشنبه پيش مامانم و سينا بعد از مدتها در خانه خود ما چهار ساعت با هم تنها بودند. من به كلاس آقاي سلطاني رفته بودم. - معمولا من سينا را مي برم خانه مادرم كه اين هفته به دلايلي نشد - وقتي برگشتم مادرم به من گفت كه سينا جاي خيلي از وسايل آشپزخانه را بلد بوده و هر چيزي را كه مادرم مي خواسته جايش را نشان مي داده است. اين موضوع باعث خوشحالي من شد. احساس كردم اين دانش كوچكش نتيجه گردشهاي آزادانه اش در همه فضاهاي خانه است. اين چيزيست كه من دوست دارم پسرم باشد. بچه ساده اي كه جاي همه وسايل خانه را بلد باشد و بداند كه هر وسيله به چه دردي مي خورد. بچه اي كه همه فضاهاي خانه را بشناسد و بتواند از آنها براي بازي استفاده كند. بچه اي ساده و معمولي. *** خيلي به نظرتان مسخره آمد؟ اينطوري نيست. من تا هجده سالگيم جاي هيچكدام از وسايل آشپزخانه را بلد نبودم. اگر نبود سفرهاي ساليانه مادرم به تركيه بعدترها هم چيزي ياد نمي گرفتم. هنوز هم در آشپزخانه مادرم دستپاچه مي شوم. فكر مي كنم اينجا جاي من نيست و كافي است كه دو نفر مهمان داشته باشم كه به كل دست و پايم را گم كنم. پسر من البته قرار نيست خانه دار شود يا اينك...

اولین آدم برفی من در سی و یک سال و 6 ماهگی

چرا تا به حال آدم برفی درست نکرده بودم؟ پس همه سالهای بچگیم چه می کردم؟ تمام سالهایی که در همدان بودم؟در تهران چی؟ برف نمی آمد؟ حتی بلد نیستم روی برف سر بخورم. چرا؟بگذریم گذشته ها گذشته ... بالاخره من آن حس جادویی را تجربه کردم. نشستم و برفها را روی هم فشار دادم و باهاش یک آدم برفی کوتوله درست کردم. دماغی هم از هویج برایش گذاشتم. بعد به پسرم گفتم :" مامان ببین چی درست کردم؟" ... سینا یک چوب داشت و با ذوق آدم برفیم را خراب کرد. بعد با هم توی برف دویدیم. توی برف نو... خیلی مزه داد. *** سینا دیروز نشسته بود و داشت پی پی می کرد. در حین پی پی کردن کارتون هم می دید و خلاصه حسابی از زمان غافل شده بود. یه دفعه دیدم به اضطرار داره صدام می کنه که : "مامان ، نمی تونم بلد بشم!" رفتم بغلش کردم و دیدم همینطور آه و ناله می کنه. با کمی تعجب بردم و شسمتش و همینطور داشتم دلداریش می دادم و راستش نمی دونستم هم که چی شده که این همه بچه دلواپسه. وقتی گذاشتمش زمین دیدم لنگ می زنه. تازه فهمیدم که چی شده. پسر من دیروز برای اولین بار پاش خواب رفت! حسابی خنده مون گرفت. فکر کردم خوب برای بچه ا...

هنر درک احساسات و قسمت دوم هوش عاطفی

درک احساسات که در این بخش از هوش عاطفی مطرح می شود فقط مربوط به بچه ها نیست .مشکلی است که همه ما به نوعی در زندگی روزمره مان با آن درگیریم. بسیاری از رنجشها از همسران یا از دوستان از "عدم درک احساس" سرچشمه می گیرد. هنری که متاسفانه نداریم و پدران و مادرانمان چگونگیش را به ما آموزش نداده اند. می دانم که بیشتر خواننده های این پستهایم مادرها هستند اما با تمام وجود خواندن این نوشته را به همه - پدران ، خانمها و آقایان مجرد - توصیه می کنم. شاید که این نوشته ها برای شما هم چراغ کوچکی روشن کند تا راه را بهتر ببینید. شاید بتوانیم با درک احساسات اطرافیان کمکشان کنیم که از احساسات بدشان عبور کنند. کسی به ما کمک نکرده است. بیایید با هم یاد بگیریم و به هم کمک کنیم. در ضمن مطالب این قسمت با مثالهای زیادی همراه بود. من سعی کردم برای حفظ حال و هوای جلسه تا حدودی مثالها را هم در خلاصه نویسی ام بیاورم. مثالها برای درک بهتر مساله به شما کمک می کند. برای همین این نوشته از همیشه مفصلتر است. ممنون که حوصله می کنید. *** هوش عاطفی - قسمت دوم ما تمرین نکرده ایم که در احساس نمانیم و از احساس عبور کنیم...

مکالمات من و سینا - 6

پلنگ بزرگ بزرگ بزرگ رفتیم اسباب بازی فروشی تا برای سینا یک پلنگ صورتی کوچولو بخریم. در مغازه پلنگهایی بود دو برابر قد سینا. وقتی پرسیدم : "کدومو می خوای ؟" سینا نه گذاشت و نه برداشت. گفت : "مامان ،بزرگ بزرگ بزرگه رو می خوام!!" بزرگ بزرگ بزرگه رو خریدیم و از مغازه آمدیم بیرون. تا من باشم و نظر بچه رو نپرسم!! *** راز بزرگ - سینا خوشگل شدم ؟ - آیه . چیکار کردی خوشگل شدی؟ *** فعل منفی به روش سینا روتختی قلاب بافی ام را روی تخت انداخته ام. توجه سینا فوری بهش جلب می شود : - چگد گشنگه. - آره عزیزم . اینو آننه بافته. - تو بافت نکردی؟ *** من اکسور می کنم. شما چطور؟ به زور شربت سرفه را در حلقش می ریزم. تا نیم ساعت بعد جیغ می زند و می گوید : اکسور* کنم!! *oksur به ترکی یعنی سرفه کن... این جمله جادویی یعنی که دوا نخورم خوب بشم به جاش سرفه کنم!! *** چه حرفا!! دارم آرایش می کنم. نگاهم می کند: - مامان چیکار می کنی؟ - دارم آرایش می کنم. آرایش مال خانوماس. - اگه من خانوم باشم آرایش می کنم!! *** تا به حال کسی خانه شما را پنچر کرده است؟ با جعبه ها برایش یک خانه درست کرده ام. بعد از کل...