عشق عمیق ، درک نشده و بی پایان من به قرمه سبزی
می پرسم : سخت است؟ مامان می گوید: نه. می ترسم. تا به حال این کار را نکرده ام. عدسها را که در ظرف بلورم خیس می کنم ، فکر می کنم که فقط سبزه عدس را دوست دارم. با آن جوانه های زیبایش. شماها که تجربه دارید ، عدسهای من به هفت سین می رسند یا فردا بپزمشان و سبزه را فراموش کنم؟! *** امروز در سکوتم. چهار ساعت از روزم را با چهار بچه بازی کرده ام و خسته ام. آنقدر خسته که آخر شب با پسر خودم افتادم به کل کل. طفلک سینا هم خسته بود و همکاری نمی کرد. بگذریم. به خیر گذشت. بدون عذاب وجدان. چون پای اقتدار در میان بود مجبور شدم که کوتاه نیایم. دفعه قبلی که با اقتدار در برابرش ایستادم اثرش خوب بود. حالا بیشتر انگار حساب می برد از من. در مورد این اقتدار امروزم باید روزهای بعد قضاوت کنم. هر چند که اینقدر این بچه ها هر روز خدا متغیرند که هر روز چیزی در چنته دارند که برای مقابله با آن آماده نیستیم! *** امروز از وز و وز و گردگیری نشده ها خبری نیست. من هنوز درک نمی کنم که چرا این نوشته هایم بیشتر دوست داشته می شوند. خودم فضای آرام و نوشته های شسته و رفته ام را بیشتر دوست دارم. در آنها چیزهایی هست که نمی دانم از ...